-
به خود گفتم ای مرد گم کرده خاک
-
چرا ز جهان روی گردانده ای
-
چه سود از بر و بوم خود یافتی
-
که در حسرتش جاودان مانده ای
-
در این شهر غربت که مأوای توست
-
چنان زندگی کن که در زادگاه
-
و گرنه خون به چشمت کم از آب نیست
-
بر آن خاک خونین میفکن نگاه
-
چو دیدی که گردون به کامت نگشت
-
ازو انتقامی دلیرانه گیر
-
چو در خاک خود کامیابت نکرد
-
مراد از بر و بوم بیگانه گیر
-
شبانگاهی از خانه بیرون خرام
-
شرابی به رنگ شفق نوش کن
-
زمام خرد را به مستی سپار
-
غم زندگی را فراموش کن
-
همه کوی و برزن پر از خوبروست
-
تو از آن میان با یکی یار شو
-
بدان سان که پیشینیان گفته اند
-
به زنجیر زلفش گرفتار شو
-
گمان کن که در زیر چرخ کبود
-
تو هستی و او هست و دیار نیست
-
سراسر جهان شب از آن تست
-
به جز رندی و مستی ات کار نیست
-
چو دل از من این گفتنی ها شنید
-
زبونی رها کرد و نیرو گرفت
-
جهان چهره ای سخت زیبنده یافت
-
زمان شیوه ای سخت نیکو گرفت
-
هنوز آسمان روشن از روز بود
-
که من گونه از موی پیراستم
-
به لبهای خود خنده آموختم
-
بر اندام خود جامه آراستم
-
چنان شاد از خانه بیرون شدم
-
که از من خجل گشت اندوه من
-
نسیم آن چنان مست بر من گذشت
-
که آشفته شد موی انبوه من
-
دو گامی نه پیموده در ازدحام
-
که راه مرا سائلی پیر بست
-
کهن جامه ای از پلاسش به بر
-
تهی شیشه ای از شرابش به دست
-
پشیزی ز من خواست بخشیدمش
-
نگاهی به من کرد دور از سپاس
-
در اندیشه ماندم که با چشم خویش
-
چه می گوید آن سائل ناشناس
-
به ناگاه ابر بهاری گریست
-
زمین تر شد از اشک پاک خدای
-
بر آن پیر چرکین نظر دوختم
-
به من خنده ای کرد دندان نمای
-
در ایینه چشم او عکس من
-
پلاسی به بر داشت مانند اوی
-
تنابنده ای را به جز ما دو تن
-
نه در پشت دیدم نه در روبروی
-
من و او دو گمراه بی خانمان
-
یکی مست و آن دیگری هوشیار
-
براندام ما جامه ها می گریست
-
بر آن گریه خندان غروب بهار
-
شفق چون هویدا شد از پشت ابر
-
از آن پیر هم جز گمنامی نماند
-
شگفتا در آن کوی پر های و هوی
-
به جز ناله ی ناودانی نماند
-
به خود گفتم ای مرد گم کرده خاک
-
ترا سایه ای هم به دنبال نیست
-
ازین غربت جاودان سر مپیچ
-
که اینده ات خوشتر از حال نیست
-
وجودی که از رفته خیری ندید
-
کجا انتظاری از اینده داشت
-
شفق نیمه جان بود و شب می رسید
-
جهان گریه ای تلخ در خنده داشت


