-
سر کرده در برف غبارآلود پیری
-
آموخته از کبک رسم سر به زیری
-
با او چه خواهم گفت آن روز
-
با او که خورشیدی جوان است
-
با او که سر بر
-
می کشد چون پیچک تر
-
از خاک خشک هستی من
-
خاکی که زیر برگ پاییزی نهان است
-
با او چه خواهم گفت آن روز
-
آیا توانم تکیه بر بازوی او کرد
-
آیا غم چشمش نخواهد خرمنم سوخت
-
آیا نخواهد گفت با من
-
بازوی تو هرگز به بازی من ای پیر
-
تا طفل بودم تکیه کردن را نیاموخت
-
با او چه خواهم گفت آن روز
-
چشمم چو نتوانست خواندن نمه ی دوست
-
آیا توانم خواست از او خواندنش را
-
آیا نخواهد گفت این کار از که خواهی
-
از آن که یک شب هم ندیدی
-
رنج قلم بر لوح کاغذ راندنش را
-
آیا چو بگشاید کتاب کهنه ی من
-
بر نام من خطی نخواهد زد به نفرین
-
در شعر من چون آرزوی مرگ بیند
-
در دل نخواهد گفت آمین
-
آیا نگاه من تواند خواست از او
-
حرمت نهان موی برفین پدر را
-
آیا نگاهش را تواند داد پاسخ
-
چشمی که نتوانست دیدن دورتر را
-
با من چهخواهد گفت آن روز
-
چندان به چشمم خیره خواهد شد که تا شرم
-
با پنجه های
-
گریه بفشارد گلویم
-
بر گونه ام اشک روان خواهد شد آنگاه
-
از تابش خورشید رویش برف مویم
-
او گرچه در آیینه ی پیشانی من
-
نقشی تواند دید از بیزاری خویش
-
من بی خجالت گریه خواهم کرد آن روز
-
گرییدنی مستانه در هوشیاری خویش


