-
دیراست گالیا
-
در گوش من فسانه دلدادگی مخوان
-
دیگر ز من ترانه شوریدگی مخواه
-
دیر است گالیا به ره افتاد کاروان
-
عشق من و تو آه
-
این هم حکایتی است
-
اما درین زمانه که درمانده هر کسی
-
از بهر نان شب
-
دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست
-
شاد و شکفته در شب جشن تولدت
-
تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک
-
امشب هزار دختر هم سال تو ولی
-
خوابیده اند گرسنه و لخت روی خاک
-
زیباست رقص و ناز سرانگشتهای تو
-
بر پرده های ساز
-
اما هزار دختر بافنده این زمان
-
با چرک وخون زخم سرانگشت های شان
-
جان می کنند در قفس تنگ کارگاه
-
از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن
-
پرتاب می کنی تو به دامان یک گدا
-
وین فرش هفت رنگ که پامال رقص توست
-
از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ
-
در تار و پود هر خط و خالش هزار رنج
-
در آب و رنگ هر گل و برگش هزار ننگ
-
اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک
-
اینجا به باد رفته هزار آتش جوان
-
دست هزار کودک شیرین بی گناه
-
چشم هزار دختر بیمار ناتوان
-
دیر است گالیا
-
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست
-
هرچیز رنگ آتش و خون دارد این زمان
-
هنگامه رهایی لبها ودست هاست
-
عصیان زندگی ست
-
در روی من مخند
-
شیرینی نگاه تو بر من حرام باد
-
بر من حرام باد ازین پس شراب و عشق
-
بر من حرام باد تپش های قلب شاد
-
یاران من به بند
-
در دخمه های تیره و نمناک باغشاه
-
در عزلت تب آور تبعیدگاه خارک
-
در هر کنار و گوشه این دوزخ سیاه
-
زود است گالیا
-
در گوش من فسانه دلداگی مخوان
-
کنون ز من ترانه شوریدگی مخواه
-
زود است گالیا نرسیده ست کاروان
-
روزی که بازوان بلورین صبحدم
-
برداشت تیغ و پرده تاریک شب شکافت
-
روزی که آفتاب
-
از هرچه دریچه تافت
-
روزی که گونه و لب یاران هم نبرد
-
رنگ نشاط و خنده گم گشته بازیافت
-
من نیز باز خواهم گردید آن زمان
-
سوی ترانه ها و غزلها و بوسه ها
-
سوی بهارهای دل انگیز گل فشان
-
سوی تو
-
عشق من


