شعرفارسی

از شهر سرد
شاملو

  1. صحرا آماده روشن بود

  2. و شب از سماجت و اصرار خویش دست می کشید

  3. من خود گرده های دشت را بر ارابه ئی توفانی در نور دیدم

  4. این نگاه سیاه آزرمند آنان بود تنها تنها که از روشنائی صحرا

  5. جلوه گرفت

  6. و در آن هنگام که خورشید عبوس و شکسته دل از دشت می گذشت

  7. آسمان ناگزیر را به ظلمتی جاودانه نفرین کرد

  8. بادی خشمناک دو لنگه در را بر هم کوفت

  9. و زنی در انتظار شوی خویش هراسان از جا برخاست

  10. چراغ از نفس بوینک باد فرو مرد

  11. و زن شرب سیاهی بر گیسوان پریش خویش افکند

  12. ما دیگر به جانب شهر تاریک باز نمی گردیم

  13. و من همه جهان را در پیراهن روشن تو خلاصه می کنم

  14. سپیده دمان را دیدم که بر گرده اسبی سرکش بر دروازه افق به انتظار

  15. ایستاده بود

  16. و آنگاه سپیده دمان را دیدم که نالان و نفس گرفته از مردمی که

  17. دیگر هوای سخن گفتن به سر نداشتند

  18. دیاری نا آشنا را راه می پرسید

  19. و در آن هنگام با خشمی پر خروش به جانب شهر آشنا نگریست

  20. و سرزمین آنان را به پستی و تاریکی جاودانه دشنام گفت

  21. پدران از گورستان باز گشتند

  22. و زنان گرسنه بر بوریاها خفته بودند

  23. کبوتری از برج کهنه به آسمان ناپیدا پر کشید

  24. و مردی جنازه کودکی مرده زاد را بر درگاه تاریک نهاد

  25. ما دیگر به جانب شهر سرد باز نمی گردیم

  26. و من همه جهان را در پیراهن گرم تو خلاصه می کنم

  27. خنده ها چون قصیل خشکیده خش خش مرگ آور دارند

  28. سربازان مست در کوچه های بن بست عربده می کشند

  29. و قحبه ئی از قعر شب با صدای بیمارش آوازی ماتمی می خواند

  30. علف های تلخ در مزارع گندیده خواهد رست

  31. و باران های زهر به کاریزهای ویران خواهد ریخت

  32. مرا لحظه ئی تنها مگذار

  33. مرا از زره نوازشت روئین تن کن

  34. من به ظلمت گردن نمی نهم

  35. همه جهان را در پیراهن کوچک روشنت خلاصه کرده ام و دیگر

  36. به جانب آنان باز نمی گردم

کتاب فروشان - فروش کتاب های دست دوم