شعرفارسی

لولو - مروارید

دُرّ
لولو
مروارید
لولو
نوعی جواهر است به شکل کروی که در داخل صدف‌ها تشکیل می‌شود. در قدیم تصور براین بوده که با چکیدن قطره باران به درون صدفی که در سطح دریا دهان بازکرده، مروارید پرورش می‌یابد
دُر (جمع آن=دُرَر)، مروارید درشت است
1

کاربردهای لولو - مروارید

  • درر ز شوق برآرند ماهیان به نثار

    اگر سفینه حافظ رسد به دریایی

  • ز ششصد فزون بود پنجاه و پنج

    که پر در شد این نامبردار گنج

  • که در بحر لؤلؤ صدف نیز هست

    درخت بلندست در باغ و پست

  • زغن گفت از این در نشاید گذشت

    بیا تا چه بینی بر اطراف دشت

  • زغن را نماند از تعجب شکیب

    ز بالا نهادند سر در نشیب

  • ندانست ازان دانه بر خوردنش

    که دهر افگند دام در گردنش

  • نه آبستن در بود هر صدف

    نه هر بار شاطر زند بر هدف

  • در آبی که پیدا نگردد کنار

    غرور شناور نیاید به کار

  • بیچاره کسی که در فراقت

    روزی به نماز دیگر آورد

  • شاید که کند به زنده در گور

    در عهد تو هر که دختر آورد

  • دوش در صحرای خلوت گوی تنهایی زدم

    خیمه بر بالای منظوران بالایی زدم

  • عقل کل را آبگینه ریزه در پای اوفتاد

    بس که سنگ تجربت بر طاق مینایی زدم

  • تا نباید گشتم گرد در کس چون کلید

    بر در دل ز آرزو قفل شکیبایی زدم

  • چون صدف پروردم اندر سینه در معرفت

    تا به جوهر طعنه بر درهای دریایی زدم

  • کنیت سعدی فرو شستم ز دیوان وجود

    پس قدم در حضرت بیچون مولایی زدم

  • خریدار در چون صدف دیده دوخت

    بدین کاسدی در نشاید فروخت

  • زمانه چنین پیشه ها پر دهد

    یکی درستاند یکی در دهد

  • از آن قطره لولوی لالا کند

    وز این صورتی سرو بالا کند

  • او گوهرست گو صدفش در میان مباش

    در یتیم را همه کس مشتری بود

  • غواص اگر اندیشه کند کام نهنگ

    هرگز نکند در گرانمایه بچنگ

  • صدف وار باید زبان درکشیدن

    که وقتی که حاجت بود در چکانی

  • شنیدم که در تنگنایی شتر

    بیفتاد و بشکست صندوق در

  • سواران پی در و مرجان شدند

    ز سلطان به یغما پریشان شدند

  • به مستی توان در اسرار سفت

    که در بیخودی راز نتوان نهفت

  • از چوب خشک میوه و در نی شکر نهاد

    وز قطره دانه ای درر شاهوار کرد

  • درم از دیده چکانست به یاد لب لعلت

    نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم

  • دررست لفظ سعدی ز فراز بحر معنی

    چه کند به دامنی در که به دوست برنریزد

  • گفتم بعذر آنکه از دست متوقعان بجان آمده اند و از رقعه گدایان بفغان و محال عقلست که اگر ریگ بیابان در شود چشم گدایان پر شود

  • وآنجا که در شاهوارست نهنگ مردم خوارست لذت عیش دنیا را لذعه اجل در پس است و نعیم بهشت را دیو مکاره در پیش

  • اگر ژاله هر قطره ای در شدی

    چو خرمهره بازار ازو پر شدی

  • سرو از قدت اندازه بالا بردست

    بحر از دهنت لؤلؤ لالا بردست

  • چو خود را به چشم حقارت بدید

    صدف در کنارش به جان پرورید

  • بلندی از آن یافت کو پست شد

    در نیستی کوفت تا هست شد

  • کلماتی چو درّ آویزه‌ی گوش

    مسجد کوفه هنوزش مدهوش

  • در بیابان خشک و ریگ روان

    تشنه را در دهان چه در چه صدف