-
مرگ را دیده ام من
-
در دیدا ری غمناک من مرگ را به دست
-
سوده ام
-
من مرگ را زیسته ام
-
با آوازی غمناک
-
غمناک
-
و به عمری سخت دراز و سخت فرساینده
-
آه بگذاریدم بگذاریدم
-
اگر مرگ
-
همه آن لحظه آشناست که ساعت سرخ
-
از تپش باز می ماند
-
و شمعی که به رهگذار باد
-
میان نبودن و بودن
-
درنگی نمی کند
-
خوشا آن دم که زن وار
-
با شاد ترین نیاز تنم به آغوشش کشم
-
تا قلب
-
به کاهلی از کار
-
باز ماند
-
و نگاه چشم
-
به خالی های جاودانه
-
بر دو خته
-
و تن
-
عاطل
-
دردا
-
دردا که مرگ
-
نه مردن شمع و
-
نه بازماندن
-
ساعت است
-
نه استراحت آغوش زنی
-
که در رجعت جاودانه
-
بازش یابی
-
نه لیموی پر آبی که می مکی
-
تا آنچه به دور افکندنیاست
-
تفاله ای بیش
-
نباشد
-
تجربه ئی است
-
غم انگیز
-
غم انگیز
-
به سال ها و به سال ها و به سال ها
-
وقتی که گرداگرد ترا مردگانی زیبا فرا گرفته اند
-
یا محتضرانی آشنا
-
که ترا بدنشان بسته اند
-
با زنجیرهای رسمی شناسنامه ها
-
و اوراق هویت
-
و کاغذهائی
-
که از بسیاری تمبرها و مهرها
-
و مرکبی که به خوردشان رفته است
-
سنگین شده اند
-
وقتی که به پیرامون تو
-
چانه ها
-
دمی از جنبش بعجز نمی ماند
-
بی آن که از تمامی صدا ها
-
یک صدا
-
آشنای تو باشد
-
وقتی که دردها
-
از حسادت های حقیر
-
بر نمی گذرد
-
و پرسش ها همه
-
در محور روده ها هست
-
آری مرگ
-
انتظاری خوف انگیز است
-
انتظاری
-
که بی رحمانه به طول می انجامد
-
مسخی است دردناک
-
که مسیح را
-
شمشیر به کف می گذارد
-
در کوچه هائی شایعه
-
تا به دفاع از عصمت مادر خویش
-
بر خیزید
-
و بودا را
-
با فریاد های شوق و شور هلهله ها
-
تا به لباس مقدس سربازی در اید
-
یا دیوژن را
-
با یقه شکسته و کفش برقی
-
تا مجلس را به قدوم خویش مزین کند
-
در ضیافت شام اسکندر
-
من مرگ را زیسته ام
-
با آوازی غمناک
-
غمناک
-
وبه عمری سخت دراز و سخت فرساینده


