-
ای خوشتر از خواب سحرگاهان
-
هرگز مرا باور نمی آمد که برگردی
-
در لحظه های تلخ بیداری به سوی من
-
اما تو مهمان منی امشب
-
من نیز چون اینه بیدارم
-
وز شوق این دیدار بیمانند
-
گنگ است پنداری زبان گفتگوی من
-
آری تو امشب میزبانی بی زبان داری
-
کز او کلامی در نخواهی یافت
-
زیرا که این اندوه یا این شادی پنهان
-
خاموش می سازد صدا را در گلوی من
-
دست ترا در دست می گیرم
-
با دیدگانت راز می گویم
-
وان عطر سبز نوجوانی را
-
چون بوی نمناک درختان در شب باران
-
می بویم و در گیسوانت باز می جویم
-
می خندی و لب می گشاید آرزوی من
-
آه ای سپید اندام آهو چشم
-
ای آنکه عکس ماه را بر کاسه ی زانو
-
برق هوس را در بلور دیدگان داری
-
ای آنکه دیدار تو با من در شب غربت
-
شیرین تر از خواب است در بحران بیماری
-
فرخنده باد این لحظه ی میعاد
-
خوش باد این ساعت که می خندی به روی من
-
غم نیست گر ایینه از عکست تهی گردد
-
من از تو نقشی جاودان دارم
-
من از جوانی های تو بر لوحه ی پندار
-
همواره تصویری جوان دارم
-
آری در آن ایام ای هم صحبت دیرین
-
سیمای تو همزاد خورشید بهاران بود
-
در صبح گیسویی طلایی رنگ
-
خندیدنت آهنگ شفاف شکستن داشت
-
اناسن که گویی از سر مستی
-
جامی بلورین را فرو می کوفتی بر سنگ
-
روحی گدازان در تو مسکن داشت
-
روحی که همچون شعله ای الماسگون در شیشه ی فانوس
-
پیوسته عریان بود و با پوشیدگی در جنگ
-
هر بامداد از پشت صف های سپیداران
-
می آمدی با جامه ای از نور نازکتر
-
اندام تو از لابلای سایه ها می تافت
-
چونان که در ظلمت سپیدی می زند مرمر
-
من چون ترا از دور می دیدم
-
با خویشتم می گفتم که امروز آسمان آبی است
-
وین آفتاب دلگشا را در افق دیدن
-
پاداش بی خوابی است
-
کنون کهخندان می نشینی روبروی من
-
ای طرفه مهمان شباهنگام
-
دیگر رخت همزاد خورشید بهاران نیست
-
همتای ماه عالم افروز است
-
زیرا که گیسوی ترا برقی است سیمین فام
-
ما هر دو می دانیم کان صبح طلایی را
-
کافور گون کردست برف جامد ایام
-
اما هنوز اندام تو در جامه ی خاکسترین تو
-
چون آتشی با دود در جنگ است
-
روح تو در قالب نمی گنجد
-
پیراهنت بر پیکرت تنگ است
-
آه ای درخشان روی جادو چشم
-
ای ماه شبهای نخستین خزان ای ماه
-
هرگز مگر پاییز با پیری هماهنگ است
-
گر آسمان را همچنان آبی توانی یافت
-
در دیده ی من هم همان رنگ است


