-
او بود او که زندگیم را تباه کرد
-
او بود کانچه بود به باد فنا سپرد
-
او بود کانچه در دل من خانه کرده بود
-
از من ربود و برد و ندانم کجا سپرد
-
او بود او که زندگیم را به خون کشید
-
وانگه بر آنچه کرد نگه کرد و خنده کرد
-
چون آفتاب صبح که بر مرگ تیرگی
-
خندید و شمع سوخته را سرفکنده کرد
-
گفتم که شور عشق وی از سر بدر کنم
-
اما خدا نخواست دریغا خدا نخواست
-
وان شیوه های نغز که عقلم به کار بست
-
بر عشق من فزود و ز اندوه من نکاست
-
دیدم که سرنوشت سیاهم جز این نبود
-
آری جز این نبود که پابند او شوم
-
چونناله ای که بفشردش پنجه ی سکوت
-
از لب برون نیامده در دل فروشوم
-
کنون من و خیال من و انتظار من
-
وین شام تیره دل که در او یک ستاره نیست
-
گر بایدم گریختن از چنگ این خیال
-
جز مرگ چاره سوز مرا راه چاره نیست


