-
شبی از در آمد دختر من
-
لبش پر شکوه جانش پر زغم بود
-
که در مهمانی ی یارانم امروز
-
سر شرمنده ام بر سینه خم بود
-
چو دانستی که مهمانم به بزمی
-
مرا چون گل چرا زیبا نکردی
-
چرا با جامه یی رنگین و پرچین
-
مرا با دیگران همتا نکردی
-
مهین خندید و در گوش پریچهر
-
نهان از من به صد افسون سخن گفت
-
نمی دانم چه گفت اما شنیدم
-
که در نجوا سخن از پیرهن گفت
-
چرا اندیشه از حالم نکردی
-
مگر در دیده شرمم را ندیدی
-
چرا خاموش ماندی چاره یی کن
-
مگر این اشک گرمم را ندیدی
-
به او گفتم که ای فرزند من کاش
-
ترا دیوانه یی مادر نمی شد
-
نمی بودی اگر دردانه ی من
-
ز اشک شرم چشمت تر نمی شد
-
من آن آشفته در بند خویشم
-
که جز با خود سر و کاری ندارم
-
به جز اندیشه ی بی حاصل خویش
-
خبر از حال دیاری ندارم
-
من آن روح گریزان غمینم
-
که پیوند از همه عالم گسستم
-
چو شعر آمد به خلوتگاه رازم
-
گسستم از همه با او نشستم
-
تو می گویی سخن از بزم رنگین
-
مرا اندیشه ی رنگین تری هست
-
برو تنها مرا با خود رها کن
-
مگو دیگر که اینجا مادری هست


