در فضیلت قناعت حکایت شانزدهم
سعدی

  1. اعرابی را دیدم در حلقه جوهریان بصره حکایت همیکرد که وقتی در بیابانی راه گم کرده بودم و از زاد معنی با من چیزی نمانده و دل بر هلاک نهاده که ناگاه کیسه ای یافتم پر مروارید

    عربی را دیدم که در میان جواهرفروشان بصره تعریف می‌کرد که: زمانی در بیابانی گم شده بودم و از توشه‌ی راه چیزی برایم باقی نمانده بود و در انتظار مرگ بودم که ناگهان کیسه‌ای پر از مروارید پیدا کردم.

  2. هرگز آن ذوق شادی فراموش نکنم که پنداشتم گندم بریانست و باز آن تلخی و نومیدی که معلوم کردم که مرواریدست

    هیچوقت آن ذوق شادی را یادم نمی‌رود که فکر کرده بودم کیسه پر از گندم بریان است و همچنین، آن تلخکامی و ناامیدی را هم فراموش نمی‌کنم که برایم مشخص شد که مروارید است.

  3. در بیابان خشک و ریگ روان

    تشنه را در دهان چه در چه صدف

    برای تشنه لب در بیابان خشک و ریگ روان فرقی ندارد که در دهانش مروارید باشد یا صدف

  4. مرو بی توشه کاو فتاد از پای

    بر کمربند او چه زر چه خزف

    بی آذوقه به سفر نرو که کسی که (از گرسنگی) بر زمین می‌افتد، برایش فرقی ندارد که در کمربند او طلا باشد یا سفال شکسته

  • در

    دُرّ
    لولو
    مروارید
    لولو
    نوعی جواهر است به شکل کروی که در داخل صدف‌ها تشکیل می‌شود. در قدیم تصور براین بوده که با چکیدن قطره باران به درون صدفی که در سطح دریا دهان بازکرده، مروارید پرورش می‌یابد
    دُر (جمع آن=دُرَر)، مروارید درشت است
  • خزف

    خزف
    سفال، سفالینه، هرچیز گِلی که در آتش پخته شده باشد.