-
در خواب های تیره ی افیونی ام شبی
-
او را شناختم
-
او شعله ی پریده ی یک آفتاب بود
-
چشمی به رنگ آبی سیر غروب داشت
-
در چشم او هزار نوازش به خواب بود
-
او را شناختم
-
از نسل ماه بود
-
اندامش از نوازش مهتابهای دور
-
رنگی به رنگ صبح بلورین سپید داشت
-
زلفش چو دود مشکی شب ها سیاه بود
-
او را در آن نگاه نخستین شناختم
-
اما نگاه منتظرم بی جواب ماند
-
بر من نگاه کرد و نگاهش ز من گذشت
-
این آخرین امید چه نکامیاب ماند
-
او را شناختم
-
همزاد جاودانی من بود و نام او
-
چون نام من به گوش خدا آشنا نبود
-
می خواستم که بانگ برآرم بمان بمان
-
اما در آن سکوت خدایی صدا نبود


