-
دوستان دست مرا باید برید
-
دشنه یی تا درد خود درمان کنم
-
نقش چشمی درکف دست من است
-
همتی کین نقش را پنهان کنم
-
هر شبانگه کافتاب دلفروز
-
روشنی را از جهان وا می گرفت
-
چشم او می آمد و پر خون ز خشم
-
در کنار بسترم جا می گرفت
-
شعله می انگیخت در جانم به قهر
-
کاین تویی ای بی وفا ای خویشکام
-
داده نقد دل به مهر دیگران
-
غافل از من بی خبر از انتقام
-
هر چه بر هم می فشردم دیده را
-
تا نبینم آن عتاب و خشم را
-
زنده تر می دیدم ای فسوس باز
-
پرتو رنج آور آن چشم را
-
یک شب از جا جستم و دیوانه وار
-
خشمگین او را نهان کردم به دست
-
چون بلورین ساغری خرد و ظریف
-
از فشار پنجه های من شکست
-
شاد شد دل تا شکست آن چشم شوم
-
کاندر او آن شعله های خشم بود
-
لیک چون از هم گشودم دست را
-
در کفم زخمی چو نقش چشم بود
-
هر چه مرهم می نهم این زخم را
-
می فزاید درد و بهبودیش نیست
-
هر چه می شویم به آب این نقش را
-
همچنان برجاست نابودیش نیست
-
دوستان دست مرا باید برید
-
دشنه یی تا درد خود درمان کنم
-
پیش چشمم نقش درد است آشکار
-
همتی کاین نقش را پنهان کنم


