شعرفارسی

حکایت در معنی شفقت
سعدی

  1. یکی از بزرگان اهل تمیز

    حکایت کند ز ابن عبدالعزیز

    یکی از بزرگان باهوش داستانی را از پسر عبدالعزیز تعریف می‌کرد:

  2. که بودش نگینی بر انگشتری

    فرو مانده در قیمتش جوهری

    پسر عبدالعزیز نگینی روی انگشترش داشت که جواهر فروش نمی‌توانست بر روی آن قیمت بگذارد (از بس با ارزش بود)

  3. به شب گفتی از جرم گیتی فروز

    دری بود در روشنایی چو روز

    این جواهر آنچنان درخشنده بود که گویی در هنگام شب، دری بود که بسوی روشنایی و روز باز کرده باشند. (همانند دری که بسوی روشنایی باز شده باشد، از آن نور می‌تابید)

  4. قضا را درآمد یکی خشک سال

    که شد بدر سیمای مردم هلال

    اتفاقا، یک سال خشکسالی آمد بطوری که چهره مردم همچون هلال ماه زرد و لاغر شد

  5. چو در مردم آرام و قوت ندید

    خود آسوده بودن مروت ندید

    هنگامی که آن پادشاه دید مردم آرامش و توان ندارند، رسم جوانمردی ندانست که خودش آسوده باشد.

  6. چو بیند کسی زهر در کام خلق

    کیش بگذرد آب نوشین به حلق

    اگر کسی ببیند که کام مردم تلخ است، چگونه آب گوارا می‌تواند از حلق او عبور کند؟

  7. بفرمود و بفروختندش به سیم

    که رحم آمدش بر غریب و یتیم

    دستور داد که آن گوهر را در عوض پولی، فروختند؛ چرا که دلش به حال غریب و یتیم سوخت.

  8. به یک هفته نقدش به تاراج داد

    به درویش و مسکین و محتاج داد

    در مدت یک هفته پول نقدی را که از فروش گوهر بدست آورده بود، به باد داد؛ آن پول را به افراد درویش و فقیر و محتاج داد.

  9. فتادند در وی ملامت کنان

    که دیگر به دستت نیاید چنان

    دیگران، شروع کردند او را سرزنش کنند چرا که دیگر نمی‌توانی چنان گوهری را بدست بیاوری

  10. شنیدم که می گفت و باران دمع

    فرو می دویدش به عارض چو شمع

    شنیدم که در حالی که باران اشک همانند چکه‌های شمع بر روی گونه‌اش روان بود، می‌گفت:

  11. که زشت است پیرایه بر شهریار

    دل شهری از ناتوانی فگار

    هنگامی که مردم یک شهر از ناتوانی اندوهگین و دلخسته هستند، زیور برای پادشاه زشت و ناپسند است.

  12. مرا شاید انگشتری بی نگین

    نشاید دل خلقی اندوهگین

    برای من سزاوار هست که انگشترم نگین نداشته باشد ولی سزاوار نیست که دل مردمی غمگین باشد.

  13. خنک آن که آسایش مرد و زن

    گزیند بر آرایش خویشتن

    خوشا به حال آن کسی که آسایش دیگران را مقدم بر آرایش خودش بداند.

  14. نکردند رغبت هنر پروران

    به شادی خویش از غم دیگران

    هنر پروران بخاطر غم دیگران، میلی به شادی نداشتند

  15. اگر خوش بخسبد ملک بر سریر

    نپندارم آسوده خسبد فقیر

    اگر پادشاه بر تخت پادشاهی خود آسوده خوابیده باشد، فکر نمی‌کنم که فقیران توانسته باشند آسوده بخوابند.

  16. وگر زنده دارد شب دیریاز

    بخسبند مردم به آرام و ناز

    ولی اگر پادشاه شب طولانی را نخوابیده باشد، مردم آن شب با آرامش و ناز به خواب می‌روند.

  17. بحمدالله این سیرت و راه راست

    اتابک ابوبکر بن سعد راست

    خدا را شکر که اتابک ابوبکر سعد، چنین مرام و شیوه‌ای دارد.

  18. کس از فتنه در پارس دیگر نشان

    نبیند مگر قامت مهوشان

    دیگر کسی در پارس نشانی از آشوب نمی‌بیند مگر آشوبی که از قامت زیبارویان بپا می‌شود!

  19. یکی پنج بیتم خوش آمد به گوش

    که در مجلسی می سرودند دوش

    پنج بیت شعری که دیشب در محفلی می‌سرودند، به نظرم خیلی زیبا آمد:

  20. مرا راحت از زندگی دوش بود

    که آن ماهرویم در آغوش بود

    چون زیبارویم را در آغوش خود داشتم، شب راحتی داشتم.

  21. مر او را چو دیدم سر از خواب مست

    بدو گفتم ای سرو پیش تو پست

    هنگامی که او را دیدم که سرش مست خواب بود، به او گفتم ای کسی که سرو در برابر تو کوتاه است!

  22. دمی نرگس از خواب نوشین بشوی

    چو گلبن بخند و چو بلبل بگوی

    لحظه‌ای چشم همچون نرگس خود را از خواب خوش بشوی و همانند شاخ گل بخند و همانند بلبل حرف بزن

  23. چه می خسبی ای فتنه روزگار

    بیا و می لعل نوشین بیار

    ای مایه آشوب زمانه! چرا خوابیده‌ای؟ بیا و شراب قرمز رنگ خوشگوار بیاور

  24. نگه کرد شوریده از خواب و گفت

    مرا فتنه خوانی و گویی مخفت

    آن محبوب، آشفته از خواب مرا نگاه کرد و گفت: من را فتنه و آشوب می‌نامی و می‌گویی که نخوابم؟!

  25. در ایام سلطان روشن نفس

    نبیند دگر فتنه بیدار کس

    در روزگار پادشاه روشن نفس، دیگر کسی آشوب را بیدار نمی‌بیند (آشوب بپا نمی‌شود)

  • فروز

    فروز
    افروز
    شعله ورسازنده و افروزنده .
  • جرم

    جرم
    جسم
    رنگ
    هریک از اجرام آسمانی
  • قضا

    قضاء
    قضا
    سرنوشت، تقدیر
    حکم، فرمان، داوری کردن
    به جا آوردن،‌ گزاردن
  • سیم

    سیمین
    سیم
    نقره‌ای
    سفید، روشن
    خوب، ظریف
  • عارض

    عارض
    عرض کننده، عرض دهنده ٔ لشکر
    شکایت کننده ، شاکی .
    چهره ، رخسار
    پیشامد، حادثه
  • فگار

    افگار
    فگار
    آزرده، خسته، مجروح
  • فتنه

    فتنه
    آشوب، ستیزه، عذاب و رنج، شگفتی
  • سرو

    سرو
    سرو
    سرو
    درختی است همواره سبز که در سه نوع است: سرو ناز که شاخهایش متمایل است ، سرو آزاد که شاخهایش راست رسته باشد و سرو سهی که دو شاخه راست رسته دارد.
  • بلبل

    عندلیب
    هزاردستان
    بلبل
    مرغ چمن
    مرغ سحر
    هزار
    بلبل
    پرنده ایست جزو راسته ٔ گنجشکان متعلق به دسته ٔ دندانی نوکان که قدش تقریباً به اندازه ٔ گنجشک است و رنگش در پشت خاکستری متمایل به قرمز و در زیر شکم متمایل به زرد است . نوکش ظریف و تیز است . این پرنده حشره خوار است و آوازی دلکش دارد
  • نرگس

    نرگس
    نرگس
    نام گلی است خوشبو که ته و ساقه اش مانند پیاز است و بر سر گلی می آورد زرد یا بنفش
    کنایه از چشم معشوق
  • دمی

    دم
    نفس
    گرما
    آه
    لحظه، هنگام
  • لعل

    لعل
    سنگ لعل
    از سنگ های گرانبها به رنگ سرخ
  • روشن نفس

    روشن نفس
    کسی که دم و نفس صافی و پاک دارد
    کسی که نفس گرم و گیرا و مؤثر دارد