به نام ایزد بخشاینده
نظامی

  1. ای جهان دیده بود خویش از تو

    هیچ بودی نبوده پیش از تو

    ای کسی که جهاندیده، خود از تو است. ای کسی که هیچ موجودی پیش از تو نبوده است

  2. در بدایت بدایت همه چیز

    در نهایت نهایت همه چیز

    در آغاز، ابتدای هر چیز هستی و در پایان، ختم همه چیز می‌باشی

  3. ای برآرنده سپهر بلند

    انجم افروز و انجمن پیوند

    ای کسی که آسمان بلند را برافراشته‌ای! ای کسی که ستارگان را روشنی بخشیده‌ای و جمع‌ها را به هم پیوند داده‌ای!

  4. آفریننده خزاین جود

    مبدع و آفریدگار وجود

    ای کسی که گنجینه‌های بخشندگی را آفریده‌ای! ای کسی که وجود را ابداع کرده و آفریده‌ای!

  5. سازمند از تو گشته کار همه

    ای همه و آفریدگار همه

    کار همگان به دست تو ساخته و آماده شده است. ای که خود همه چیز هستی و همه چیز را آفریده‌ای!

  6. هستی و نیست مثل و مانندت

    عاقلان جز چنین ندانندت

    وجود داری و هیچ همتا و نظیری نداری. خردمندان تو را اینگونه می‌شناسند.

  7. روشنی پیش اهل بینائی

    نه به صورت به صورت آرائی

    نه به ظاهر، بلکه به عنوان یک نگارگر، نزد اهل بصیرت، همچون نور روشنی بخش هستی.

  8. به حیاتست زنده موجودات

    زنده لیک از وجود تست حیات

    موجودات به واسطه‌ی حیاتی که دارند، زنده هستند. اما خود حیات، از وجود تو زنده است

  9. ای جهان را ز هیچ سازنده

    هم نوا بخش و هم نوازنده

    ای کسی که دنیا را از هیچ به وجود آورده ای! ای کسی که هم روزی رسان و هم مهربان هستی!

  10. نام تو کابتدای هر نامست

    اول آغاز و آخر انجامست

    اسم تو که در شروع هر نامی است؛ ابتدای شروع و انتهای پایان هر چیز است

  11. اول الاولین به پیش شمار

    و آخرالاخرین به آخر کار

    «آغاز هر آغاز» پیش از حساب کردن و «پایان هر پایان» در انتهای کار هستی.

  12. هست بود همه درست به تو

    بازگشت همه به تست به تو

    وجود همه قائم به ذات تو است. همه به سوی تو باز می‌گردند.

  13. بسته بر حضرت تو راه خیال

    بر درت نانشسته گرد زوال

    خیال به درگاه تو راهی ندارد. زوال و کاستی به درگاه تو راهی ندارد.

  14. تو نزادی و آن دیگر زادند

    تو خدائی و آن دیگر بادند

    تو چیزی نزائیده‌ای و دیگران زائیده‌اند. تو خدا هستی و دیگران بادی بیش نیستند.

  15. به یک اندیشه راه بنمائی

    به یکی نکته کار بگشائی

    با یک فکر راه را نشان می‌دهی. با یک نکته مشکلات را برطرف می‌کنی

  16. وانکه نااهل سجده شد سر او

    قفل بر قفل بسته شد در او

    هر کسی که سرش لایق سجده آوردن به درگاه تو نبود، مشکلاتش پیچیده و پیچیده‌تر شد.

  17. تو دهی صبح را شب افروزی

    روز را مرغ و مرغ را روزی

    تو به صبح روشنایی می‌بخشی (که شب را روشن کند). تو به روز، پرنده را می‌بخشی و به پرنده روزی می‌بخشی

  18. تو سپردی به آفتاب و به ماه

    دو سرا پرده سپید و سیاه

    تو به خورشید و ماه دو پرده‌ی سیاه و سفید بخشیدی

  19. روز و شب سالکان راه تواند

    سفته گوشان بارگاه تواند

    شب و روز، راهروان راه تو هستند. گوششان را به نشانه‌ی بندگی تو، سوراخ کرده‌اند.

  20. جز به حکم تو نیک و بد نکنند

    هیچ کاری به حکم خود نکنند

    هرگز بدون اجازه‌ی تو خوبی و بدی نمی‌کنند. هیچ کاری را سرخود انجام نمی‌دهند.

  21. تو بر افروختی درون دماغ

    خردی تابناکتر ز چراغ

    تو عقل را که از چراغ هم بیشتر روشنی می‌بخشد، درون مغز انسان روشن نمودی

  22. با همه زیرکی که در خردست

    بی خودست از تو و به جای خودست

    با همه‌ی زیرکی که در عقل وجود دارد، در برابر تو از خود بی خود است و در برابر تو آرام و منفعل است.

  23. چون خرد در ره تو پی گردد

    گرد این کار وهم کی گردد

    چگونه خرد می‌تواند به دنبال تو بگردد؟ کی ‌می‌تواند به این کار خیالی بپردازد؟ (خرد نمی‌تواند به شناخت تو دست بزند)

  24. جان که او جوهرست و در تن ماست

    کس نداند که جای او به کجاست

    کسی از جای جان که جوهر و خمیره‌‌ای در تن ما است، خبر ندارد.

  25. تو که جوهر نیی نداری جای

    چون رسد در تو وهم شیفته رای

    حال تو که اصلاً جوهر نیستی و هیچ مکانی هم نداری، قابل درک شدن توسط وهم دیوانه نیستی

  26. ره نمائی و رهنمایت نه

    همه جائی و هیچ جایت نه

    راهنما هستی و هیچ راهنمایی نداری. همه جا حضور داری و هیچ جایی نداری

  27. ما که جزئی ز سبع گردونیم

    با تو بیرون ز هفت بیرونیم

    ما که جزئی از هفت آسمان هستیم، با تو بیرون از عالم هستی هستیم.

  28. عقل کلی که از تو یافته راه

    هم ز هیبت نکرده در تو نگاه

    عقل کل که راه را با کمک تو پیدا کرده است، از ترس جرات نگاه کردن به تو را ندارد

  29. ای ز روز سپید تا شب داج

    به مددهای فیض تو محتاج

    ای کسی که همه چیز؛ از روز سپید گرفته تا شب تاریک، محتاج یاری برکت تو هستند.

  30. حال گردان توئی بهر سانی

    نیست کس جز تو حال گردانی

    تو هستی که می‌توان احوال ما را به هر روشی دگرگون کنی. هیچ کسی جز تو تغییر دهنده‌ی حال نیست.

  31. تا نخواهی تو نیک و بد نبود

    هستی کس به ذات خود نبود

    جز به خواست تو، خوب و بدی وجود ندارد. وجود هیچکس، قائم به ذات نیست.

  32. تو دهی و تو آری از دل سنگ

    آتش لعل و لعل آتش رنگ

    تو بخشنده‌ی آتش سرخ رنگ هستی و تو هستی که لعل سرخ رنگ را از دل سنگ بیرون می‌آوری

  33. گیتی و آسمان گیتی گرد

    بر در تو زنند بردا برد

    جهان و آسمانی که به دور جهان می‌گردد، بر درگاه تو فریاد «دورباش» سر می‌دهند!

  34. هر کسی نقش بند پرده تست

    همه هیچند کرده کرده تست

    همه، بر پرده‌ی تو نقاشی می‌کنند. همه هیچ هستند؛ آنچه انجام می‌شود، کار تو است.

  35. بد و نیک از ستاره چون آید

    که خود از نیک و بد زبون آید

    ستاره چگونه می‌تواند خوبی یا بدی بکند؟ چرا که خودش اسیر خوبی و بدی است.

  36. گر ستاره سعادتی دادی

    کیقباد از منجمی زادی

    اگر ستاره، بخت و اقبال به کسی می‌داد، کیقباد باید فرزند یک ستاره شناس می‌بود.

  37. کیست از مردم ستاره شناس

    که به گنجینه ره برد به قیاس

    به عنوان مقایسه، آیا هیچ ستاره شناسی هست که محل گنج را بداند؟

  38. تو دهی بی میانجی آنرا گنج

    که نداند ستاره هفت از پنج

    تو بدون هیچ واسطه‌ای به او ثروت می‌بخشی. این کار ستاره نیست چرا که ستاره اصلاً فرق هفت و پنج را هم نمی‌داند.

  39. هر چه هست از دقیقه های نجوم

    با یکایک نهفته های علوم

    هر چه از نکات باریک ستاره شناسی هست و همه‌ی آنچه که از علوم بر ما ناشناخته هستند....

  40. خواندم و سر هر ورق جستم

    چون ترا یافتم ورق شستم

    همه‌ی این علوم را خواندم و اسرار همه‌ی برگها را جستجو کردم؛ اما وقتی که تو را پیدا کردم، همه‌ی کتابها را دور انداختم (ورق کتاب‌های علوم را شستم)

  41. همه را روی در خدا دیدم

    در خدا بر همه ترا دیدم

    فهمیدم که همه رو به سوی خدا دارند. فهمیدم که در کنار خداوند، دیوار بلندی کشیده شده است.

  42. ای به تو زنده هر کجا جانیست

    وز تنور تو هر کرا نانیست

    ای کسیکه هر جا که جانی باشد، آن جان به وجود تو زنده است. و هر کسی که رزقی دارد، رزق و روزیش را از تو بدست آورده است.

  43. بر در خویش سرفرازم کن

    وز در خلق بی نیازم کن

    مرا در درگاه خود سرفراز کن و از درگاه خلق بی‌نیاز ساز.

  44. نان من بی میانجی دگران

    تو دهی رزق بخش جانوران

    ای کسی که به جانداران روزی می‌بخشی! این تو هستی که روزی من را بدون هیچ واسطه‌ای به من می‌بخشی

  45. چون به عهد جوانی از بر تو

    بر در کس نرفتم از در تو

    از آنجایی که در دوران جوانی، از درگاه تو، سراغ دیگران نرفتم ....

  46. همه را بر درم فرستادی

    من نمی خواستم تو می دادی

    همه‌ی الطافت را به من بخشیدی. با آنکه من درخواست نکرده بودم، ولی تو می‌بخشیدی

  47. چون که بر درگه تو گشتم پیر

    ز آنچه ترسیدنیست دستم گیر

    از آنجا که بر آستان تو پیر شدم، مرا در برابر هر چیزی که مایه‌ی ترس است، یاری کن.

  48. چه سخن کاین سخن خطاست همه

    تو مرائی جهان مراست همه

    این چه حرفی است؟! این سخن سراسر اشتباه است. چون تو را دارم، گویی همه‌ی دنیا مال من است.

  49. من سر گشته را ز کار جهان

    تو توانی رهاند باز رهان

    تو می‌توانی من را که از کار دنیا حیرانم، رهایی ببخشی. مرا رهایی بخش!

  50. در که نالم که دستگیر توئی

    در پذیرم که درپذیر توئی

    پیش چه کسی گریه کنم؟! یاری کننده تو هستی. من را استجابت کن که اجابت کننده تو هستی!

  51. راز پوشنده گرچه هست بسی

    بر تو پوشیده نیست راز کسی

    اگر چه چیزهای زیادی هستند که اسرار را پنهان نگه می‌دارند، ولی راز هیچ کس بر تو پوشیده نیست

  52. غرضی کز تو نیست پنهانی

    تو بر آور که هم تو میدانی

    خواسته‌ای را که از تو پنهان نیست، تو برآورده کن که تو به این کار آگاه هستی

  53. از تو نیز ار بدین غرض نرسم

    با تو هم بی غرض بود نفسم

    اگر این خواسته‌ام به دست تو برآورده نشود، سخن من با تو، همچنان خالصانه است.

  54. غرض آن به که از تو می جویم

    سخن آن به که با تو می گویم

    بهترین هدف و خواسته آن است که از تو بخواهم. بهترین سخن آن است که با تو بگویم.

  55. راز گویم به خلق خوار شوم

    با تو گویم بزرگوار شوم

    اگر اسرار خود را به مردمان بگویم، خوار و خفیف می‌شوم. اما اگر آن را با تو در میان بگذارم، ارجمند می‌گردم.

  56. ای نظامی پناه پرور تو

    به در کس مرانش از در تو

    ای کسی که نظامی در پناه تو بزرگ شده است! او را از درگاه خود به درگاه دیگری مران

  57. سر بلندی ده از خداوندی

    همتش را به تاج خرسندی

    از خداوندی خود او را سربلند کن. همتش را به اوج رضامندی برسان

  58. تا به وقتی که عرض کار بود

    گرچه درویش تاجدار بود

    تا زمانی که موقع نشان دادن کار است، اگر چه به ظاهر درویش و بی‌نوا است، ثروتمند و سعادتمند باشد.

  • بدایت

    بَدایَت
    بِدایَت
    آغاز و شروع و ابتداء
  • سپهر

    سپهر
    آسمان و به معنای مجازی تقدیر و سرنوشت
  • انجم

    انجم
    جمع نجم؛ ستارگان
  • جود

    جود
    کرم، سخاوت، بخشندگی
  • سازمند

    سازمند
    ساخته و آماده
    سازگار
    سزاوار
  • نوا

    نوا
    نغمه، سرود، آواز، نام دستگاهی در موسیقی
    مال، دارایی، سود، بهره
    گرو، گروگان
  • زوال

    زوال
    نیست شدن ، از بین رفتن
    نقصان
    ناپایداری
    نیستی
    خرابی
    آفت ، بلا
  • سرا پرده

    سرادق
    سرادقات
    سراپرده، خیمه - چادری که بالای صحن خانه کشند.
  • سالکان

    سالک
    رونده
    راه رونده و مسافر
    در اصطلاح تصوف، طالب تقرب حق تعالی که عقل معاش هم داشته باشد.
  • سفته

    سُفتن
    سوراخ کردن
    دُرّ سفتن، کنایه از سخن نغز گفتن است
  • دماغ

    دِماغ
    دَماغ
    مغز سر
    بینی
  • پی

    پی
    پا، قدم، گام
    فاصلة میان دو کف پا هنگام راه رفتن
    بنیاد
    نشان پا، ردُ پا
    تاب ، توان
    مقدار کف پا
    عقب ، پس
  • شیفته رای

    شیفته رای
    کسی که اندیشه‌ای همچون عاشقان دارد. کسی که عقل درست و حسابی ندارد
  • سبع

    سَبع
    صورت فلکی گرگ (سبع)
    عدد هفت
    نام یکی از صورت‌های فلکی در جنوب آسمان که به شکل گرگ تصور شده است.
    درنده
  • سانی

    سان
    طرز، روش
    قاعده، قانون
    رسم، عادت
    پسوند شباهت
    سوهان؛ سنگی که با آن کارد و شمشیر و ... را تیز می‌کنند
    بهره، پاره
  • لعل

    لعل
    سنگ لعل
    از سنگ های گرانبها به رنگ سرخ
  • بردا برد

    بَردابَرد
    آوازی که شاطران پیشاپیش ورود شاه، برای دور کردن عامه‌ی مردم سر می‌دادند؛ از راه دور شو!
    غوغا، آشوب
    غارت و چپاول
  • زبون

    زبون
    حقیر، بی مقدار، خوار، زیردست
  • ترا

    تَرا
    دیوار بلند و محکم
  • عرض کار

    عرضِ کار
    جلوه دادن کار. نمایش دادن کار