-
ابرو به هم کشید و مرا گفت
-
دیگر شکار تازه نداری
-
اینان تمام نقش و نگارند
-
جز رنگ و بوی غازه نداری
-
دوشیزه یی بیار که او را
-
حاجت به رنگ و بوی نباشد
-
وان آب و رنگ ساختگی را
-
با رنگش آبروی نباشد
-
دوشیزه یی بیار دل انگیز
-
زیبا و شوخ کام نداده
-
بر لعل آبدار هوس ریز
-
از شوق کس نشان ننهاده
-
افسون به کار بستم و نیرنگ
-
تا دختری به چنگ من افتاد
-
یک باغ لطف و گرمی و خوبی
-
ز انگشت پای تا به سرش بود
-
دیگر چه گویمت که چه آفت
-
پستان و سینه و کمرش بود
-
بزمی تمام چیدم و آنگاه
-
آن مرد را به معرکه خواندم
-
مشکین غزال چشم سیه را
-
نزدیک خرس پیر نشاندم
-
گفتم ببین که د همه ی عمر
-
هرگز چنین شکار ندیدی
-
از هیچ باغ و هیچ گلستان
-
اینسان گل شمفته نچیدی
-
زان پس به او سپردم و رفتم
-
مرغ شکسته بال و پری را
-
پشت دری نشستم و دیدم
-
رنج تلاش بی ثمری را
-
پاسی ز شب گذشت و برون شد
-
شادان که وه چه پرهنری تو
-
این زر بگیر کز پی پاداش
-
شایان مزد بیشتری تو
-
این گفت و گو نرفته به پایان
-
بر دخترک مرا نظر افتاد
-
زان شکوه ها که در نگهش بود
-
گفتی به جان من شرر افتاد
-
آن گونه گشت حال که گفتم
-
کوبم به فرق مرد زرش را
-
کای اژدها بیا و زر خویش
-
بستان و باز ده گهرش را
-
دیو درون نهیب به من زد
-
کاین زر تو را وسیله ی نان است
-
بنهفتمش به کیسه و بستم
-
زیرا زر است و بسته به جان است


