دم

دم
نفس
گرما
آه
لحظه، هنگام
1

کاربردهای دم

  • گر بیائی در جوار ما دمی

    بینی از اندیشه خالی عالمی

  • شراب تلخ می خواهم که مردافکن بود زورش

    که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

  • گلبن حسنت نه خود شد دلفروز

    ما دم همت بر او بگماشتیم

  • شنیدم که خسرو به شیرویه گفت

    در آن دم که چشمش زدیدن بخفت

  • شنیدم که شاپور دم در کشید

    چو خسرو به رسمش قلم درکشید

  • گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی

    حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت

  • با دم طاوس کم زاغ گیر

    با دم بلبل طرف باغ گیر

  • دمادم شراب الم در کشند

    وگر تلخ بینند دم در کشند

  • دمی نرگس از خواب نوشین بشوی

    چو گلبن بخند و چو بلبل بگوی

  • چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو

    ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی

  • مجلس و مجمع دمش آراستی

    وز نوای او قیامت خاستی

  • گر چه هم نغمه پری زین عالمست

    نغمه دل برتر از هر دو دمست

  • ظلمتی را کآفتابش بر نداشت

    از دم ما گردد آن ظلمت چو چاشت

  • در آن دم که پژمرد و بیمار گشت

    یکی ابر خرد از سرش میگذشت

  • در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم

    بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

  • به غنیمت شمر ای دوست دم عیسی صبح

    تا دل مرده مگر زنده کنی کاین دم ازوست

  • یاد دارم که با کاروانی همه شب رفته بودم و سحرگاه بر کنار بیشه ای خفته شوریده ای همراه ما بود نعره بزد و راه بیابان گرفت و یک نفس آرام نیافت

  • بر بند حنوطم از گل زرد

    کافور فشانم از دم سرد