فتنه

فتنه
آشوب، ستیزه، عذاب و رنج، شگفتی
1

کاربردهای فتنه

  • ما بساط از فتنه ایمن کرده ایم

    صد هزاران شمع روشن کرده ایم

  • فتنه افکند آن قبا اندر میان

    عاریت میخواستندش کودکان

  • به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد

    فریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت

  • چشمی که نه فتنه تو باشد

    چون گوهر اشک غرق خون باد

  • طریق عشق پرآشوب و فتنه است ای دل

    بیفتد آن که در این راه با شتاب رود

  • غریبی که پر فتنه باشد سرش

    میازار و بیرون کن از کشورش

  • گشادند بر هم در فتنه باز

    به لا و نعم کرده گردن دراز

  • فتنه باشد شاهدی شمعی به دست

    سرگران از خواب و سرمست از شراب

  • اگر تو سرو خرامان ز پای ننشینی

    چه فتنه ها که بخیزد میان اهل نشست

  • من فتنه زمانم وان دوستان که داری

    بی شک نگاه دارند از فتنه زمانت

  • تا دل به تو پیوستم راه همه دربستم

    جایی که تو بنشینی بس فتنه که برخیزد

  • هر ساعتی این فتنه نوخاسته از جای

    برخیزد و خلقی متحیر بنشاند

  • دو چشم مست تو کز خواب صبح برخیزند

    هزار فتنه به هر گوشه ای برانگیزند

  • فتنه ام بر زلف و بالای تو ای بدر منیر

    قامتست آن یا قیامت عنبرست آن یا عبیر

  • نماند فتنه در ایام شاه جز سعدی

    که بر جمال تو فتنه ست و خلق بر سخنش

  • بنشین که هزار فتنه برخاست

    از حلقه عارفان مدهوش

  • مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی

    که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم

  • دلم صد بار می گوید که چشم از فتنه بر هم نه

    دگر ره دیده می افتد بر آن بالای فتانم

  • روی تو بر پشت زمین خلق را

    موجب فتنه ست و فتور ای صنم

  • گر سنگ فتنه بارد فرق منش سپر کن

    ور تیر طعنه آید جان منش نشانه

  • بتا تو روی ز من برمتاب ودستم گیر

    که در سرم ز تو آشوب و فتنه هاست هنوز

  • پرده اگر برافکنی وه که چه فتنه ها رود

    چون پس پرده می رود اینهمه دلرباییت

  • چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت

    که یک دم از تو نظر بر نمی توان انداخت

  • فی الجمله قیامت تویی امروز در آفاق

    در چشم تو پیداست که باب فتنست آن

  • حالی درون پرده بسی فتنه می رود

    تا آن زمان که پرده برافتد چه ها کنند

  • بگفت ایدوست تیر طعنه تا چند

    من از دست تو افتادم درین بند

  • تو گفتی راه عشق از فتنه پاکست

    چو دیدم پرتگاهی خوفناکست

  • فتنه می بارد از این سقف مقرنس برخیز

    تا به میخانه پناه از همه آفات بریم

  • ازان همنشین تا توانی گریز

    که مر فتنه خفته را گفت خیز

  • سیه چال و مرد اندر او بسته پای

    به از فتنه از جای بردن به جای

  • منجمی بخانه درآمد یکی مرد بیگانه را دید با زن او بهم نشسته دشنام و سقط گفت و فتنه و آشوب برخاست صاحبدلی که برین واقف بود گفت

  • کس از فتنه در پارس دیگر نشان

    نبیند مگر قامت مهوشان

  • چه می خسبی ای فتنه روزگار

    بیا و می لعل نوشین بیار

  • نگه کرد شوریده از خواب و گفت

    مرا فتنه خوانی و گویی مخفت

  • در ایام سلطان روشن نفس

    نبیند دگر فتنه بیدار کس

  • سر فتنه دارد دگر روزگار

    من و مستی و فتنه چشم یار

  • ما را غمی ز فتنه باد سموم نیست

    در پیش خار و خس چه زمستان چه نوبهار

  • ولوله در شهر نیست جز شکن زلف یار

    فتنه در آفاق نیست جز خم ابروی دوست

  • من چنان عاشق رویت که ز خود بی خبرم

    تو چنان فتنه خویشی که ز ما بی خبری