-
در پس شیشیه ی باران زده ی خاطره های من
-
حلقه ی آتش سوزانی است
-
که شبی کودک همسایه
-
در جلوخان سرای من
-
زیر آن کهنه چنار افروخت
-
او که از روز بیابان به شب دهکده بر می گشت
-
عقربی را که به بازیچه شباهت داشت
-
لحظه ای چند در آن حلقه ی نورانی
-
رقص دشوار هلاک آموخت
-
رقص در همهمه ی شعله ی تلود یافت
-
عقرب از واهمه ی مردن بی هنگام
-
آن قدر بی خبر از خویش میان عطش و آتش
-
رفت و باز آمد و لغزید و فرو افتاد
-
که توانایی خود را همه از کف داد
-
وز سر خشم و پریشانی
-
دم انباشته از زهر زلالش را
-
بر وجود عبث خویش فرود آورد
-
وز جهان چشم طمع بردوخت
-
لاشه اش نیز در آن دایره ی سرخ درخشان سوخت
-
آه ای عقربک ساعت
-
که تو را بی خبر از کار جهان هر روز در پس شیشه ی شفاف قفس مانند
-
در دل حلقه ی جادویی اعداد توانم دید
-
هر چه سر بر در و دیوار زمان کوبی
-
راه ازین دایره ی تنگ به بیرون نتوانی برد
-
بهتر آن است که از وحشت بیداری
-
دم انباشته از زهر ملالت را
-
ناگهان بر تنه ی خویش فرود آری
-
تا تو را خواب خدایانه فراگیرد
-
وندر آن خفتن مستی بخش
-
نیمروزان را چون نیمشبان بینی
-
وانچه را لحظه شمارند تو نشماری
-
آه ای عقرب جانباخته در دایره ی آتش
-
آه ای عقربک ساعت دیواری
-
کاش راه ابدیت را
-
که کلافی است سر اندر گم
-
روز و شب بیهوده نسپاری


