چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت
سعدی

  1. چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت

    که یک دم از تو نظر بر نمی توان انداخت

    این چه ولوله و آشوبی بود که زیبایی تو در جهان ایجاد کرد که یک لحظه هم نمی توان نگاه را از روی تو برداشت

  2. بلای غمزه نامهربان خون خوارت

    چه خون که در دل یاران مهربان انداخت

    بلایی که از عشوه نامهربانانه‌ات که خون عاشقانت را می‌ریزد، دل دوستان مهربان تو را بسیار خونین کرد.

  3. ز عقل و عافیت آن روز بر کران ماندم

    که روزگار حدیث تو در میان انداخت

    از روزی که روزگار داستان وجود تو را ارائه کرد، مصلحت اندیشی و عافیت ورزی را کنار گذاشتم

  4. نه باغ ماند و نه بستان که سرو قامت تو

    برست و ولوله در باغ و بوستان انداخت

    از زمانی که قامت همچون سرو تو برافراشته شد و در باغ و بوستان آشوب به پا کرد، دیگر نه باغی باقی ماند و نه بوستانی

  5. تو دوستی کن و از دیده مفکنم زنهار

    که دشمنم ز برای تو در زبان انداخت

    بیا و حق دوستی را به جا بیاور و من را از چشم نینداز چرا که به خاطر تو بود که دشمنم حکایت من را در زبان مردم انداخت

  6. به چشم های تو کان چشم کز تو برگیرند

    دریغ باشد بر ماه آسمان انداخت

    قسم به چشمان تو که حیف است چشم‌ها پس از نگاه کردن به تو، حتی به ماه آسمان نگاه کنند.

  7. همین حکایت روزی به دوستان برسد

    که سعدی از پی جانان برفت و جان انداخت

    یک روز این ماجرا به گوش دوستان می‌رسد که سعدی به دنبال جانان رفت و جان خود را رها کرد.

دانلود متن شعر زیبای سعدی

از میان تصاویر زیر، عکس نوشته‌ی این شعر را انتخاب نمایید:

  • پس زمینه کاهی متن نوشته:  که یک دم از تو نظر بر نمی توان انداخت
چه خون که در دل یاران مهربان انداخت
که روزگار حدیث تو در میان انداخت
برست و ولوله در باغ و بوستان انداخت
که دشمنم ز برای تو در زبان انداخت
دریغ باشد بر ماه آسمان انداخت
که سعدی از پی جانان برفت و جان انداخت چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت
بلای غمزه نامهربان خون خوارت
ز عقل و عافیت آن روز بر کران ماندم
نه باغ ماند و نه بستان که سرو قامت تو
تو دوستی کن و از دیده مفکنم زنهار
به چشم های تو کان چشم کز تو برگیرند
همین حکایت روزی به د
  • پس زمینه قرمز متن نوشته:  که یک دم از تو نظر بر نمی توان انداخت
چه خون که در دل یاران مهربان انداخت
که روزگار حدیث تو در میان انداخت
برست و ولوله در باغ و بوستان انداخت
که دشمنم ز برای تو در زبان انداخت
دریغ باشد بر ماه آسمان انداخت
که سعدی از پی جانان برفت و جان انداخت چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت
بلای غمزه نامهربان خون خوارت
ز عقل و عافیت آن روز بر کران ماندم
نه باغ ماند و نه بستان که سرو قامت تو
تو دوستی کن و از دیده مفکنم زنهار
به چشم های تو کان چشم کز تو برگیرند
همین حکایت روزی به د
  • پس زمینه شب متن نوشته:  که یک دم از تو نظر بر نمی توان انداخت
چه خون که در دل یاران مهربان انداخت
که روزگار حدیث تو در میان انداخت
برست و ولوله در باغ و بوستان انداخت
که دشمنم ز برای تو در زبان انداخت
دریغ باشد بر ماه آسمان انداخت
که سعدی از پی جانان برفت و جان انداخت چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت
بلای غمزه نامهربان خون خوارت
ز عقل و عافیت آن روز بر کران ماندم
نه باغ ماند و نه بستان که سرو قامت تو
تو دوستی کن و از دیده مفکنم زنهار
به چشم های تو کان چشم کز تو برگیرند
همین حکایت روزی به دوس
  • پس زمینه سفید متن نوشته:  که یک دم از تو نظر بر نمی توان انداخت
چه خون که در دل یاران مهربان انداخت
که روزگار حدیث تو در میان انداخت
برست و ولوله در باغ و بوستان انداخت
که دشمنم ز برای تو در زبان انداخت
دریغ باشد بر ماه آسمان انداخت
که سعدی از پی جانان برفت و جان انداخت چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت
بلای غمزه نامهربان خون خوارت
ز عقل و عافیت آن روز بر کران ماندم
نه باغ ماند و نه بستان که سرو قامت تو
تو دوستی کن و از دیده مفکنم زنهار
به چشم های تو کان چشم کز تو برگیرند
همین حکایت روزی به د
  • پس زمینه غروب خورشید متن نوشته:  چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت
بلای غمزه نامهربان خون خوارت
ز عقل و عافیت آن روز بر کران ماندم
نه باغ ماند و نه بستان که سرو قامت تو
تو دوستی کن و از دیده مفکنم زنهار
به چشم های تو کان چشم کز تو برگیرند
همین حکایت روزی به دوستان برسد که یک دم از تو نظر بر نمی توان انداخت
چه خون که در دل یاران مهربان انداخت
که روزگار حدیث تو در میان انداخت
برست و ولوله در باغ و بوستان انداخت
که دشمنم ز برای تو در زبان انداخت
دریغ باشد بر ماه آسمان انداخت
که سعدی از پی جانان
  • پس زمینه بنفش متن نوشته:  چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت
بلای غمزه نامهربان خون خوارت
ز عقل و عافیت آن روز بر کران ماندم
نه باغ ماند و نه بستان که سرو قامت تو
تو دوستی کن و از دیده مفکنم زنهار
به چشم های تو کان چشم کز تو برگیرند
همین حکایت روزی به دوستان برسد که یک دم از تو نظر بر نمی توان انداخت
چه خون که در دل یاران مهربان انداخت
که روزگار حدیث تو در میان انداخت
برست و ولوله در باغ و بوستان انداخت
که دشمنم ز برای تو در زبان انداخت
دریغ باشد بر ماه آسمان انداخت
که سعدی از پی جانان برفت و
  • پس زمینه سیاه متن نوشته:  چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت
بلای غمزه نامهربان خون خوارت
ز عقل و عافیت آن روز بر کران ماندم
نه باغ ماند و نه بستان که سرو قامت تو
تو دوستی کن و از دیده مفکنم زنهار
به چشم های تو کان چشم کز تو برگیرند
همین حکایت روزی به دوستان برسد که یک دم از تو نظر بر نمی توان انداخت
چه خون که در دل یاران مهربان انداخت
که روزگار حدیث تو در میان انداخت
برست و ولوله در باغ و بوستان انداخت
که دشمنم ز برای تو در زبان انداخت
دریغ باشد بر ماه آسمان انداخت
که سعدی از پی جانان برفت و
  • پس زمینه طبیعت متن نوشته:  چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت
بلای غمزه نامهربان خون خوارت
ز عقل و عافیت آن روز بر کران ماندم
نه باغ ماند و نه بستان که سرو قامت تو
تو دوستی کن و از دیده مفکنم زنهار
به چشم های تو کان چشم کز تو برگیرند
همین حکایت روزی به دوستان برسد که یک دم از تو نظر بر نمی توان انداخت
چه خون که در دل یاران مهربان انداخت
که روزگار حدیث تو در میان انداخت
برست و ولوله در باغ و بوستان انداخت
که دشمنم ز برای تو در زبان انداخت
دریغ باشد بر ماه آسمان انداخت
که سعدی از پی جانان برفت و

    • فتنه

      فتنه
      آشوب، ستیزه، عذاب و رنج، شگفتی
    • غمزه

      غمزه
      اشاره با چشم و ابرو
      پلک زدن از روی ناز و کرشمه
      در اصطلاح عاشقان، کنایت از عدم التفات است.
      دراصطلاح تصوف، بمعنی فیض و جذبه ٔ باطن است که نسبت به سالک واقع شود.
    • زنهار

      زنهار
      زینهار
      پناه و امان و مهلت
      (صوت ) البته و برای تأکید نیز می‌آید
      (صوت ) پرهیز و اجتناب
      ترس و بیم
      هوش و آگاهی
      شتاب و تعجیل