غمزه

غمزه
اشاره با چشم و ابرو
پلک زدن از روی ناز و کرشمه
در اصطلاح عاشقان، کنایت از عدم التفات است.
دراصطلاح تصوف، بمعنی فیض و جذبه ٔ باطن است که نسبت به سالک واقع شود.
1

کاربردهای غمزه

  • جمالت معجز حسن است لیکن

    حدیث غمزه ات سحر مبین است

  • چشمت به غمزه ما را خون خورد و می پسندی

    جانا روا نباشد خون ریز را حمایت

  • ستم از غمزه میاموز که در مذهب عشق

    هر عمل اجری و هر کرده جزایی دارد

  • نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت

    به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد

  • کشته غمزه تو شد حافظ ناشنیده پند

    تیغ سزاست هر که را درد سخن نمی کند

  • اگر چه مرغ زیرک بود حافظ در هواداری

    به تیر غمزه صیدش کرد چشم آن کمان ابرو

  • چشمت به غمزه خانه مردم خراب کرد

    مخموریت مباد که خوش مست می روی

  • تو همچنان دل شهری به غمزه ای ببری

    که بندگان بنی سعد خوان یغما را

  • کمان سخت که داد آن لطیف بازو را

    که تیر غمزه تمامست صید آهو را

  • بسی بگفت خداوند عقل و نشنیدم

    که دل به غمزه خوبان مده که سنگ و سبوست

  • هر که با غمزه خوبان سر و کاری دارد

    سست مهرست که بر داغ جفا صابر نیست

  • هر دم کمند زلفت صیدی دگر بگیرد

    پیکان غمزه در دل ز ابروی چون کمانت

  • دنبال تو بودن گنه از جانب ما نیست

    با غمزه بگو تا دل مردم نستاند

  • میلت به چه ماند به خرامیدن طاووس

    غمزت به نگه کردن آهوی رمیده

  • شهری به تیغ غمزه خون خوار و لعل لب

    مجروح می کنی و نمک می پراکنی

  • بلای غمزه نامهربان خون خوارت

    چه خون که در دل یاران مهربان انداخت

  • هاروت را که خلق جهان سحر ازو برند

    در چه فکند غمزه خوبان به ساحری

  • هزار جامه سپر ساختیم و هم بگذشت

    خدنگ غمزه خوبان ز دلق نه تویی