شعرفارسی

من از آن روز که دربند توام آزادم
سعدی

  1. من از آن روز که دربند توام آزادم

    پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم

    من آزادی ام را از زمانی بدست آوردم که گرفتار تو شدم. من با به اسارت درآمدن توسط تو، به مقام پادشاهی رسیده ام

  2. همه غم های جهان هیچ اثر می نکند

    در من از بس که به دیدار عزیزت شادم

    از بس که از دیدار تو خوشحالم، تمام غصه های دنیا هم نمی توانند بر من اثر بگذارند و مرا ناراحت کنند

  3. خرم آن روز که جان می رود اندر طلبت

    تا بیایند عزیزان به مبارک بادم

    چقدر خوب است روزی که در راه بدست آوردن تو جانم را از دست بدهم. در آن روز فرخنده، دوستان برای عرض تبریک به دیدارم می آیند

  4. من که در هیچ مقامی نزدم خیمه انس

    پیش تو رخت بیفکندم و دل بنهادم

    من که دلبسته هیچ جایگاه و مکان و موقعیتی نشدم، در برابر تو توقف کردم و دل به تو بستم

  5. دانی از دولت وصلت چه طلب دارم هیچ

    یاد تو مصلحت خویش ببرد از یادم

    می دانی که من از موهبت رسیدن به تو چه انتظاری دارم؟ هیچ چشمداشتی ندارم؛ چرا که وقتی به یاد تو هستم، صلاح و مصلحت خودم را فراموش می کنم

  6. به وفای تو کز آن روز که دلبند منی

    دل نبستم به وفای کس و در نگشادم

    به وفاداری تو قسم میخورم که از روزی که با من پیمان مهر بستی، دیگر از دیگران انتظار وفاداری ندارم و خواهان وفاداری کس دیگری نیستم و دروازه دلم را بروی هیچ کس دیگری باز نکردم

  7. تا خیال قد و بالای تو در فکر منست

    گر خلایق همه سروند چو سرو آزادم

    تا وقتی که در فکر قد و قامت تو هستم، اگر همه مردم قامتی همچون سرو داشته باشند، من از اندیشیدن به قامت آنان آزاد هستم و برایم اهمیتی ندارند

  8. به سخن راست نیاید که چه شیرین سخنی

    وین عجبتر که تو شیرینی و من فرهادم

    با سخن نمی توان شیرین زبانی ات را بطور کامل توضیح داد. عجیب تر اینکه من و تو مثال فرهاد و شیرین هستیم

  9. دستگاهی نه که در پای تو ریزم چون خاک

    حاصل آنست که چون طبل تهی پربادم

    امکاناتی ندارم که مثل خاک به پایت نثار کنم . نتیجه میگیریم که من مثل طبل هستم که بزرگ و پرصداست ولی در درون چیزی جز باد ندارد و خالی است

  10. می نماید که جفای فلک از دامن من

    دست کوته نکند تا نکند بنیادم

    اینگونه به نظر می آید که روزگار قصد ندارد تا وقتی که ریشه ام را نکنده است از نامهربانی اش نسبت به من دست بردارد (تا نابود نشده ام، دنیا به من نامهربانی خواهد کرد)

  11. ظاهر آنست که با سابقه حکم ازل

    جهد سودی نکند تن به قضا دردادم

    ظاهرا اینگونه پیداست که بدلیل فرمانی که در آغاز آفرینش صادر شده است، تلاش و کوشش سودی ندارد؛ بنابراین من خودم را بدست سرنوشت سپردم

  12. ور تحمل نکنم جور زمان را چه کنم

    داوری نیست که از وی بستاند دادم

    چاره دیگری ندارم و مجبورم نامهربانی زمانه را تحمل کنم؛ چرا که قاضی ای وجود ندارد که حق من را از او بگیرد

  13. دلم از صحبت شیراز به کلی بگرفت

    وقت آنست که پرسی خبر از بغدادم

    از بودن در شیراز دلم گرفته است؛ دیگر موقع آن رسیده که درباره بغداد از من پرس و جو کنی

  14. هیچ شک نیست که فریاد من آن جا برسد

    عجب ار صاحب دیوان نرسد فریادم

    تردیدی وجود ندارد که فریاد دادخواهی من به گوش او خواهد رسید؛ اگر صاحب دیوان به داد من نرسد، باید تعجب کرد

  15. سعدیا حب وطن گر چه حدیثیست صحیح

    نتوان مرد به سختی که من این جا زادم

    ای سعدی! اگر چه روایت وطن دوستی، روایتی معتبر است، اما اینکه من در اینجا بدنیا آمده ام دلیل بر آن نمیشود که همین جا در سختی و درماندگی بمیرم

دانلود متن شعر زیبای سعدی

از میان تصاویر زیر، عکس نوشته‌ی این شعر را انتخاب نمایید:

  • پس زمینه کاهی متن نوشته:  پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم
در من از بس که به دیدار عزیزت شادم
تا بیایند عزیزان به مبارک بادم
پیش تو رخت بیفکندم و دل بنهادم
یاد تو مصلحت خویش ببرد از یادم
دل نبستم به وفای کس و در نگشادم
گر خلایق همه سروند چو سرو آزادم
وین عجبتر که تو شیرینی و من فرهادم
حاصل آنست که چون طبل تهی پربادم
دست کوته نکند تا نکند بنیادم
جهد سودی نکند تن به قضا دردادم
داوری نیست که از وی بستاند دادم
وقت آنست که پرسی خبر از بغدادم
عجب ار صاحب دیوان نرسد فریادم
نتوان مرد به سختی که من این ج
  • پس زمینه قرمز متن نوشته:  پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم
در من از بس که به دیدار عزیزت شادم
تا بیایند عزیزان به مبارک بادم
پیش تو رخت بیفکندم و دل بنهادم
یاد تو مصلحت خویش ببرد از یادم
دل نبستم به وفای کس و در نگشادم
گر خلایق همه سروند چو سرو آزادم
وین عجبتر که تو شیرینی و من فرهادم
حاصل آنست که چون طبل تهی پربادم
دست کوته نکند تا نکند بنیادم
جهد سودی نکند تن به قضا دردادم
داوری نیست که از وی بستاند دادم
وقت آنست که پرسی خبر از بغدادم
عجب ار صاحب دیوان نرسد فریادم
نتوان مرد به سختی که من این ج
  • پس زمینه شب متن نوشته:  پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم
در من از بس که به دیدار عزیزت شادم
تا بیایند عزیزان به مبارک بادم
پیش تو رخت بیفکندم و دل بنهادم
یاد تو مصلحت خویش ببرد از یادم
دل نبستم به وفای کس و در نگشادم
گر خلایق همه سروند چو سرو آزادم
وین عجبتر که تو شیرینی و من فرهادم
حاصل آنست که چون طبل تهی پربادم
دست کوته نکند تا نکند بنیادم
جهد سودی نکند تن به قضا دردادم
داوری نیست که از وی بستاند دادم
وقت آنست که پرسی خبر از بغدادم
عجب ار صاحب دیوان نرسد فریادم
نتوان مرد به سختی که من این جا
  • پس زمینه سفید متن نوشته:  پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم
در من از بس که به دیدار عزیزت شادم
تا بیایند عزیزان به مبارک بادم
پیش تو رخت بیفکندم و دل بنهادم
یاد تو مصلحت خویش ببرد از یادم
دل نبستم به وفای کس و در نگشادم
گر خلایق همه سروند چو سرو آزادم
وین عجبتر که تو شیرینی و من فرهادم
حاصل آنست که چون طبل تهی پربادم
دست کوته نکند تا نکند بنیادم
جهد سودی نکند تن به قضا دردادم
داوری نیست که از وی بستاند دادم
وقت آنست که پرسی خبر از بغدادم
عجب ار صاحب دیوان نرسد فریادم
نتوان مرد به سختی که من این ج
  • پس زمینه غروب خورشید متن نوشته:  من از آن روز که دربند توام آزادم
همه غم های جهان هیچ اثر می نکند
خرم آن روز که جان می رود اندر طلبت
من که در هیچ مقامی نزدم خیمه انس
دانی از دولت وصلت چه طلب دارم هیچ
به وفای تو کز آن روز که دلبند منی
تا خیال قد و بالای تو در فکر منست
به سخن راست نیاید که چه شیرین سخنی
دستگاهی نه که در پای تو ریزم چون خاک
می نماید که جفای فلک از دامن من
ظاهر آنست که با سابقه حکم ازل
ور تحمل نکنم جور زمان را چه کنم
دلم از صحبت شیراز به کلی بگرفت
هیچ شک نیست که فریاد من آن جا برسد
  • پس زمینه بنفش متن نوشته:  من از آن روز که دربند توام آزادم
همه غم های جهان هیچ اثر می نکند
خرم آن روز که جان می رود اندر طلبت
من که در هیچ مقامی نزدم خیمه انس
دانی از دولت وصلت چه طلب دارم هیچ
به وفای تو کز آن روز که دلبند منی
تا خیال قد و بالای تو در فکر منست
به سخن راست نیاید که چه شیرین سخنی
دستگاهی نه که در پای تو ریزم چون خاک
می نماید که جفای فلک از دامن من
ظاهر آنست که با سابقه حکم ازل
ور تحمل نکنم جور زمان را چه کنم
دلم از صحبت شیراز به کلی بگرفت
هیچ شک نیست که فریاد من آن جا برسد
سعدیا ح
  • پس زمینه سیاه متن نوشته:  من از آن روز که دربند توام آزادم
همه غم های جهان هیچ اثر می نکند
خرم آن روز که جان می رود اندر طلبت
من که در هیچ مقامی نزدم خیمه انس
دانی از دولت وصلت چه طلب دارم هیچ
به وفای تو کز آن روز که دلبند منی
تا خیال قد و بالای تو در فکر منست
به سخن راست نیاید که چه شیرین سخنی
دستگاهی نه که در پای تو ریزم چون خاک
می نماید که جفای فلک از دامن من
ظاهر آنست که با سابقه حکم ازل
ور تحمل نکنم جور زمان را چه کنم
دلم از صحبت شیراز به کلی بگرفت
هیچ شک نیست که فریاد من آن جا برسد
سعدیا ح
  • پس زمینه طبیعت متن نوشته:  من از آن روز که دربند توام آزادم
همه غم های جهان هیچ اثر می نکند
خرم آن روز که جان می رود اندر طلبت
من که در هیچ مقامی نزدم خیمه انس
دانی از دولت وصلت چه طلب دارم هیچ
به وفای تو کز آن روز که دلبند منی
تا خیال قد و بالای تو در فکر منست
به سخن راست نیاید که چه شیرین سخنی
دستگاهی نه که در پای تو ریزم چون خاک
می نماید که جفای فلک از دامن من
ظاهر آنست که با سابقه حکم ازل
ور تحمل نکنم جور زمان را چه کنم
دلم از صحبت شیراز به کلی بگرفت
هیچ شک نیست که فریاد من آن جا برسد
سعدیا

    • خرم

      خرم
      شاد، شادمان، خوشوقت
    • دولت

      دولت
      حکومت ، سلطنت ، هیئت وزیران
      سعادت ، طالع
      جاه ، مکنت
      مدد، کمک
    • وصلت

      وصال
      وصل
      رسیدن به معشوق
      وصال نزد سالکان، مقام وحدت است. وصال نزد عرفا، مرادف با وَصْل و اتصال است.
    • خیال

      خیال
      وهم، پندار
      صورتی که در خواب دیده شود و یا در بیداری تخیل کرده شود.
      توهم
      در تصوف: اصل و ریشه هستی
      تصویر درون آینه
      عالم مثال و آن برزخ است میان عالم ارواح و اجسام
    • سرو

      سرو
      سرو
      سرو
      درختی است همواره سبز که در سه نوع است: سرو ناز که شاخهایش متمایل است ، سرو آزاد که شاخهایش راست رسته باشد و سرو سهی که دو شاخه راست رسته دارد.
    • فرهادم

      فرهاد
      عاشق افسانه‌ای شیرین و رقیب خسروپرویز. خسرو او را به کندن کوه بیستون گماشت با این شرط که اگر در این کار توفیق یافت شیرین را به او واگذارد، امابه این امید که او جان برسر این کار ببازد. فرهاد به کندن کوه مشغول شد ولی سرانجام دررسیدن به شیرین ناکام ماند
    • فرهادم

      ماجرای خسرو و شیرین و فرهاد
      فرهاد و شیرین
      خسرو و شیرین
      در ادبیات کهن و نوی فارسی، به کرات به داستان مثلث عشقی میان خسرو (خسرو پرویز پادشاه ساسانی) و شیرین (شاهزاده ارمنی) و فرهاد (مهندس و سنگ تراشی که شیفته‌ی شیرین شد) اشاره شده است.
    • فلک

      افلاک
      فلک
      افلاک جمع فلک به معنی چرخ، گردون، و سپهر است.
      در علم نجوم افلاک نه گانه عبارتند از: یکم قمر (ماه)، دوم عطارد (تیر)،سوم زهره (ناهید)، چهارم شمس (مهر، خورشید)، پنجم مریخ (بهرام)، ششم مشتری (برجیس)، هفتم زحل (کیوان)، هشتم فلک البروج (ثوابت) و نهم فلک الافلاک (اطلس)
    • فلک

      فلک
      آسمان، سپهر، گردون
      فلکه ، چوبی که در وسط آن ریسمان کوتاهی بسته شده بود که پای مجرم را در آن می بستند و می زدند.
    • ازل

      ازل
      همیشگی، زمانی که ابتدا ندارد
    • قضا

      قضاء
      قضا
      سرنوشت، تقدیر
      حکم، فرمان، داوری کردن
      به جا آوردن،‌ گزاردن
    • صحبت

      صحبت
      دوستی، نشست و برخاست، همنشینی، همراهی