در اخلاق درویشان حکایت سی و پنجم
سعدی
https://www.sherfarsi.ir/sadi/در-اخلاق-درویشان-حکایت-سی-و-پنجم

  1. مطابق این سخن پادشاهی را مهمی پیش آمد گفت اگر انجام این حالت به مراد من برآید چندین درم زاهدان را دهم چون حاجتش برآمد و تشویش خاطرش برفت وفای نذرش بوجود شرط لازم آمد

  2. یکی را از بندگان خاص کیسه درم داد تا صرف کند بر زاهدان گویند غلامی عاقل و هشیار بود همه روز بگردید و شبانگه بازآمد و درمها بوسه داد و پیش ملک بنهاد و گفت زاهدان را چندانکه طلب کردم نیافتم

  3. گفت این چه حکایت است آنچه من دانم در این ملک چهارصد زاهدست گفت ای خداوند جهان آنکه زاهدست نمیستاند و آنکه میستاند زاهد نیست

  4. ملک بخندید و ندیمان را گفت چندانکه مرا در حق خداپرستان ارادتست و اقرار مرا این شوخ دیده را عداوتست و انکار و حق بجانب اوست

  5. زاهد که درم گرفت و دینار

    زاهدتر از او کسی بدست آر

  6. آنرا که سیرتی خوش و سریست با خدای

    بی نان وقف و لقمه دریوزه زاهدست

  7. و انگشت خوبروی و بناگوش دلفریب

    بی گوشوار و خاتم فیروزه شاهدست

لطفا برای دریافت معنی (بازگردانی) یا آرایه‌های ادبی این شعر، نشانی صفحه را کنید و مطابق توضیحات این صفحه ثبت نمایید.