باب پنجم در رضا حکایت یازدهم
سعدی

  1. چه خوش گفت شاگرد منسوج باف

    چو عنقا برآورد و پیل و زراف

    شاگرد پارچه باف، هنگامی که نقاشی سیمرغ و فیل و زرافه را بر پارچه نقش کرد، چه حرف زیبایی زد که گفت: 

  2. مرا صورتی برنیاید ز دست

    که نقشش معلم ز بالا نبست

    من نمی‌توانم نقشی را بیافرینم که قبلاً آموزگار مدل آن را نکشیده باشد.

  3. گرت صورت حال بد یا نکوست

    نگارنده دست تقدیر اوست

    چه ماجرایت خوب باشد و چه بد باشد، او (خدا) است که سرنوشت را ترسیم کرده است.

  4. در این نوعی از شرک پوشیده هست

    که زیدم بیازرد و عمروم بخست

    در این سخن که «زید مرا آزرد و عمرو من را زخمی کرد» نوعی شرک پنهان است.

  5. گرت دیده بخشد خداوند امر

    نبینی دگر صورت زید و عمرو

    اگر صاحب امور (خدا) به تو چشم بینایی عطا فرماید، دیگر چهره زید و عمرو را نخواهی دید (در هر کار و امری، فقط دست خدا را خواهی دید)

  6. نپندارم ار بنده دم درکشد

    خدایش به روزی قلم درکشد

    فکر نمی‌کنم اگر بنده خاموش شود، خداوند روزی‌اش را قطع کند.

  7. جهان آفرینت گشایش دهاد

    که گر وی ببندد نشاید گشاد

    خداوند آفریننده جهان در رزق و روزی‌ را برای تو باز کند چرا که اگر او در روزی‌ات را ببندد، دیگر نمی‌توان این در را باز کرد (اگر او روزی‌ات را قطع کند، نمی‌توان دیگر آن را برقرار کرد)

  • عنقا

    سیمرغ
    عنقا
    سیمرغ
    نام مرغی افسانه ای که زال پدر رستم را پرورد. جایگاه این مرغ در کوه البرز است
  • زراف

    زرافه
    زراف
    جانوری است که آن را شترگاوپلنگ می‌نامند چرا که سر و گردن او مانند شتر، دست و پای او همچون دست و پای گاو و بدن او به پلنگ می ماند.