-
مهتاب رو به ساحل مغرب نهاده بود
-
در خلوت اتاق به جز من کسی نبود
-
قلب سیاه ساعت شماطه می تپید
-
شب می گذشت و لحظه ی میعاد می رسید
-
ناگه صدای دور سگی در فضا شکست
-
ازپ شت قاب پنجره برق تلنگری
-
بر شیشه ی کبود ترک خورده نقش بست
-
ساعت ز کار خویش فرو ماند و گوش داد
-
آونگ او چو مردمک چشم مردگان
-
از گردش ایستاد
-
در پشت من دهان دری نیمه باز شد
-
نوری سفید همچو غبار گچ از هوا
-
در خوابگاه ریخت
-
آنگه صدای لغزش پایی به روی فرش
-
تار سکوت را چو نخی بی صدا گسیخت
-
من میهمان هر شبه ام را شناختم
-
اما هنوز طاقت برگشتنم نبود
-
قلبم درون سینه ی تاریک می تپید
-
نور از شکاف پنجره چون موم می چکید
-
ناگه دو دست سوخته ی استخوان نما
-
از پشت بر خمیدگی شانه ام نشست
-
برگشتم از هراس
-
این روح ناشناس
-
روحی که چون شمایل شوم مقدسان
-
در زیر روشنایی ماه ایستاده بود
-
صورت نداشت لیک لبی چون شکاف زخم
-
تا زیر گوش های درازش کشیده داشت
-
خندید و بیم خنده ی او در دلم نشست
-
فریاد من چو زوزه ی سگ در گلو شکست


