سودا

سودا
نام خلطی از اخلاط چهارگانه و به طور مجازی به معنی شیدایی و دیوانگی است چرا که بر طبق طب سنتی، چنانچه مقدار سودا از حد بگذرد، جنون پدید می‌آید.
خیال خام، خیال باطل
سیاه
داد و ستد، معامله، خرید و فروش
1

کاربردهای سودا

  • به سودای جانان ز جان مشتغل

    به ذکر حبیب از جهان مشتغل

  • شب و روز در بحر سودا و سوز

    ندانند ز آشفتگی شب ز روز

  • سودای لب شکردهانان

    بس توبه صالحان که بشکست

  • مبر ظن کز سرم سودای عشقت

    رود تا بر زمینم استخوان هست

  • همه دانند که سودازده دلشده را

    چاره صبرست ولیکن چه کند قادر نیست

  • آخر نه منم تنها در بادیه سودا

    عشق لب شیرینت بس شور برانگیزد

  • دلبرا پیش وجودت همه خوبان عدمند

    سروران بر در سودای تو خاک قدمند

  • گم شدم در راه سودا ره نمایا ره نمای

    شخصم از پای اندرآمد دستگیرا دستگیر

  • خار سودای تو آویخته در دامن دل

    ننگم آید که به اطراف گلستان گذرم

  • پایمردم عقل بود آنگه که عشقم دست داد

    پشت دستی بر دهان عقل سودایی زدم

  • دیو ناری را سر از سودای مایی شد به باد

    پس من خاکی به حکمت گردن مایی زدم

  • آری از آنجا که دل سنگ بود

    خشکی سوداش در آهنگ بود

  • وقتی دل سودایی می رفت به بستان ها

    بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحان ها

  • سعدی سر سودای تو دارد نه سر خویش

    هر جامه که عیار بپوشد کفنست آن

  • گویند مکن سعدی جان در سر این سودا

    گر جان برود شاید من زنده به جانانم

  • سودای عشق پختن عقلم نمی پسندد

    فرمان عقل بردن عشقم نمی گذارد

  • ز دست رفته نه تنها منم در این سودا

    چه دست ها که ز دست تو بر خداوندست

  • اینچنین سوداگری را سودهاست

    وندرین یک تار تار و پودهاست

  • امید تو بیرون برد از دل همه امیدی

    سودای تو خالی کرد از سر همه سودایی

  • گلی را که نه رنگ باشد نه بوی

    غریب است سودای بلبل بر اوی

  • نه اش پروای از پای اوفتادن

    نه اش سودای کار از دست دادن

  • هشیار سری بود ز سودای تو مست

    خوش آنکه ز روی تودلش رفت ز دست

  • روزی تر و خشک من بسوزد

    آتش که به زیر دیگ سوداست

  • سودای دلش به سر درآمد

    سرسام سرش به دل برآمد

  • اگر خود عشق هیچ افسون نداند

    نه از سودای خویشت وارهاند