-
ندیده ام گلی و غنچه ای به دامن خویش
-
چه خیر دیده ام از سیر باغ و گلشن خویش
-
غبار ماهم و دامان کس نیالودم
-
زمن چرا همه برچیده اند دامن خویش
-
خیال او چو در آمد به کلبه ام شب تار
-
زبان شکر گشودم ز بخت روشن خویش
-
چو دید چشم حسود ستاره بزم مرا
-
ز جای جستم و بستم به خشم روزن خویش
-
گران بها نکنم جامه و سبکبارم
-
که منتی ننهادم ز جامه بر تن خویش
-
برهنه مهرم و دوزم چو او به دامن چرخ
-
سجاف ابر زری هر سحر به سوزن خویش
-
صراحیم که نشستم به بزم غیر و رواست
-
که سرخوشش کنم از خون سرخ گردن خویش
-
ز شمع شعر من این عطر عشق نیست شگفت
-
که شعله یی ست که بر می فروزدم از تن خویش


