-
در گوشه ای از آسمان ابری شبیه سایه ی من بود
-
ابری که شاید مثل من آماده ی فریاد کردن بود
-
من رهسپار قله و او راهی دره تلاقی مان
-
پای اجاقی که هنوزش آتشی از پیش بر تن بود
-
خسته مباشی پاسخی پژواک سان از سنگ ها آمد
-
این ابتدای آشنایی مان در آن تاریک و روشن بود
-
بنشین نشستم گپ زدیم اما نه از حرفی که با ما بود
-
او نیز مثل من زبانش در بیان درد الکن بود
-
او منتظر تا من بگویم گفتنی های مگویم را
-
من منتظر تا او بگوید وقت اما وقت رفتن بود
-
گفتم که لب وا می کنم با خویشتن گفتم ولی بغضی
-
با دستهایی آشنا در من بکار قفل بستن بود
-
او خیره بر من من به او خیره اجاق نیمه جان دیگر
-
گرمایش از تن رفته و خاکسترش در حال مردن بود
-
گفتم خداحافظ کسی پاسخ نداد و آسمان یکسر
-
پوشیده از ابری شبیه آرزوهای سترون بود
-
تا قله شاید یک نفس باقی نبود اما غرور من
-
با چوبدست شرمگینی در مسیر بازگشتن بود
-
چون ریگی از قله به قعر دره افتادم هزاران بار
-
اما من آن مورم که همواره به دنبال رسیدن بود


