شب فراق که داند که تا سحر چندست
سعدی

  1. شب فراق که داند که تا سحر چندست

    مگر کسی که به زندان عشق دربندست

    تنها کسی که در زندان عشق اسیر است می‌تواند بفهمد که مدت زمان شب دوری تا سحرگاه، چقدر طولانی است

  2. گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم

    کدام سرو به بالای دوست مانندست

    فرض کنیم که برای تسکین غم دل، به سمت بوستان بروم؛ مگر سروی هم هست که قد و قامت آن شبیه قد و قامت دوست باشد؟

  3. پیام من که رساند به یار مهرگسل

    که برشکستی و ما را هنوز پیوندست

    چه کسی پیدا می‌شود که پیغام ما را به یار عهدشکن برساند؟ (و این پیام را برساند که:) تو قول و قرارت را زیر پا گذاشتی ولی ما هنوز بر سر عهد وپیمان خود هستیم.

  4. قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست

    به خاک پای تو وان هم عظیم سوگندست

    راه عزت و احترام گذاشتن به تو این نیست که به جان تو قسم بخوریم؛ برای ادای احترام به تو، به خاک پایت سوگند می‌خوریم و حتی آن هم سوگند خطیری است

  5. که با شکستن پیمان و برگرفتن دل

    هنوز دیده به دیدارت آرزومندست

    (به پایت سوگند می‌خورم) که: با وجودی که پیمان شکستی و دل از من بریدی ولی هنوز چشمانم آرزوی دیدنت را دارد.

  6. بیا که بر سر کویت بساط چهره ماست

    به جای خاک که در زیر پایت افکنده ست

    بیا که به جای خاک صورت خود را بر سر کوی تو، زیر پایت پهن کرده‌ایم.

  7. خیال روی تو بیخ امید بنشاندست

    بلای عشق تو بنیاد صبر برکندست

    تصور روی تو، نهال امید را در دل ما کاشته است. بلای عشق تو، ریشه صبر را از دل ما کنده است.

  8. عجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنی

    به زیر هر خم مویت دلی پراکندست

    خیلی عجیب است که تو آسوده هستی! در حالی که اگر بخواهیم مقایسه کنیم، در زیر هر تاب موهایت، دلی از دست رفته است.

  9. اگر برهنه نباشی که شخص بنمایی

    گمان برند که پیراهنت گل آکندست

    اگر لباس پوشیده باشی تا اظهار تشخص کنی، هر کس تو را ببیند خیال می‌کند که پیراهنت گُل آلود است

  10. ز دست رفته نه تنها منم در این سودا

    چه دست ها که ز دست تو بر خداوندست

    این فقط من نیستم که در این خیال خام از دست رفته‌ام! چقدر دست هست که از دست تو به سوی خداوند دراز شده است!

  11. فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست

    بیا و بر دل من بین که کوه الوندست

    بیا و ببین که دوری یار (که در نظر تو حتی به اندازه یک برگ کاه هم وزن و اعتبار ندارد) بر دل من به بزرگی و سنگینی کوه الوند است

  12. ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق

    گمان برند که سعدی ز دوست خرسندست

    در اثر ضعف، حتی توان آه کشیدن هم ندارم و از این می‌ترسم که مردم فکر کنند که سعدی از دست دوست راضی است!

دانلود متن شعر زیبای سعدی

از میان تصاویر زیر، عکس نوشته‌ی این شعر را انتخاب نمایید:

  • پس زمینه کاهی متن نوشته:  مگر کسی که به زندان عشق دربندست
کدام سرو به بالای دوست مانندست
که برشکستی و ما را هنوز پیوندست
به خاک پای تو وان هم عظیم سوگندست
هنوز دیده به دیدارت آرزومندست
به جای خاک که در زیر پایت افکنده ست
بلای عشق تو بنیاد صبر برکندست
به زیر هر خم مویت دلی پراکندست
گمان برند که پیراهنت گل آکندست
چه دست ها که ز دست تو بر خداوندست
بیا و بر دل من بین که کوه الوندست
گمان برند که سعدی ز دوست خرسندست شب فراق که داند که تا سحر چندست
گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم
پیام من که رساند به یار
  • پس زمینه قرمز متن نوشته:  مگر کسی که به زندان عشق دربندست
کدام سرو به بالای دوست مانندست
که برشکستی و ما را هنوز پیوندست
به خاک پای تو وان هم عظیم سوگندست
هنوز دیده به دیدارت آرزومندست
به جای خاک که در زیر پایت افکنده ست
بلای عشق تو بنیاد صبر برکندست
به زیر هر خم مویت دلی پراکندست
گمان برند که پیراهنت گل آکندست
چه دست ها که ز دست تو بر خداوندست
بیا و بر دل من بین که کوه الوندست
گمان برند که سعدی ز دوست خرسندست شب فراق که داند که تا سحر چندست
گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم
پیام من که رساند به یار
  • پس زمینه شب متن نوشته:  مگر کسی که به زندان عشق دربندست
کدام سرو به بالای دوست مانندست
که برشکستی و ما را هنوز پیوندست
به خاک پای تو وان هم عظیم سوگندست
هنوز دیده به دیدارت آرزومندست
به جای خاک که در زیر پایت افکنده ست
بلای عشق تو بنیاد صبر برکندست
به زیر هر خم مویت دلی پراکندست
گمان برند که پیراهنت گل آکندست
چه دست ها که ز دست تو بر خداوندست
بیا و بر دل من بین که کوه الوندست
گمان برند که سعدی ز دوست خرسندست شب فراق که داند که تا سحر چندست
گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم
پیام من که رساند به یار م
  • پس زمینه سفید متن نوشته:  مگر کسی که به زندان عشق دربندست
کدام سرو به بالای دوست مانندست
که برشکستی و ما را هنوز پیوندست
به خاک پای تو وان هم عظیم سوگندست
هنوز دیده به دیدارت آرزومندست
به جای خاک که در زیر پایت افکنده ست
بلای عشق تو بنیاد صبر برکندست
به زیر هر خم مویت دلی پراکندست
گمان برند که پیراهنت گل آکندست
چه دست ها که ز دست تو بر خداوندست
بیا و بر دل من بین که کوه الوندست
گمان برند که سعدی ز دوست خرسندست شب فراق که داند که تا سحر چندست
گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم
پیام من که رساند به یار
  • پس زمینه غروب خورشید متن نوشته:  شب فراق که داند که تا سحر چندست
گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم
پیام من که رساند به یار مهرگسل
قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست
که با شکستن پیمان و برگرفتن دل
بیا که بر سر کویت بساط چهره ماست
خیال روی تو بیخ امید بنشاندست
عجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنی
اگر برهنه نباشی که شخص بنمایی
ز دست رفته نه تنها منم در این سودا
فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست
ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق مگر کسی که به زندان عشق دربندست
کدام سرو به بالای دوست مانندست
که برشکستی و ما ر
  • پس زمینه بنفش متن نوشته:  شب فراق که داند که تا سحر چندست
گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم
پیام من که رساند به یار مهرگسل
قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست
که با شکستن پیمان و برگرفتن دل
بیا که بر سر کویت بساط چهره ماست
خیال روی تو بیخ امید بنشاندست
عجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنی
اگر برهنه نباشی که شخص بنمایی
ز دست رفته نه تنها منم در این سودا
فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست
ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق مگر کسی که به زندان عشق دربندست
کدام سرو به بالای دوست مانندست
که برشکستی و ما را هنوز
  • پس زمینه سیاه متن نوشته:  شب فراق که داند که تا سحر چندست
گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم
پیام من که رساند به یار مهرگسل
قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست
که با شکستن پیمان و برگرفتن دل
بیا که بر سر کویت بساط چهره ماست
خیال روی تو بیخ امید بنشاندست
عجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنی
اگر برهنه نباشی که شخص بنمایی
ز دست رفته نه تنها منم در این سودا
فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست
ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق مگر کسی که به زندان عشق دربندست
کدام سرو به بالای دوست مانندست
که برشکستی و ما را هنوز
  • پس زمینه طبیعت متن نوشته:  شب فراق که داند که تا سحر چندست
گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم
پیام من که رساند به یار مهرگسل
قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست
که با شکستن پیمان و برگرفتن دل
بیا که بر سر کویت بساط چهره ماست
خیال روی تو بیخ امید بنشاندست
عجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنی
اگر برهنه نباشی که شخص بنمایی
ز دست رفته نه تنها منم در این سودا
فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست
ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق مگر کسی که به زندان عشق دربندست
کدام سرو به بالای دوست مانندست
که برشکستی و ما را هنوز

    • فراق

      فراق
      جدایی و دوری (از یار)
    • سرو

      سرو
      سرو
      سرو
      درختی است همواره سبز که در سه نوع است: سرو ناز که شاخهایش متمایل است ، سرو آزاد که شاخهایش راست رسته باشد و سرو سهی که دو شاخه راست رسته دارد.
    • خیال

      خیال
      وهم، پندار
      صورتی که در خواب دیده شود و یا در بیداری تخیل کرده شود.
      توهم
      در تصوف: اصل و ریشه هستی
      تصویر درون آینه
      عالم مثال و آن برزخ است میان عالم ارواح و اجسام
    • بیخ

      بیخ
      اصل و اساس
      ریشه گیاه
    • سودا

      سودا
      نام خلطی از اخلاط چهارگانه و به طور مجازی به معنی شیدایی و دیوانگی است چرا که بر طبق طب سنتی، چنانچه مقدار سودا از حد بگذرد، جنون پدید می‌آید.
      خیال خام، خیال باطل
      سیاه
      داد و ستد، معامله، خرید و فروش