-
تا جرعه ای ز خون دلم نوش می کنی
-
مستانه عهد خویش فراموش می کنی
-
آن شمع مهر را که به جان برفروختم
-
از باد قهر یکسره خاموش می کنی
-
هر دم مرا به بوی دلاویز موی خویش
-
از دست می ربایی و مدهوش می کنی
-
ترسم که همچو طبع تو سوداییم کند
-
این طره ای که زیب بر و دوش می کنی
-
راز نهان عشق خود از چشم من بخوان
-
تا چندش از زبان کسان گوش می کنی
-
گر یک نظر به جوش درون من افکنی
-
کی اعتنا به خون سیاووش می کنی
-
ای ماه رخ مپوش که چون شب دل مرا
-
در سوگ هجر خویش سیه پوش می کنی
-
ما را که بر وصال تو دیگر امید نیست
-
کی با خیال خویش همآغوش می کنی
-
گفتار نغز سایه ی ما گرچه نادر است
-
اما به از دری است که در گوش می کنی


