-
آفتاب آتش بی دریغ است
-
و رویای آبشاران
-
در مرز هر نگاه
-
بر در گاه هر ثقبه
-
سایه ها
-
روسبیان آرامشند پیجوی آن سایه بزرگم من که عطش خشکدشت را باطل می کند
-
چه پگاه و چه پسین
-
اینجا نیمروز
-
مظهرهست است
-
آتش سوزنده را رنگی و اعتباری نیست
-
دروازه امکان بر باران بسته است
-
شن از حرمت رود و بستر شنپوش خشکرود از وحشت هرگز سخن می گوید
-
بوته گز به عبث سایه ئی در خلوت خویش می جوید
-
ای شب تشنه خدا کجاست
-
تو
-
روزی دگر گونه ای
-
به رنگ دگر
-
که با تو
-
در آفرینش تو
-
بیدادی رفته است
-
تو زنگی زمانی
-
کنار تو را ترک گفته ام
-
و زیر آسمان نگونسار که از جنبش هر پرنده تهی است و
-
هلالی کدر چونان مرده ماهی سیمگونه
-
فلسی بر سطح موجش می گذرد
-
به باز جست تو برخواستم
-
تا در پایتخت عطش
-
در جلوه ئی دیگر
-
بازت یابم
-
ای آب روشن
-
ترا با معیار عطش می سنجم
-
در این سرا بچه
-
ایا
-
زورق تشنگی است
-
آنچه مرا به سوی شما می راند
-
یا خود
-
زمزمه شماست
-
ومن نه به خود می روم
-
که زمزمه شما
-
به جانب خویشم می خواند
-
نخل من ای واحه من
-
در پناه شما چشمه سار خنکی هست
-
که خاطره اش عریانم می کند


