از روی پلک شب
سهراب

  1. شب سرشاری بود

  2. رود از پای صنوبرها تا فراتر می رفت

  3. دره مهتاب اندود و چنان روشن کوه که خدا پیدا بود

  4. در بلندی ها ما

  5. دورها گم سطح ها شسته و نگاه از همه شب نازک تر

  6. دست هایت ساقه سبز پیامی را میداد به من

  7. و سفالینه انس با نفسهایت آهسته ترک می خورد

  8. و تپش هامان می ریخت به سنگ

  9. از شرابی دیرین شن تابستان در رگ ها

  10. و لعاب مهتاب روی رفتارت

  11. تو شگرف تورها و برازنده خاک

  12. فرصت سبز حیات به هوای خنک کوهستان می پیوست

  13. سایه ها بر می گشت

  14. و هنوز در سر راه نسیم

  15. پونه هایی که تکان می خورد

  16. جنبه هایی که به هم می ریخت