چو سال اندر آمد به هفتاد و هشت
فردوسی

  1. چو سال اندر آمد به هفتاد و هشت

    جهاندار بیدار بیمار گشت

    هنگامی که سن او به هفتادوهشت سال رسید، آن جهاندار آگاه بیمار شد.

  2. بفرمود تا رفت شاپور پیش

    ورا پندها داد ز اندازه بیش

    دستور داد تا شاپور به نزدش بیاید. به او پند و اندرز بیش از اندازه ای داد.

  3. بدانست کامد به نزدیک مرگ

    همی زرد خواهد شدن سبز برگ

    آگاه شد که به زمان مرگ نزدیک شده است. برگ سبزرنگ زرد خواهد شد.

  4. بدو گفت کاین عهد من یاددار

    همه گفت بدگوی را باددار

    به او گفت که این پیمان من را به یاد داشته باش. همه حرفهای انسانهای بدگو را به باد بده (آنها را بی اهمیت به حساب بیاور)

  5. سخنهای من چون شنودی بورز

    مگر بازدانی ز ناارز ارز

    وقتی که حرفهای من را شنیدی، آنها را به کار بگیر (به آنها عمل کن) شاید که بتوانی آنچه که ارزشمند است را از آنچه که بی ارزش است تشخیص بدهی.

  6. جهان راست کردم به شمشیر داد

    نگه داشتم ارج مرد نژاد

    با شمشیر عدالت، دنیا را به درستی برقرار کردم. منزلت انسانهای نیک نهاد را حفظ کردم.

  7. چو کار جهان مر مرا گشت راست

    فزون شد زمین زندگانی بکاست

    وقتی که روزگار بر وفق مراد من شد، مقدار زمین (دارایی) من زیاد شد، ولی از عمر من کاسته شد.

  8. ازان پس که بسیار بردیم رنج

    به رنج اندرون گرد کردیم گنج

    پس از آنکه زحمت زیادی کشیدیم، با رنج توانستیم گنجی را جمع آوری کنیم.

  9. شما را همان رنج پیشست و ناز

    زمانی نشیب و زمانی فراز

    در پیش شما هم همان رنج  و همان خوشی قرار دارد. گاهی زندگی در سرازیری قرار دارد(خوشی) و گاهی هم در سربالایی (رنج و زحمت)

  10. چنین است کردار گردان سپهر

    گهی درد پیش آردت گاه مهر

    رفتار روزگار گردنده اینگونه است. گاهی برایت درد می آورد و گاهی هم مهربانی

  11. گهی بخت گردد چو اسپی شموس

    به نعم اندرون زفتی آردت و بوس

    گاهی بخت مانند اسبی سرکش و نافرمان می شود. کمبود مال و دارایی می آورد

  12. زمانی یکی باره یی ساخته

    ز فرهختگی سر برافراخته

    زمانی هم یک اسب خوش اندام که از دانایی سرفراز است، می آورد

  13. بدان ای پسر کاین سرای فریب

    ندارد ترا شادمان بی نهیب

    ای پسر! آگاه باش که ای خانه پراز حیله و نیرنگ، برای تو شادمانی بدون نگرانی ندارد.

  14. نگهدار تن باش و آن خرد

    چو خواهی که روزت به بد نگذرد

    اگر می خواهی که روزگارت به بدی سپری نشود، از بدن خود و از عقل خود نگهداری کن

  15. چو بر دین کند شهریار آفرین

    برادر شود شهریاری و دین

    هنگامی که پادشاه برمبنای آموزه های دین، تشویق کند، پادشاهی و دینداری باهم برادر می شوند.

  16. نه بی تخت شاهیست دینی به پای

    نه بی دین بود شهریاری به جای

    نه بدون تخت پادشاهی دینی برپا باقی می ماند. و نه هیچ پادشاهی ای بدون دین برقرار می ماند

  17. دو دیباست یک در دگر بافته

    برآورده پیش خرد تافته

    این دو مانند دو نخ ابریشمی هستند که در هم بافته شده اند. به صورت در هم پیچیده شده درجلو عقل قرار گرفته اند.

  18. نه از پادشا بی نیازست دین

    نه بی دین بود شاه را آفرین

    نه دین بی نیاز از پادشاه است. و نه بدون دین برای پادشاه تحسینی وجود دارد.

  19. چنین پاسبانان یکدیگرند

    تو گویی که در زیر یک چادرند

    و اینگونه این دو نگهبان یکدیگر هستند. آنگونه که به نظر می رسد که هر دو در زیر یک چادر قرار گرفته اند.

  20. نه آن زین نه این زان بود بی نیاز

    دو انباز دیدیمشان نیک ساز

    نه این از آن بی نیاز است و آن از این. آن دو را همچون دو شریک سازگار با هم دیدیم.

  21. چو باشد خداوند رای و خرد

    دو گیتی همی مرد دینی برد

    اگر انسان دیندار دارای اندیشه و دانایی باشد، هر دوجهان را باهم به دست می آورد.

  22. چو دین را بود پادشا پاسبان

    تو این هر دو را جز برادر مخوان

    هنگامی که پادشاه نگهبان دین است، تو این دو را چیزی غیر از برادر به حساب نیاور.

  23. چو دین دار کین دارد از پادشا

    مخوان تا توانی ورا پارسا

    هنگامی که انسان دیندار کینه پادشاه را به دل دارد، تا می توانی او را پارسا به حساب نیاور.

  24. هرانکس که بر دادگر شهریار

    گشاید زبان مرد دینش مدار

    هر کسی که سخن درشت به پادشاه عادل بزند، او را مرد دیندار ندان.

  25. چه گفت آن سخن گوی با آفرین

    که چون بنگری مغز دادست دین

    چه خوش گفت آن سخنران خوب، که اگر خوب نگاه کنی می بینی که دین جوهره عدالت است.

  26. سر تخت شاهی بپیچد سه کار

    نخستین ز بیدادگر شهریار

    تخت شاهنشاهی با سه چیز سرنگون می شود. اولین مورد، از شاه ظالم است.

  27. دگر آنک بی سود را برکشد

    ز مرد هنرمند سر درکشد

    دومین چیز اینکه، افراد بدرد نخور را به مقامات بالا برساند و از افراد شایسته چشم پوشی کند.

  28. سه دیگر که با گنج خویشی کند

    به دینار کوشد که بیشی کند

    سومین مورد اینکه با ثروت همراه شود و همه تلاش خود را بکند که مال خود را زیاد کند.

  29. به بخشندگی یاز و دین و خرد

    دروغ ایچ تا با تو برنگذرد

    به بخشندگی و دینداری و خردورزی بپرداز. هیچ دروغی در کنار تو نباشد.

  30. رخ پادشا تیره دارد دروغ

    بلندیش هرگز نگیرد فروغ

    دروغ، چهره پادشاه را مخدوش و تیره می کند. هرگز به بلندی و سرفرازی نمی رسد.

  31. نگر تا نباشی نگهبان گنج

    که مردم ز دینار یازد به رنج

    حواست باشد که دنبال ثروت نباشی چرا که مردم را به رنج و مصیبت دچار می کند.

  32. اگر پادشا آز گنج آورد

    تن زیردستان به رنج آورد

    اگر پادشاه حرص و طمع ثروت داشت باشد، زیردستان خود را به رنج گرفتار می کند.

  33. کجا گنج دهقان بود گنج اوست

    وگر چند بر کوشش و رنج اوست

    ثروت دهقان، همان ثروت پادشاه است. اگرچه زحمت و کوشش آن بر گردن دهقان است.

  34. نگهبان بود شاه گنج ورا

    به بار آورد شاخ رنج ورا

    شاه از گنج او نگهبانی می کند، درخت رنج او را به بار می نشاند.

  35. بدان کوش تا دور باشی ز خشم

    به مردی به خواب از گنهکار چشم

    کوشش کن تا از خشم دوری کنی. با جوانمردی از گناه گناهگار چشم پوشی کن.

  36. چو خشم آوری هم پشیمان شوی

    به پوزش نگهبان درمان شوی

    اگر خشمگین شوی، عاقبت پشیمان می شوی . برای چاره به پوزش متوسل خواهی شد.

  37. هرانگه که خشم آورد پادشا

    سبک مایه خواند ورا پارسا

    هنگامی که پادشاه خشمناک می شود، مرد پارسا او را بی مایه می انگارد.

  38. چو بر شاه زشتست بد خواستن

    بباید به خوبی دل آراستن

    از آنجایی که برای پادشاه پسندیده نیست که بدخواه کسی باشد، باید با خوبی دلش را بیاراید.

  39. وگر بیم داری به دل یک زمان

    شود خیره رای از بد بدگمان

    و اگر زمانی در دلت ترس را راه بدهی، با زشتی بدگمانی، سست رای خواهی شد.

  40. ز بخشش منه بر دل اندوه نیز

    بدان تا توان ای پسر ارج چیز

    هیچگاه غصه نخور که چرا بخشش کرده‌ای. ای پسر تا توانی قدر چیزها را بدان

  41. چنان دان که شاهی بدان پادشاست

    که دور فلک را ببخشید راست

    اینگونه بدان که شاهی برازنده آن پادشاهی است که سرتاسر فلک را کامل بخشید.

  42. زمانی غم پادشاهی برد

    رد و موبدش رای پیش آورد

    زمانی که در اندیشه پادشاهی‌اش باشد، دانشمند و موبد او را راهنمایی می‌کنند

  43. بپرسد هم از کار بیداد و داد

    کند این سخن بر دل شاه یاد

    همچنین از عدالت و بی‌عدالتی می‌پرسد. این سخن به خاطر پادشاه می‌آید.

  44. به روزی که رای شکار آیدت

    چو یوز درنده به کار آیدت

    روزی که قصد شکار داشته باشی، این سخن همچون یوز درنده به کارت می‌آید.

  45. دو بازی بهم در نباید زدن

    می و بزم و نخچیر و بیرون شدن

    دو کار را نباید همزمان با هم انجام داد: می‌گساری و بزم و شکار و بیرون رفتن.

  46. که تن گردد از جستن می گران

    نگه داشتند این سخن مهتران

    که با انباشته شدن شراب در تن، بدن سنگین می‌شود. این سخن را بزرگان رعایت کردند.

  47. وگر دشمن آید به جایی پدید

    ازین کارها دل بباید برید

    و اگر دشمن در جایی پیدا شد، باید از این کارها دست کشید.

  48. درم دادن و تیغ پیراستن

    ز هر پادشاهی سپه خواستن

    ولخرجی کردن و آرایش کردن شمشیر و از هر پادشاهی طلب سپاه کردن

  49. به فردا ممان کار امروز را

    بر تخت منشان بدآموز را

    کار امروز را برای فردا نگذار. کسی که به تو نظر نادرست می‌دهد را در کنار تختت ننشان

  50. مجوی از دل عامیان راستی

    که از جست وجو آیدت کاستی

    از انسانهای معمولی راه درست را مپرس که از این پرسیدن بر تو نقصان پدید می‌‌آید.

  51. وزیشان ترا گر بد آید خبر

    تو مشنو ز بدگوی و انده مخور

    و اگر از طرف ایشان خبر بدی به تو رسید، تو از بدگو ناشنیده بگیر و غم مخور

  52. نه خسروپرست و نه یزدان پرست

    اگر پای گیری سر آید به دست

    نه پرستنده پادشاه و نه پرستنده خدای هستند .... اگر پای را بگیری، سر به دست می‌آوری

  53. چنین باشد اندازه عام شهر

    ترا جاودان از خرد باد بهر

    حد و اندازه مردم عامی اینچنین است. تا همیشه از خرد بهره داشته باشی

  54. بترس از بد مردم بدنهان

    که بر بدنهان تنگ گردد جهان

    از بد مردم بدذات بترس. که دنیا برای انسان بدذات تنگ می‌شود

  55. سخن هیچ مگشای با رازدار

    که او را بود نیز انباز و یار

    با هیچ رازداری درد دل نکن که او هم برای خودش یار و همنشینی دارد

  56. سخن را تو آگنده دانی همی

    ز گیتی پراگنده خوانی همی

    می‌پنداری که سخن پوشیده می‌ماند اما خواهی دانست که این سخن در دنیا پراکنده شده است.

  57. چو رازت به شهر آشکارا شود

    دل بخردان بی مدرا شود

    هنگامی که راز تو در شهر آشکار شد، دل نادانان بی‌قرار می‌شود.

  58. برآشوبی و سر سبک خواندت

    خردمند گر پیش بنشاندت

    آشفته می‌شوی و خردمند تو را سبک‌سر می‌خواند اگر تو را  در جلو قرار دهد.

  59. تو عیب کسان هیچ گونه مجوی

    که عیب آورد بر تو بر عیب جوی

    تو هیچ‌گونه عیب دیگران را جویا نشو که عیب‌جو بر تو عیب می‌آورد.

  60. وگر چیره گردد هوا بر خرد

    خردمندت از مردمان نشمرد

    و اگر هوا بر عقلت چیره شود، خردمند تو را از انسانها به شمار نمی‌آورد.

  61. خردمند باید جهاندار شاه

    کجا هرکسی را بود نیک خواه

    شاه جهاندار باید خردمند باشد که خیرخواه همه باشد.

  62. کسی کو بود تیز و برترمنش

    بپیچد ز پیغاره و سرزنش

  63. مبادا که گیرد به نزد تو جای

    چنین مرد گر باشدت رهنمای

  64. چو خواهی که بستایدت پارسا

    بنه خشم و کین چون شوی پادشا

  65. هوا چونک بر تخت حشمت نشست

    نباشی خردمند و یزدان پرست

  66. نباید که باشی فراوان سخن

    به روی کسان پارسایی مکن

  67. سخن بشنو و بهترین یادگیر

    نگر تا کدام آیدت دلپذیر

  68. سخن پیش فرهنگیان سخته گوی

    گه می نوازنده و تازه روی

  69. مکن خوار خواهنده درویش را

    بر تخت منشان بداندیش را

  70. هرانکس که پوزش کند بر گناه

    تو بپذیر و کین گذشته مخواه

  71. همه داده ده باش و پروردگار

    خنک مرد بخشنده و بردبار

  72. چو دشمن بترسد شود چاپلوس

    تو لشکر بیارای و بربند کوس

  73. به جنگ آنگهی شو که دشمن ز جنگ

    بپرهیزد و سست گردد به ننگ

  74. وگر آشتی جوید و راستی

    نبینی به دلش اندرون کاستی

  75. ازو باژ بستان و کینه مجوی

    چنین دار نزدیک او آب روی

  76. بیارای دل را به دانش که ارز

    به دانش بود تا توانی بورز

  77. چو بخشنده باشی گرامی شوی

    ز دانایی و داد نامی شوی

  78. تو عهد پدر با روانت بدار

    به فرزندمان هم چنین یادگار

  79. چو من حق فرزند بگزاردم

    کسی را ز گیتی نیازاردم

  80. شما هم ازین عهد من مگذرید

    نفس داستان را به بد مشمرید

  81. تو پند پدر همچنین یاددار

    به نیکی گرای و بدی باد دار

  82. به خیره مرنجان روان مرا

    به آتش تن ناتوان مرا

  83. به بد کردن خویش و آزار کس

    مجوی ای پسر درد و تیمار کس

  84. برین بگذرد سالیان پانصد

    بزرگی شما را به پایان رسد

  85. بپیچد سر از عهد فرزند تو

    هم انکس که باشد ز پیوند تو

  86. ز رای و ز دانش به یکسو شوند

    همان پند دانندگان نشنوند

  87. بگردند یکسر ز عهد و وفا

    به بیداد یازند و جور و جفا

  88. جهان تنگ دارند بر زیردست

    بر ایشان شود خوار یزدان پرست

  89. بپوشند پیراهن بدتنی

    ببالند با کیش آهرمنی

  90. گشاده شود هرچ ما بسته ایم

    ببالاید آن دین که ما شسته ایم

  91. تبه گردد این پند و اندرز من

    به ویرانی آرد رخ این مرز من

  92. همی خواهم از کردگار جهان

    شناسنده آشکار و نهان

  93. که باشد ز هر بد نگهدارتان

    همه نیک نامی بود یارتان

  94. ز یزدان و از ما بر آن کس درود

    که تارش خرد باشد و داد پود

  95. نیارد شکست اندرین عهد من

    نکوشد که حنظل کند شهد من

  96. برآمد چهل سال و بر سر دو ماه

    که تا برنهادم به شاهی کلاه

  97. به گیتی مرا شارستانست شش

    هوا خوشگوار و به زیر آب خوش

  98. یکی خواندم خوره اردشیر

    که گردد زبادش جوان مرد پیر

  99. کزو تازه شد کشور خوزیان

    پر از مردم و آب و سود و زیان

  100. دگر شارستان گندشاپور نام

    که موبد ازان شهر شد شادکام

  101. دگر بوم میسان و رود فرات

    پر از چشمه و چارپای و نبات

  102. دگر شارستان برکه اردشیر

    پر از باغ و پر گلشن و آبگیر

  103. چو رام اردشیرست شهری دگر

    کزو بر سوی پارس کردم گذر

  104. دگر شارستان اورمزد اردشیر

    هوا مشک بوی و به جوی آب شیر

  105. روان مرا شادگردان به داد

    که پیروز بادی تو بر تخت شاد

  106. بسی رنجها بردم اندر جهان

    چه بر آشکار و چه اندر نهان

  107. کنون دخمه را برنهادیم رخت

    تو بسپار تابوت و پرداز تخت

  108. بگفت این و تاریک شد بخت اوی

    دریغ آن سر و افسر و تخت اوی

  109. چنین است آیین خرم جهان

    نخواهد بما برگشادن نهان

  110. انوشه کسی کو بزرگی ندید

    نبایستش از تخت شد ناپدید

  111. بکوشی و آری ز هرگونه چیز

    نه مردم نه آن چیز ماند به نیز

  112. سرانجام با خاک باشیم جفت

    دو رخ را به چادر بباید نهفت

  113. بیا تا همه دست نیکی بریم

    جهان جهان را به بد نسپرسم

  114. بکوشیم بر نیک نامی به تن

    کزین نام یابیم بر انجمن

  115. خنک آنک جامی بگیرد به دست

    خورد یاد شاهان یزدان پرست

  116. چو جام نبیدش دمادم شود

    بخسپد بدانگه که خرم شود

  117. کنون پادشاهی شاپور گوی

    زبان برگشای از می و سور گوی

  118. بران آفرین کافرین آفرید

    مکان و زمان و زمین آفرید

  119. هم آرام ازویست و هم کار ازوی

    هم انجام ازویست و فرجام ازوی

  120. سپهر و زمان و زمین کرده است

    کم و بیش گیتی برآورده است

  121. ز خاشاک ناچیز تا عرش راست

    سراسر به هستی یزدان گواست

  122. جز او را مخوان کردگار جهان

    شناسنده آشکار و نهان

  123. ازو بر روان محمد درود

    بیارانش بر هریکی برفزود

  124. سرانجمن بد ز یاران علی

    که خوانند او را علی ولی

  125. همه پاک بودند و پرهیزگار

    سخنهایشان برگذشت از شمار

  126. کنون بر سخنها فزایش کنیم

    جهان آفرین را ستایش کنیم

  127. ستاییم تاج شهنشاه را

    که تختش درفشان کند ماه را

  128. خداوند با فر و با بخش و داد

    زمانه به فرمان او گشت شاد

  129. خداوند گوپال و شمشیر و گنج

    خداوند آسانی و درد و رنج

  130. جهاندار با فر و نیکی شناس

    که از تاج دارد به یزدان سپاس

  131. خردمند و زیبا و چیره سخن

    جوانی بسال و بدانش کهن

  132. همی مشتری بارد از ابر اوی

    بتازیم در سایه فر اوی

  133. به رزم آسمان را خروشان کند

    چو بزم آیدش گوهرافشان کند

  134. چو خشم آورد کوه ریزان شود

    سپهر از بر خاک لرزان شود

  135. پدر بر پدر شهریارست و شاه

    بنازد بدو گنبد هور و ماه

  136. بماناد تا جاودان نام اوی

    همه مهتری باد فرجام اوی

  137. سر نامه کردم ثنای ورا

    بزرگی و آیین و رای ورا

  138. ازو دیدم اندر جهان نام نیک

    ز گیتی ورا باد فرجام نیک

  139. ز دیدار او تاج روشن شدست

    ز بدها ورا بخت جوشن شدست

  140. بنازد بدو مردم پارسا

    هم انکس که شد بر زمین پادشا

  141. هوا روشن از بارور بخت اوی

    زمین پایه نامور تخت اوی

  142. به رزم اندرون ژنده پیل بلاست

    به بزم اندرون آسمان وفاست

  143. چو در رزم رخشان شود رای اوی

    همی موج خیزد ز دریای اوی

  144. به نخچیر شیران شکار وی اند

    دد و دام در زینهار وی اند

  145. از آواز گرزش همی روز جنگ

    بدرد دل شیر و چرم پلنگ

  146. سرش سبز باد و دلش پر ز داد

    جهان بی سر و افسر او مباد

  • خیره

    خیره
    بدخواه، بد اندیش
    سرکش، گستاخ
    تیره، تاریک
    حیران
    بیهوده
    ناتوان، سست
  • رد

    رد
    دانشمند، دانا و خردمند
    راد
    پهلوان، جوانمرد
    پیشوای بزرگ مغان
  • آگنده

    آکنده
    آگنده
    پر، انباشته
    پنهان، پوشیده