هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظرست
سعدی

  1. هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظرست

    عشقبازی دگر و نفس پرستی دگرست

  2. نه هر آن چشم که بیند سیاهست و سپید

    یا سپیدی ز سیاهی بشناسد بصرست

  3. هر که در آتش عشقش نبود طاقت سوز

    گو به نزدیک مرو کآفت پروانه پرست

  4. گر من از دوست بنالم نفسم صادق نیست

    خبر از دوست ندارد که ز خود با خبرست

  5. آدمی صورت اگر دفع کند شهوت نفس

    آدمی خوی شود ور نه همان جانورست

  6. شربت از دست دلارام چه شیرین و چه تلخ

    بده ای دوست که مستسقی از آن تشنه ترست

  7. من خود از عشق لبت فهم سخن می نکنم

    هرچ از آن تلخترم گر تو بگویی شکرست

  8. ور به تیغم بزنی با تو مرا خصمی نیست

    خصم آنم که میان من و تیغت سپرست

  9. من از این بند نخواهم به درآمد همه عمر

    بند پایی که به دست تو بود تاج سرست

  10. دست سعدی به جفا نگسلد از دامن دوست

    ترک لؤلؤ نتوان گفت که دریا خطرست

دانلود متن شعر زیبای سعدی

از میان تصاویر زیر، عکس نوشته‌ی این شعر را انتخاب نمایید:

  • پس زمینه کاهی متن نوشته:  عشقبازی دگر و نفس پرستی دگرست
یا سپیدی ز سیاهی بشناسد بصرست
گو به نزدیک مرو کآفت پروانه پرست
خبر از دوست ندارد که ز خود با خبرست
آدمی خوی شود ور نه همان جانورست
بده ای دوست که مستسقی از آن تشنه ترست
هرچ از آن تلخترم گر تو بگویی شکرست
خصم آنم که میان من و تیغت سپرست
بند پایی که به دست تو بود تاج سرست
ترک لؤلؤ نتوان گفت که دریا خطرست هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظرست
نه هر آن چشم که بیند سیاهست و سپید
هر که در آتش عشقش نبود طاقت سوز
گر من از دوست بنالم نفسم صادق نیست
آدمی
  • پس زمینه قرمز متن نوشته:  عشقبازی دگر و نفس پرستی دگرست
یا سپیدی ز سیاهی بشناسد بصرست
گو به نزدیک مرو کآفت پروانه پرست
خبر از دوست ندارد که ز خود با خبرست
آدمی خوی شود ور نه همان جانورست
بده ای دوست که مستسقی از آن تشنه ترست
هرچ از آن تلخترم گر تو بگویی شکرست
خصم آنم که میان من و تیغت سپرست
بند پایی که به دست تو بود تاج سرست
ترک لؤلؤ نتوان گفت که دریا خطرست هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظرست
نه هر آن چشم که بیند سیاهست و سپید
هر که در آتش عشقش نبود طاقت سوز
گر من از دوست بنالم نفسم صادق نیست
آدمی
  • پس زمینه شب متن نوشته:  عشقبازی دگر و نفس پرستی دگرست
یا سپیدی ز سیاهی بشناسد بصرست
گو به نزدیک مرو کآفت پروانه پرست
خبر از دوست ندارد که ز خود با خبرست
آدمی خوی شود ور نه همان جانورست
بده ای دوست که مستسقی از آن تشنه ترست
هرچ از آن تلخترم گر تو بگویی شکرست
خصم آنم که میان من و تیغت سپرست
بند پایی که به دست تو بود تاج سرست
ترک لؤلؤ نتوان گفت که دریا خطرست هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظرست
نه هر آن چشم که بیند سیاهست و سپید
هر که در آتش عشقش نبود طاقت سوز
گر من از دوست بنالم نفسم صادق نیست
آدمی ص
  • پس زمینه سفید متن نوشته:  عشقبازی دگر و نفس پرستی دگرست
یا سپیدی ز سیاهی بشناسد بصرست
گو به نزدیک مرو کآفت پروانه پرست
خبر از دوست ندارد که ز خود با خبرست
آدمی خوی شود ور نه همان جانورست
بده ای دوست که مستسقی از آن تشنه ترست
هرچ از آن تلخترم گر تو بگویی شکرست
خصم آنم که میان من و تیغت سپرست
بند پایی که به دست تو بود تاج سرست
ترک لؤلؤ نتوان گفت که دریا خطرست هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظرست
نه هر آن چشم که بیند سیاهست و سپید
هر که در آتش عشقش نبود طاقت سوز
گر من از دوست بنالم نفسم صادق نیست
آدمی
  • پس زمینه غروب خورشید متن نوشته:  هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظرست
نه هر آن چشم که بیند سیاهست و سپید
هر که در آتش عشقش نبود طاقت سوز
گر من از دوست بنالم نفسم صادق نیست
آدمی صورت اگر دفع کند شهوت نفس
شربت از دست دلارام چه شیرین و چه تلخ
من خود از عشق لبت فهم سخن می نکنم
ور به تیغم بزنی با تو مرا خصمی نیست
من از این بند نخواهم به درآمد همه عمر
دست سعدی به جفا نگسلد از دامن دوست عشقبازی دگر و نفس پرستی دگرست
یا سپیدی ز سیاهی بشناسد بصرست
گو به نزدیک مرو کآفت پروانه پرست
خبر از دوست ندارد که ز خود
  • پس زمینه بنفش متن نوشته:  هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظرست
نه هر آن چشم که بیند سیاهست و سپید
هر که در آتش عشقش نبود طاقت سوز
گر من از دوست بنالم نفسم صادق نیست
آدمی صورت اگر دفع کند شهوت نفس
شربت از دست دلارام چه شیرین و چه تلخ
من خود از عشق لبت فهم سخن می نکنم
ور به تیغم بزنی با تو مرا خصمی نیست
من از این بند نخواهم به درآمد همه عمر
دست سعدی به جفا نگسلد از دامن دوست عشقبازی دگر و نفس پرستی دگرست
یا سپیدی ز سیاهی بشناسد بصرست
گو به نزدیک مرو کآفت پروانه پرست
خبر از دوست ندارد که ز خود با خبرس
  • پس زمینه سیاه متن نوشته:  هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظرست
نه هر آن چشم که بیند سیاهست و سپید
هر که در آتش عشقش نبود طاقت سوز
گر من از دوست بنالم نفسم صادق نیست
آدمی صورت اگر دفع کند شهوت نفس
شربت از دست دلارام چه شیرین و چه تلخ
من خود از عشق لبت فهم سخن می نکنم
ور به تیغم بزنی با تو مرا خصمی نیست
من از این بند نخواهم به درآمد همه عمر
دست سعدی به جفا نگسلد از دامن دوست عشقبازی دگر و نفس پرستی دگرست
یا سپیدی ز سیاهی بشناسد بصرست
گو به نزدیک مرو کآفت پروانه پرست
خبر از دوست ندارد که ز خود با خبرس
  • پس زمینه طبیعت متن نوشته:  هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظرست
نه هر آن چشم که بیند سیاهست و سپید
هر که در آتش عشقش نبود طاقت سوز
گر من از دوست بنالم نفسم صادق نیست
آدمی صورت اگر دفع کند شهوت نفس
شربت از دست دلارام چه شیرین و چه تلخ
من خود از عشق لبت فهم سخن می نکنم
ور به تیغم بزنی با تو مرا خصمی نیست
من از این بند نخواهم به درآمد همه عمر
دست سعدی به جفا نگسلد از دامن دوست عشقبازی دگر و نفس پرستی دگرست
یا سپیدی ز سیاهی بشناسد بصرست
گو به نزدیک مرو کآفت پروانه پرست
خبر از دوست ندارد که ز خود با خبر

    • مستسقی

      مستسقی
      آب خواهنده
      بیماری که به استسقا (احساس تشنگی دائم و مفرط) مبتلا شده است.
    • تیغم

      تیغ
      شمشیر، هر چیز برنده