صنم

صنم
بت
بت
زیباروی
1

کاربردهای صنم

  • حافظ که سر زلف بتان دست کشش بود

    بس طرفه حریفیست کش اکنون به سر افتاد

  • به پای بت اندر به امید خیر

    بغلطید بیچاره بر خاک دیر

  • که درمانده ام دست گیر ای صنم

    به جان آمدم رحم کن بر تنم

  • هنوز از بت آلوده رویش به خاک

    که کامش برآورد یزدان پاک

  • که پیش صنم پیر ناقص عقول

    بسی گفت و قولش نیامد قبول

  • گر از درگه ما شود نیز رد

    پس آنگه چه فرق از صنم تا صمد

  • دل اندر صمد باید ای دوست بست

    که عاجزترند از صنم هر که هست

  • شکر خدای بود که آن بت وفا نکرد

    باشد که توبه ای بکند بت پرست ما

  • صنم اندر بلد کفر پرستند و صلیب

    زلف و روی تو در اسلام صلیب و صنمند

  • ما همه چشمیم و تو نور ای صنم

    چشم بد از روی تو دور ای صنم

  • روی مپوشان که بهشتی بود

    هر که ببیند چو تو حور ای صنم

  • حور خطا گفتم اگر خواندمت

    ترک ادب رفت و قصور ای صنم

  • تا به کرم خرده نگیری که من

    غایبم از ذوق حضور ای صنم

  • روی تو بر پشت زمین خلق را

    موجب فتنه ست و فتور ای صنم

  • این همه دلبندی و خوبی تو را

    موضع نازست و غرور ای صنم

  • سروبنی خاسته چون قامتت

    تا ننشینیم صبور ای صنم

  • این همه طوفان به سرم می رود

    از جگری همچو تنور ای صنم

  • سعدی از این چشمه حیوان که خورد

    سیر نگردد به مرور ای صنم

  • بتا تو روی ز من برمتاب ودستم گیر

    که در سرم ز تو آشوب و فتنه هاست هنوز

  • صنما به خاک پایت که به کنج بیت احزان

    به ضرورتم نشیند نه به اختیار بی تو

  • سعدیا چون بت شکستی خود مباش

    خود پرستی کمتر از اصنام نیست

  • هر پارسا را کان صنم در پیش مسجد بگذرد

    چشمش بر ابرو افکند باطل کند محراب را

  • چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی

    تو صنم نمی گذاری که مرا نماز باشد

  • هر ساعت از نو قبله ای با بت پرستی می رود

    توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را

  • کرده ام توبه به دست صنم باده فروش

    که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی

  • بت من چه جای لیلی که بریخت خون مجنون

    اگر این قمر ببینی دگر آن سمر نخوانی

  • با تربت آن بت وفا دار

    گفتی غم دل به زاری زار