-
شب نخفت و تا سحر بیدار ماند
-
نفرتی ذرات جانش را جوید
-
کینه یی چون سیلی از سرب مذاب
-
در عروق دردمند او دوید
-
همچو ماری چابک و پیچان و نرم
-
نیمه شب بیرون خزید از بسترش
-
سوی بالین زنی آمد که بود
-
خفته در آغوش گرم همسرش
-
زیر لب با خویش گفت آن روزها
-
همسر من همدم این زن نبود
-
این سلیمانی نگین تابناک
-
این چنین در دست اهریمن نبود
-
آه این مردی که این سان خفته گرم
-
در کنار این زن آشوبگر
-
جای می داد اندر آغوشش مرا
-
روزگاری گرم تر پرشورتر
-
زیر سقف کلبه یی تاریک و تنگ
-
زیستن نزدیک دشمن مشکل است
-
من سیه بخت و غمین و تنگدل
-
او دلش از عشق روشن مشکل است
-
آن چه کردم از دعا و از طلسم
-
رو سیاهی بهر او حاصل نشد
-
آن چه جادو کرد او از بهر من
-
با دعای هیچ کس باطل نشد
-
طفل من بیمار بود اما پدر
-
نقل و شیرینی پی این زن خرید
-
من به سختی ساختم تا بهر او
-
دستبند و جامه و دامن خرید
-
وه چه شب ها این دو تن سر مست و شاد
-
بر سرشک حسرتم خندیده اند
-
پیش چشمم همچو پیچک های باغ
-
نرم در آغوش هم پیچیده اند
-
لحظه یی در چهر آن زن خیره ماند
-
دیده اش از کینه آتشبار بود
-
در سیاهی چهر خشم آلوده اش
-
چون مس پوشیده از زنگار بود
-
دست لرزانش به سوی آب رفت
-
گرد بی رنگی میان جام ریخت
-
قطعه های گرم و شفاف عرق
-
از رخ آن دیو خون آشام ریخت
-
باید امشب بی تزلزل بی دریغ
-
کار یک تن زین دو تن یکسر شود
-
یا مرا همسر بماند بی رقیب
-
یا رقیب سفله بی همسر شود
-
پس به آرامی به بستر بازگشت
-
سر نهان در زیر بالاپوش کرد
-
دیده را بر هم فشرد اما به جان
-
هر صدایی را که آمد گوش کرد
-
ساعتی بگذشت و کس پنداشتی
-
جام را بگرفت و بر لب ها نهاد
-
جان میان بستر از جسمش گریخت
-
لرزه بر آن قلب بی پروا فتاد
-
دیده را بگشود تا بیند کدام
-
جامه ی مرگ و فنا پوشیده بود
-
همسرش را با رقیبش خفته دید
-
لیک طفلش جام را نوشیده بود
-
چون سپند از جای و جست و بی درنگ
-
مانده های جام را خود سرکشید
-
طفل را بر دوش افکند و دوید
-
نعره ها از پرده ی دل بر کشید
-
وای مردم مادری فرزند کشت
-
رحم بر چشمان گریانش کنید
-
طفل من نوشیده زهری هولناک
-
همتی شاید که درمانش کنید


