فهرست شعرهای
عبید زاکانی
تمامی اشعار
بکشت غمزه آن شوخ بی گناه مرا
فکند سیب ز نخدان او به چاه مرا
ز حد گذشت جدائی ز حد گذشت جفا
بیا که موسم عیشست و آشتی و صفا
شوریده کرد شیوه آن نازنین مرا
عشقش خلاص داد ز دنیا و دین مرا
در ما به ناز می نگرد دلربای ما
بیگانه وار میگذرد آشنای ما
ای خط و خال خوشت مایه سودای ما
ای نفسی وصل تو اصل تمنای ما
میکند سلسله زلف تو دیوانه مرا
میکشد نرگس مست تو به میخانه مرا
میزند غمزه مرد افکن او تیر مرا
دوستان چیست در این واقعه تدبیر مرا
کرد فارغ گل رویت ز گلستان ما را
کفر زلف تو برآورد ز ایمان ما را
دلا با مغان آشنائی طلب
ز پیر مغان آشنائی طلب
دارم بتی به چهره صد ماه و آفتاب
نازکتر از گل تر و خوشبوتر از گلاب
لطف تو از حد برون حسن تویی منتهاست
پیش تو نوش روان درد تو درمان ماست
خوشا کسیکه ز عشقش دمی رهائی نیست
غمش ز رندی و میلش به پارسائی نیست
جفا مکن که جفا رسم دلربائی نیست
جدا مشو که مرا طاقت جدائی نیست
دلداده را ز تیر ملامت گزند نیست
دیوانه را طریقه عاقل پسند نیست
ما را ز شوق یار بغیر التفات نیست
پروای جان خویش و سر کاینات نیست
ترک سر مستم که ساغر میگرفت
عالمی در شور و در شر میگرفت
رمید صبر و دل از من چو دلنواز ...
رمید صبر و دل از من چو دلنواز برفت
چه چاره سازم از این پس چو چاره ساز برفت
سیاه چرده بتم را نمک ز حد بگذشت
عتاب او چو جفای فلک ز حد بگذشت
ز سنبلی که عذارت بر ارغوان انداخت
مرا به بیخودی آوازه در جهان انداخت
مرا ز وصل تو حاصل بجز تمنا نیست
خیال زلف تو بستن خلاف سودا نیست
دگر برون شدنم زین دیار ممکن نیست
دگر غریبیم از کوی یار ممکن نیست
جانا بیا که بی تو دلم را قرار ...
جانا بیا که بی تو دلم را قرار نیست
بیشم مجال صبر و سر انتظار نیست
حاصل ز زندگانی ما جز وبال نیست
وز روزگار بهره بجز از ملال نیست
هرگز دلم ز کوی تو جائی دگر نرفت
یکدم خیال روی توام از نظر نرفت
همچون عبید خانه هستی خراب کن
زیرا که جای گنج بجز در خراب نیست
دلی که بسته زنجیر زلف یاری نیست
به پیش اهل نظر هیچش اعتباری نیست
بیش از این برگ فراق رخ جانانم نیست
بیش از این قوت سرپنجه هجرانم نیست
سر نخوانیم که سودا زده موئی نیست
آدمی نیست که مجنون پری روئی نیست
نه به ز شیوه مستان طریق ورائی هست
نه به ز کوی مغان گوشه ای و جائی هست
دوشم غم تو ملک سویدا گرفته بود
دودم ز سینه راه ثریا گرفته بود
ز من مپرس که بر من چه حال ...
ز من مپرس که بر من چه حال میگذرد
چو روز وصل توام در خیال میگذرد
دردا که درد ما به دوائی نمیرسد
وین کار ما به برگ و نوائی نمیرسد
نسیم خاک مصلی و آب رکن آباد
غریب را وطن خویش میبرد از یاد
دلم ز عشق تبرا نمی تواند کرد
صبوری از رخ زیبا نمی تواند کرد
ساقیا باز خرابیم بده جامی چند
پخته ای چند فرو ریز به ما جامی چند
ترا که گفت که با ما وفا نشاید ...
ترا که گفت که با ما وفا نشاید کرد
دروغ گفت چه باشد چرا نشاید کرد
نقش روی توام از پیش نظر می نرود
خاطر از کوی توام جای دگر می نرود
گرم عنایت او در بروی بگشاید
هزار دولتم از غیب روی بنماید
دوش اشگم سر به جیحون میکشید
دل بدان زلفین شبگون میکشید
هرگز کسی به خوبی چون یار ما نباشد
مه را نظیر رویش گفتن روا نباشد
دوش لعلت نفسی خاطر ما خوش میکرد
دیده میدید جمال تو و دل غش میکرد
مردیم و یار هیچ عنایت نمیکند
واحسرتا که بخت عنایت نمیکند
ز کوی یار زمانی کرانه نتوان کرد
جز آستانه او آشیانه نتوان کرد
بی روی یار صبر میسر نمی شود
بی صورتش حباب مصور نمی شود
سعادت روی با دین تو دارد
غنیمت خانه زین تو دارد
لعل نوشینش چو خندان میشود
در جهان شکر فراوان میشود
باد صبا جیب سمن برگشاد
غلغل بلبل به چمن در فتاد
کجا کسیکه مرا مژده چمانه دهد
علی الصباح به من باده شبانه دهد
سپیده دم به صبوحی شراب خوش باشد
نوا و نغمه چنگ و رباب خوش باشد
جوقی قلندرانیم بر ما قلم نباشد
بود و وجود ما را باک از عدم نباشد
شرم دار ایدل از این دهر رهائی تا ...
شرم دار ایدل از این دهر رهائی تا چند
بیخودی تا به کی و بیهده رائی تا چند
دلم زین بیش غوغا بر نتابد
سرم زین بیش سودا بر نتابد
ز سوز عشق من جانت بسوزد
همه پیدا و پنهانت بسوزد
وداع کعبه جان چون توان کرد
فراقش بر دل آسان چون توان کرد
عاشق شوریده ترک یار نتوانست کرد
صبر بی دل کرد و بی دلدار نتوانست کرد
علی الصباح که نرگس پیاله بردارد
سمن به عزم صبوحی کلاله بردارد
خرم آن کس که غم عشق تو در ...
خرم آن کس که غم عشق تو در دل دارد
وز همه ملک جهان مهر تو حاصل دارد
ناگاه هوش و صبر من آن دلربا ببرد
چشمش به یک کرشمه دل از دست ما ببرد
پیوسته چشم شوخت ما را فکار دارد
آن ترک مست آخر با ما چکار دارد
یار پیمان شکنم با سر پیمان آمد
دل پر درد مرا نوبت درمان آمد
باز ترک عهد و پیمان کرده بود
کشتن ما بر دل آسان کرده بود
از دم جان بخش نی دل را صفائی ...
از دم جان بخش نی دل را صفائی میرسد
روح را از ناله او مرحبائی میرسد
دل همان به که گرفتار هوائی باشد
سر همان به که نثار کف پائی باشد
دوش عقلم هوس وصل تو شیدا میکرد
دلم آتشکده و دیده چو دریا میکرد
دوش سلطان خیالش باز غوغا کرده بود
ملک جان تاراج و رخت صبر یغما کرده بود
جوق قلندرانیم در ما ریا نباشد
تزویر و زرق و سالوس آیین ما نباشد
میپزد باز سرم بیهده سودای دگر
میکند خاطر شوریده تمنای دگر
مرا دلیست گرفتار خطه شیراز
ز من بریده و خو کرده با تنعم و ناز
چمن دل بردن آیین میکند باز
جهان را لاله رنگین میکند باز
با ما نکرد آن بت سرکش وفا هنوز
آخر نشد میانه ما ماجری هنوز
قصه درد دل و غصه شبهای دراز
صورتی نیست که جائی بتوان گفتن باز
بی یار دل شکسته و دور از دیار ...
بی یار دل شکسته و دور از دیار خویش
درمانده ایم عاجز و حیران به کار خویش
در این چنین سره فصلی و نوبهاری خوش
خوشا کسیکه کند عیش با نگاری خوش
وصل جانان باشدم جان گو مباش
در جهان جز فکر جانان گو مباش
نه بر هرخان و خاقان میبرم رشک
نه بر هر میر و سلطان میبرم رشگ
ای ترک چشم مستت بیمار خانه دل
زلف تو دام جانها خال تو دانه دل
گوئی آن یار که هر دو ز غمش ...
گوئی آن یار که هر دو ز غمش خسته تریم
با خبر نیست که مادر غم او بی خبریم
حال خود بس تباه می بینم
نامه دل سیاه می بینم
ما سریر سلطنت در بینوائی یافتیم
لذت رندی ز ترک پارسائی یافتیم
یارب از کرده به لطف تو پناه آوردیم
به امید کرمت روی به راه آوردیم
منم اسیر و پریشان ز یار خود محروم
غریب شهر کسان و ز دیار خود محروم
باز در میکده سر حلقه رندان شده ام
باز در کوی مغان بی سر و سامان شده ام
قصد آن زلفین سرکش کرده ام
خاطر از سودا مشوش کرده ام
هرگه که شبی خود را در میکده اندازیم
صد فتنه برانگیزیم صد کیسه بپردازیم
از حد گذشت درد و به درمان نمیرسیم
بر لب رسید جان و به جانان نمیرسیم
ما که رندان کیسه پردازیم
کشته شاهدان شیرازیم
ما گدایان بعد از این از کار و ...
ما گدایان بعد از این از کار و بار آسوده ایم
چون به روزی قانعیم از روزگار آسوده ایم
رفتم از خطه شیراز و به جان در ...
رفتم از خطه شیراز و به جان در خطرم
وه کزین رفتن ناچار چه خونین جگرم
زلف کافر کیش را برهم مزن
قصد بنیاد مسلمانی مکن
دلا باز آشفته کاری مکن
چو دیوانگان بیقراری مکن
در خود نمی بینم که من بی او ...
در خود نمی بینم که من بی او توانم ساختن
یادل توانم یک زمان از کار او پرداختن
منگر به حدیث خرقه پوشان
آن سخت دلان سست کوشان
خدایا تو ما را صفائی بده
به ما بینوایان نوائی بده
ای عاشقان رویت بر مهر دل نهاده
زنجیریان مویت سرها به باد داده
باز فکند در چمن بلبل مست غلغله
گشت ز جنبش صبا دختر شاخ حامله
مرا دلیست ره عافیت رها کرده
وجود خود هدف ناوک بلا کرده
مبارکست نظر بر تو بامداد پگاه
چه نیکبخت کسی کش به روی تست نگاه
بدین صفت سر و چشمی و قد و ...
بدین صفت سر و چشمی و قد و بالائی
کسی ندید و نشان کس نمیدهد جائی
خوش بود گر تو یار ما باشی
مونس روزگار ما باشی
افتاده بازم در سر هوائی
دل باز دارد میل بجائی
زهی لعل لبت درج لئالی
مه روی ترا شب در حوالی
دارد به سوی یاری مسکین دلم هوائی
زین شوخ دلفریبی زین شنگ جانفزائی
زلفت به پریشانی دل برد به پیشانی
دل برد به پیشانی زلف به پریشانی
عزم کجا کرده ای باز که برخاستی
موی به شانه زدی زلف بیاراستی
گر آن مه را وفا بودی چه بودی
ورش ترس از خدا بودی چه بودی
خم ابروی او در جانفزائی
طراز آستین دلربائی
چو دست قدرت خراط حقه مینا
فشاند بر رخ کافور عنبر سارا
شه سریر چهارم که شاه انجم اوست
نوشته بر رخ منشور دولتش طغرا
صباح عید و رخ یار و روزگار شباب
خروش چنگ و لب زنده رود و جام شراب
خوشوقت عاشقی که دمی یاریار اوست
خرم دلی که دلبر او غمگسار اوست
دولت قرین دولت صاحبقران ماست
دنیا به کام پادشه کامران ماست
آمد نسیم و نکهت گل در جهان فکند
بلبل ز شوق غلغله در بوستان فکند
چو صبح رایت خورشید آشکار کند
ز مهر قبله افلاک زرنگار کند
چو شقه شب عنبر نثار بگشایند
در سراچه نیلی حصار بگشایند
پیش از آن کین کار بر این سقف ...
پیش از آن کین کار بر این سقف مینا کرده اند
وین مقرنس قبه نه توی مینا کرده اند
سپیده دم علم صبح چون روان کردند
زمهر بر سر آفاق زرفشان کردند
دمید باد دلاویز و بوی جان آورد
نوید کوکبه گل به گلستان آورد
خدای تا خم این برکشیده ایوان کرد
در او نشیمن ناهید تیر و کیوان کرد
ترکم چو قصد خون دل عاشقان کند
ز ابرو و غمزه دست به تیر و کمان کند
جهان خوشست و چمن خرمست و بلبل شاد
ببار باده گلرنگ هرچه بادا باد
بنوش باده که فصل بهار میآید
نوید خرمی از روزگار میآید
خوش آن نسیم که بوئی ز زلف یار ...
خوش آن نسیم که بوئی ز زلف یار آرد
به عاشقی خبر یار غمگسار آورد
نسیم باد سحر عزم بوستان دارد
دمید و بازدمش کیمیای جان دارد
باز گل جلوه کنان روی به صحرا دارد
نوجوان است سر عیش و تماشا دارد
همیشه تا سپر مهر زرفشان باشد
غلام سایه چتر خدایگان باشد
تا زمان برقرار خواهد بود
تا زمین پایدار خواهد بود
گیتی ز یمن عاطفت شاه کامکار
خورشید عدل گستر و جمشید روزگار
باز به صحرا رسید کوکبه نوبهار
ساقی گلرخ بیا باده گلگون بیار
صبحدم کز حد خاور خسرو نیلی حصار
لشگر رومی روان میکرد سوی زنگبار
میرسد نوروز عید و میدهد بوی بهار
باد فرخ بر جناب شاه گردون اقتدار
گذشت روزه و سرما رسید عید و بهار
کجاست ساقی ما گو بیا و باده بیار
شد ملک فارس باز به تایید کردگار
خوشتر ز صحن جنت و خرمتر از بهار
نفخات نسیم عنبر بار
میکند باز جلوه در گلزار
به عهد عدل تو جز نی نمیکند ناله
ز دست حادثه جز دف نمیکند آواز
رسید رایت منصور شاه بنده نواز
به خرمی و سعادت به خطه شیراز
بیمن طالع فیروز و بخت فرخ فال
همای دولت و اقبال میگشاید بال
علی الصباح که سلطان چرخ آینه فام
زدود آینه آسمان ز زنگ ظلام
خجسته بارگه پادشاه هفت اقلیم
مقر جاه و جلالست و جای ناز و نعم
سپیده دم که شهنشاه گنبد گردان
کشید تیغ و بر اطراف شرق گشت روان
به فر معدلت خسرو زمین و زمان
بسیط خاک چو خلد برین شد آبادان
ای بر در تو دولت و اقبال پاسبان
وی خاک آستانه تو کعبه امان
ای آسمان جنیبه کش کبریای تو
وی آفتاب پرتوی از نور رای تو
ای دوش چرخ غاشیه گردان جاه تو
خورشید در حمایت پر کلاه تو
گوئیا خلد برینست این همایون بارگاه
یا حریم کعبه یا فردوس یا ایوان شاه
ای شکوهت خیمه بر بالای هفت اختر زده
هیبت بانگ سیاست بر شه خاور زده
ای کاخ روح پرور و ای قصر دلگشای
چون روضه دلفریبی و چون خلد جانفزای
تجلت من سمات الامانی
تباشیر المسرة والامان
در این مقام فرح بخش و جای روحفزای
بخواه باده و بر دل در طرب بگشای
چون ز بهر فال بگشائی کتاب
از عبید آن فال را بشنو جواب
سلطان تاج بخش جهاندار امیر شیخ
کاوازه سعادت جودش جهان گرفت
مرا قرض هست و دگر هیچ نیست
فراوان مرا خرج و زر هیچ نیست
خدایگان جهان رکن دین عمیدالملک
توئی که چرخ به جاه تو التجا دارد
صاحبقران و صاحب دیوان عمید ملک
ای آنکه هرچه کرد ضمیرت صواب کرد
ای جوانبخت وزیری که کند افسر سر
خاک پایت چو بدین گنبد خضرا برسد
نماند هیچ کریمی که پای خاطر من
ز بند حادثه روزگار بگشاید
در علم حساب ار زانک رای تو تبه ...
در علم حساب ار زانک رای تو تبه باشد
بر کس چه نهی تهمت کس را چه گنه باشد
بنای و نی همه عمرم گذشت و میگفتم
دریغ عمر و جوانی که میرود بر باد
ای عبید این گل صد برگ بر اطراف ...
ای عبید این گل صد برگ بر اطراف چمن
هیچ دانی که سحرگاه چرا می خندد
آنکه گردون فراشت و انجم کرد
عقل و روح آفرید و مردم کرد
عبید این حرص مال و جاه تاکی
جهان فانیست رو ترک جهان گیر
بفیروزی در این قصر همایون
که بادا تا به نفخ صور معمور
چه تفاوت کند ار زانکه بیائی بر ما
بامدادان که تفاوت نکند لیل و نهار
چون در این دنیا عزیزم داشتی یارب به ...
چون در این دنیا عزیزم داشتی یارب به لطف
وز بسی نعمت نهادی بر من مسکین سپاس
مردم به عیش و شادی و من در ...
مردم به عیش و شادی و من در بلای قرض
هریک به کار و باری و من مبتلای قرض
وای بر من که روز شب شده ام
دایما همنشین و همدم قرض
زهی لعل لب نازک میانت
مراد دیده باریک بینان
چه خوش باشد در این فرخنده ایوان
نشان افزودن و مجلس نهادن
ای دل ز اهل و اولاد دیگر مکش ...
ای دل ز اهل و اولاد دیگر مکش ملامه
در شهر خویش بنشین بالخیر والسلامه
بیش از این از ملک هر سالی مرا
خرده ای از هر کناری آمدی
ای اقچه گرد روی کانی
ای بی تو حرام زندگانی
نشستن با نشاط و کامرانی
طرب کردن در این کاخ کیانی
حریم قلعه دارالامان که در عالم
چو آسمان به بلندیش نیست همتائی
خدایا دارم از لطف تو امید
که ملک عیش من معمور داری
تا فلک را میسر است مدار
تا زمین را مقرر است قرار
خدایا تا خم طاق دو رنگی
گهی رومی نماید گاه زنگی
وقت آن شد که کار دریابیم
در شتاب است عمر بشتابیم
ساقیا موسم عیش است بده جام شراب
لطف کن بسته لبان را به زلالی دریاب
ساقی بیار باده و پر کن بیاد عید
در ده که هم به باده توان داد داد عید
از شکوفه شاهدان باغ معجز بسته اند
نوعروسان چمن را زر و زیور بسته اند
هرکس که سر زلف تو آورد بدست
از غالیه فارغ شد و از مشگ برست