-
من در غروب سرد جهان ایستاده ام
-
خورشید سرخ شامگهان سایه ی مرا
-
از زیر پای ظهر به تدریج و احتیاط
-
بیرون کشیده است و به من باز داده است
-
وین سایه ی دراز همان آفریده نیست
-
کز بامداد همسفرم بوده تا غروب
-
وز کودکی به پیری من ره گشاده است
-
آن سایه را درخشش صبح آفریده بود
-
وین سایه را فروغ شبانگاه زاده است
-
روزی که ناگهان
-
از چارچوب پنجره ی روشن بلوغ
-
اینده را طلایی و تابنده یافتم
-
آن سایه نیز همره نور آفریده شد
-
من پا به پای او
-
آماده ی صعود بدان قله ی بلند
-
ازمنزلی به منزل دیگر شتافتم
-
گویی که من سوارم و عالم پیاده است
-
اما ظهور ظهر
-
رؤیای صبحگاهی اینده ی مرا
-
چون عکس نور دیده سراپا سیاه کرد
-
هر سایه را که نقش زمین شد تباه کرد
-
تنها و ناگهان
-
آن سایه ای که در پی من ره سپرده بود
-
وز هرم نیمروزی خورشید مرده بود
-
جانی دوباره یافت
-
وینک در آفتاب گریزان عمر من
-
رو بر گذشته پشت بر اینده پا به گل
-
در انتظار مقدم شب ایستاده است


