-
آن که رسوا خواست ما را پیش کس رسوا مباد
-
وان که تنها خواست ما را یک نفس تنها مباد
-
آن که شمع بزم ما را با دم نیرنگ کشت
-
محفلش یارب دمی بی شمع شب فرسا مباد
-
چون گزیر از همدمی گردنکش و مغرور نیست
-
با من از گردنکشان باری به جز مینا مباد
-
چون گل رؤیا به گلزار عدم روییده ایم
-
منتی از هستی ی ما بر سر دنیا مباد
-
می توان خفتن چو در کوی کسی همچون غبار
-
پیکر تبدار ما را بستر دیبا مباد
-
سایه ی ویرانه ی غم خلوت دلخواه ماست
-
کاخ مرمر گون شادی از تو باد از ما مباد
-
ما و بانگ شب شکاف مرغک آواره یی
-
گوش ما را بهره از شور هزار آوا مباد
-
غرق سرگردانی ی خویشیم چون گرداب ژرف
-
هیچمان اندیشه از آشفتن دریا مباد
-
امشبی را کز می پندار مست افتاده ایم
-
با تو سیمین وحشت هشیاری فردا مباد


