-
دیگر نه آتشی است نه داغی نه سوزشی
-
فریاد من درون دلم خاک می شود
-
دیگر زمان به گریه ی من خنده می زند
-
اشکم به یک اشاره ی او پاک می شود
-
پیری رسیده است و درختان خمیده اند
-
مرغابیان شاد به ماتم نشسته اند
-
آبادی از جهان خدا رخت بسته است
-
ویرانه ها به ماتم عالم نشسته اند
-
من بر بهار مرده ی خود گریه می کنم
-
اما کسی به گریه ی من دل نمی دهد
-
جز بوته های هرزه و گل های بی نشاط
-
این دانه های ریخته حاصل نمی دهد
-
دیگر سبوی باده ی لذت تهی شده
-
دیگر زمان خنده ی مستی گذشته است
-
زان پس که شادی از دل من پر کشیده است
-
اندوه سوی لانه ی خود باز گشته است
-
بگذار تا چو ابر بگریم به سوگ خویش
-
بگذار تا غبار غمی در هوا کنم
-
بگذار تا چو شبنمی از گل فرو چکم
-
خورشید را به حسرت خود آشنا کنم


