-
از سر خاک تو بر می گشتم
-
خاک پاکی که تو را در بر داشت
-
آسمان مرثیه ای نیلی بود
-
دشت رنگ غم و خاکستر داشت
-
تو در اندیشه ی من چشمه ی جوشان بودی
-
زیر آن قبه که همچون سر سبز
-
رسته بود از وسط گرده ی کوه
-
در کف آجری سرخ حیاط
-
که مدام از تب خورشید کویری می سوخت
-
آبی از کوزه تو گویی به زمین ریخته بود
-
زیر آن لکه ی نمناک تو پنهان بودی
-
گور تو سنگ نداشت
-
تو به گمنامی گل های بیابان بودی
-
آه سهراب در آغاز برومندی تو
-
چه کسی می دانست
-
که جهان را نفسی چند پس از جشن بهار
-
با لب بسته وداعی ابدی خواهی گفت
-
چه کسی می دانست
-
که پس از آن همه بیداردلی
-
در شب تیره ی نیسان زمین خواهی خفت
-
آه شاید که تو خود آگه ازین خواب پریشان بودی
-
چون فرود آمدم از کوه به دشت
-
ایستادم به تماشای افق
-
مرغکانی همه با بال سپید
-
می نوشتند بر آن لوح کبود
-
که قلم های شما ای هنر آموختگان
-
ساقه های پر ماست
-
پر افتاده ی ما باعث پرواز شماست
-
من از آن اوج که راه سفر مرغان بود
-
تا حضیضی که تو در ظلمت آن می خفتی
-
نظر افکندم و دیدم که تفاوت ز کجا تا به کجاست
-
تو هم ای دوست درین فاصله حیران بودی
-
قلمت را هوس بال زدن می جنباند
-
تو توانایی پرواز در اندیشه ی انسان بودی
-
تو نسب از دو پدر می بردی
-
در زمین از سهراب
-
در زمان از سیمرغ
-
نام نفرین شده ی پور تهمتن ای دوست
-
بر زمینت زد و کشت
-
گرچه از سوی دگر وارث شاهان سپهر
-
یعنی از طایفه ی بیمرگان
-
یعنی از سلسله ی قاف نشینان بودی
-
از تو در خواب شبی طعنه زنان پرسیدم
-
راستی خانه ی سهراب کجاست
-
تو سپیدار کهنسالی را
-
به سر انگشت نشان دادی و خندان گفتی
-
نرسیده به درخت
-
کوچه باغی است که ازخواب خدا سبزتر است
-
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است
-
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ
-
سر به در می آرد
-
در صمیمیت سیال فضا
-
خش خشی می شنوی
-
کودکی می بینی
-
رفته از کاج بلندی بالا
-
جوجه بردارد از لانه ی نور
-
و ازو می پرسی
-
راستی خانه ی سهراب کجاست
-
او تو را خواهد گفت
-
که من از روز الست
-
خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام
-
وین اشارات به یاد تو تواند آورد
-
که شبی هم ای دوست
-
تو درین خانه ی نشناخته مهمان بودی
-
در جوابت به ملامت گفتم
-
که تو از خلوت جاوید بهشت آمده ا ی
-
زانکه در دیده ی افلاکی تو
-
عکس سیمای زمین تاریک است
-
نقش تأثیر زمان روشن نیست
-
تو نه از رفته نه از آینده
-
نه ز تاریخ سخن می گویی
-
بی سبب نیست که روی سخنت با من نیست
-
نگهم کردی و پاسخ دادی
-
که تو با من سخن از رفته و آینده مگوی
-
من ز تقسیم زمان بی خبرم
-
من نه آغاز ولادت دارم
-
نه سرانجام حیات
-
من ز آفاق ازل آمده ام
-
من به اقصای ابد خواهم رفت
-
لیک روی سخنم در همه حال
-
از همان روز نخستین با توست
-
از همان روز که در نطفه سخندان بودی
-
راست می گفتی و می دانستم
-
که درین قرن شگفت
-
من و تو زودتر و دیرتر از نوبت خویش
-
به جهان آمده ایم
-
من ز بیرحمی تقدیر پریشان حالم
-
تو ز بد عهدی ایام گریزان بودی
-
تو ازین سوی بدان سوی زمان می رفتی
-
هستی خاکی تو
-
وقفه ای بود میان دو سفر
-
زین سبب بود که شهر تو به جز کاشان بود
-
گرچه از مردم کاشان بودی
-
واژه ی مرگ در اندیشه ی تو نقطه نداشت
-
زین سبب بود که در دفتر عمر
-
مرگ را نقطه ی فرجام نمی دانستی
-
زین سبب بود که در لحظه ی بدرود پدر
-
چشم خوشباور تو
-
پاسبانان جهان را همه شاعر می دید
-
شاعران رابه شکیبایی آب
-
به سبکباری نور
-
همه با عرش خداوند مجاور می دید
-
چشم تو بینش کیهانی داشت
-
زانکه در مذهب عشق
-
تو پیام آور عرفان بودی
-
صبح در دیده ی تو
-
خنده ی خوشه ی انگور به تاریکی تاکستان بود
-
زندگی نوبر انجیر سیاه
-
در دهان گس تابستان بود
-
وان قطاری که ز اقلیم سحر می آمد
-
تخم نیلوفر و آواز قناری ها را
-
تا کران ابدیت می برد
-
موج گلبرگ پریشان اقاقی ها را
-
از لب رود به غارت می برد
-
تو به خنیاگری چلچله ها در دل سقف
-
گوش می دادی و می خندیدی
-
میوه ی کال خدا را به سرانگشت هوس
-
از درختان جوان می چیدی
-
مرگ را چون سرطانی نوزاد
-
در بن آب روان می دیدی
-
ناگهان یک نفر از دور صدا زد سهراب
-
تو ز جا جستی و فریاد زدی کفشم کو
-
وانگه از خانه برون رفتی و با سرعت باد
-
زیر باران بودی
-
خواب آشفته ی من پایان یافت
-
وندر آن ظهر زلال
-
از سر خاک تو بر می گشتم
-
خاک پاکی که تو را در بر داشت
-
آسمان مرثیه ای نیلی بود
-
دشت رنگ غم و خاکستر داشت
-
لحظه ای چند در آفاق خیال
-
من تو را دیدم و گریان گشتم
-
تو مرا دیدی و خندان بودی


