-
پای تا سر سینه اما بی نفس بی خاطره گنگ و فراموشی
-
هر صدایی در نگاهش گم به چشم ژرف خاموش
-
پر تپش بی سایه در خود ایستاده
-
سر به سر آغوش خشکی را به زیر پا نهاده
-
باز باز و بیکرانه دامن افشان دور گستر
-
باد ها را همسفر ساحل نشینان را نواگر
-
یادها را در سینه اش مغروق چون نعش زنی سیمینه اندام
-
نام ها از لب زدوده تن رها و بی سرانجام
-
محو در مه هر سپیده
-
شامگاهان ارغوانی ابر بر رویش دویده
-
لکه ها از دید شب ها برتن او
-
بوسه بس روز روشن خفته پیراهن او
-
گیسوانش در کرانی شست و شو گر ماسه ها را پای او بر ساحل دور
-
ره نشین ماه شب آبستن خورشید هر روز
-
بستر توفان مغرور


