-
دوستش می دارم
-
چرا که می شناسمش
-
به دو ستی و یگانگی
-
شهر
-
همه بیگانگی و عداوت است
-
هنگامی که دستان مهربانش را به دست می گیرم
-
تنهائی غم انگیزش را در می یابم
-
اندوهش غروبی دلگیر است
-
در غربت و تنهایی
-
همچنان که شادیش
-
طلوع همه آفتاب هاست
-
و صبحانه
-
و نان گرم
-
و پنجره ئی
-
که صبحگا هان
-
به هوای پاک
-
گشوده می شود
-
وطراوت شمعدانی ها
-
در پاشویه حوض
-
چشمه ئی
-
پروانه ئی وگلی کوچک
-
از شادی
-
سر شارش می کند
-
و یاس معصو مانه
-
از اندوهی
-
گران بارش
-
این که بامداد او دیری است
-
تا شعری نسروده است
-
چندان که بگویم
-
امشب شعری خواهم نوشت
-
با لبانی متبسم به خوابی آرام فرو میرود
-
چنان چون سنگی
-
که به دریاچه ئی
-
و بودا
-
که به نیروانا
-
و در این هنگام
-
دخترکی خردسال را ماند
-
که عروسک محبوبش را
-
تنگ در آغوش گرفته باشد
-
اگر بگویم که سعادت
-
حادثه ئی است بر اساس اشتباهی
-
اندوه سرا پایش رادر بر می گیرد
-
چنان چون دریاچه ئی
-
که سنگی را
-
ونیروانا
-
که بودا را
-
چرا که سعادت را
-
جز در قلمرو عشق باز نشناخته است
-
عشقی که
-
به جز تفاهمی آشکار
-
نیست
-
بر چهره زندگانی من
-
که بر آن
-
هر شیار
-
از اندوهی جانکاه حکایتی می کند
-
ایدا
-
لبخند آمرزشی است
-
نخست
-
دیر زمانی در او نگریستم
-
چندان که چون نظری از وی باز گرفتم
-
درپیرامون من
-
همه چیزی
-
به هیات او در آمده بود
-
آنگاه دانستم که مرادیگر
-
از او گزیر نیست


