-
در سرزمین غربت من
-
در گوشه ای از خاک بی خورشید مغرب
-
در سایه ی سنگین ابری جاودانه
-
در کشوری از مویه ی باران غم آلود
-
و ز بانگ ناقوس کلیسا شادمانه
-
در پایتختی سالخورد از چشم تاریخ
-
اما جوان در دیده ی پیر زمانه
-
در شهر دودی رنگ پل ها و شفق ها
-
شهر عبور آسمان از رودخانه
-
هر شامگاهان
-
سیل عظیم رهگذاران موج می زد
-
سیلی که می رفت از کران تا بیکرانه
-
من خوب می دیدم که پیش از مردن روز
-
پیر و جوان مانند مورانی شتابان
-
با توشه هایی از هراس و حسرت خویش
-
سرگشته می رفتند سوی آشیانه
-
گویی که می بردند نومیدانه بر دوش
-
بار صلیبی را که چشم کس نمی دید
-
از دار فانی تا دیار بی نشانه
-
من خیره بر آن کار دشوار
-
با سایه ای چون خود سبکبار
-
راهی به بیرون می گشودم زان میانه
-
آنگاه می رفتم به استقبال مهتاب
-
با اشتیاقی عاشقانه
-
یک شب سرانجام
-
وقتی که باران کوچه را بدرود می گفت
-
وقتی که رنگ آسمان تغییر می کرد
-
وقتی که سیب سرخ خورشید
-
از شاخه می افتاد و قانون زمین را
-
در آن بهشت نیلگون تفسیر می کرد
-
وقتی که توپ کوچک ماهوتی ماه
-
در لحظه ی بالا پریدن از درختان
-
در لابلای شاخساران گیر می کرد
-
من در اتاق تیره ی خویش
-
از دور می دیدم که بر سیمای دیوار
-
رقاصه ی سیمابگون ساعت من
-
سر زمان را بی زبان تعبیر می کرد
-
او با شمردن های موزون
-
با جنبش گهواره آسای خود از مشرق به مغرب
-
در لحظه ی افتادن خورشید از گردون به هامون
-
یا در تب و تاب صعود ماه از هامون به گردون
-
گویی صلیبی در فضا تصویر می کرد
-
آه این صلیب ناهویدا
-
تمثیل پایان جهان بود
-
تمثیلی از اندیشه ی مرگ
-
در خاطر پیر و جوان بود
-
من ناگهان از خویش پرسیدم که ای مرد
-
ایا درین خاک مسیحایی که هستی
-
هرگز صلیبی را به دوش خود کشیدی
-
ور پاسخت آری است ایا زیر آن بار
-
دیگر چه نقشی در خیالت آفریدی
-
نفس گناه آلود من در پاسخم گفت
-
من همچنان با گوی ماه و قرص خورشید
-
مانند آن رقاصه ساعت شب و روز
-
سرگرم بازی های خویشم
-
اما سرانجام آن صلیب ناهویدا
-
سنگین به دوشم می نشیند
-
آنگاه می بینم که من عیسای خویشم


