-
دیگر نمانده هیچ به جز وحشت سکوت
-
دیگر نمانده هیچ به جز آرزوی مرگ
-
خشم است و انتقام فرومانده در نگاه
-
جسم است و جان کوفته در جستجوی مرگ
-
تنها شدم گریختم از خود گریختم
-
تا شاید این گریختنم زندگی دهد
-
تنها شدم که مرگ اگر همتی کند
-
شاید مرا رهایی ازین بندگی دهد
-
تنها شدم که هیچ نپرسم نشان کس
-
تنها شدم که هیچ نگیرم سراغ خویش
-
دردا که این عجوزه ی جادوگر حیات
-
بار دگر فریفت مرا با چراغ خویش
-
اینک شب است و مرگ فراراه من هنوز
-
آنگونه مانده است که نتوانمش شناخت
-
اینک منم گریخته از بند زندگی
-
با زندگی چگونه توانم دوباره ساخت


