-
جوی بزرگ دهکده ی زادگاه من
-
کز کوچه های خاکی و خاموش می گذشت
-
آبی به روشنایی باران داشت
-
وز لابلای توده ی انبوه خار و سنگ
-
خندان و نغمه خوان
-
سیری بسان باد بهاران داشت
-
در عمق آفتابی او رنگ ریگ ها
-
با طیف های نیلی و نارنجی و کبود
-
نقشی به دلربایی فرش آفریده بود
-
جوی بزرگ دهکده ی زادگاه من
-
در نور نقره فام سحرگهان
-
عکس کبوتران مهاجر را
-
از پشت شاخ و برگ سپیداران
-
بر سطح موجدار درخشانش
-
مانند طرح پارچه جان می داد
-
در روزهای تیره ی بی باران
-
تصویر گیسوان دست حنا بسته ی چنار
-
یا عکس دام شیشه ای عنکبوت را
-
با قطره های شبنم شفاف صبحدم
-
بر بال های زبر و درخشنده ی مگس
-
در لابلای سبزی انبوه شاخسار
-
بر لوح پاک خویش نشان می داد
-
وان جاری زلال در آغوش تنگ او
-
همواره از دو سو
-
با پونه های وحشی و با ریشه های پیر
-
آمیزی مدام و ملایم داشت
-
در حفره های خاک فرو می رفت
-
در لایه های سنگ نهان می شد
-
وانگه دوباره سوی زمین های دوردست
-
آرام و بی شتاب روان می شد
-
جوی بزرگ دهکده ی زادگاه من
-
پنداشتی که جوی زمان بود
-
کز لابلای خاطره های عزیز عمر
-
با رنگ های نیلی و نارنجی و کبود
-
سنگین تر و غلیظ تر از جوی انگبین
-
در گلشن بهشت
-
راهی به سوی وادی اینده می گشود
-
کنون همان زلال که آب است یا زمان
-
در جوی های محکم سیمانی
-
از سرزمین غربت ما سالخوردگان
-
چون برق می گریزد و چون باد می رود
-
زیرا که راه او
-
از لابلای توده ی سنگ و گیاه نیست
-
میلش به هیچ خاطره در طول راه نیست
-
او پشت هیچ ریشه توقف نمی کند
-
یا پیش هیچ پونه نمی ماند
-
وز هیچ برگ مرده نمی ترسد
-
اینجا زمان و خاطره بیگانه از همند
-
وز یکدگر بسان شب و روز می رمند
-
آری درین دیار
-
در غربتی به وسعت اندوه و انتظار
-
ما با زمان به سوی فنا کوچ می کنیم
-
بی هیچ اشتیاق
-
بی هیچ یادگار


