سر تسلیم نهادیم به حکم و رایت
سعدی

  1. سر تسلیم نهادیم به حکم و رایت

    تا چه اندیشه کند رای جهان آرایت

  2. تو به هر جا که فرود آمدی و خیمه زدی

    کس دیگر نتواند که بگیرد جایت

  3. همچو مستسقی بر چشمه نوشین زلال

    سیر نتوان شدن از دیدن مهرافزایت

  4. روزگاریست که سودای تو در سر دارم

    مگرم سر برود تا برود سودایت

  5. قدر آن خاک ندارم که بر او می گذری

    که به هر وقت همی بوسه دهد بر پایت

  6. دوستان عیب کنندم که نبودی هشیار

    تا فرورفت به گل پای جهان پیمایت

  7. چشم در سر به چه کار آید و جان در تن شخص

    گر تأمل نکند صورت جان آسایت

  8. دیگری نیست که مهر تو در او شاید بست

    هم در آیینه توان دید مگر همتایت

  9. روز آنست که مردم ره صحرا گیرند

    خیز تا سرو بماند خجل از بالایت

  10. دوش در واقعه دیدم که نگارین می گفت

    سعدیا گوش مکن بر سخن اعدایت

  11. عاشق صادق دیدار من آن گه باشی

    که به دنیا و به عقبی نبود پروایت

  12. طالب آنست که از شیر نگرداند روی

    یا نباید که به شمشیر بگردد رایت

دانلود متن شعر زیبای سعدی

از میان تصاویر زیر، عکس نوشته‌ی این شعر را انتخاب نمایید:

  • پس زمینه کاهی متن نوشته:  تا چه اندیشه کند رای جهان آرایت
کس دیگر نتواند که بگیرد جایت
سیر نتوان شدن از دیدن مهرافزایت
مگرم سر برود تا برود سودایت
که به هر وقت همی بوسه دهد بر پایت
تا فرورفت به گل پای جهان پیمایت
گر تأمل نکند صورت جان آسایت
هم در آیینه توان دید مگر همتایت
خیز تا سرو بماند خجل از بالایت
سعدیا گوش مکن بر سخن اعدایت
که به دنیا و به عقبی نبود پروایت
یا نباید که به شمشیر بگردد رایت سر تسلیم نهادیم به حکم و رایت
تو به هر جا که فرود آمدی و خیمه زدی
همچو مستسقی بر چشمه نوشین زلال
روزگار
  • پس زمینه قرمز متن نوشته:  تا چه اندیشه کند رای جهان آرایت
کس دیگر نتواند که بگیرد جایت
سیر نتوان شدن از دیدن مهرافزایت
مگرم سر برود تا برود سودایت
که به هر وقت همی بوسه دهد بر پایت
تا فرورفت به گل پای جهان پیمایت
گر تأمل نکند صورت جان آسایت
هم در آیینه توان دید مگر همتایت
خیز تا سرو بماند خجل از بالایت
سعدیا گوش مکن بر سخن اعدایت
که به دنیا و به عقبی نبود پروایت
یا نباید که به شمشیر بگردد رایت سر تسلیم نهادیم به حکم و رایت
تو به هر جا که فرود آمدی و خیمه زدی
همچو مستسقی بر چشمه نوشین زلال
روزگار
  • پس زمینه شب متن نوشته:  تا چه اندیشه کند رای جهان آرایت
کس دیگر نتواند که بگیرد جایت
سیر نتوان شدن از دیدن مهرافزایت
مگرم سر برود تا برود سودایت
که به هر وقت همی بوسه دهد بر پایت
تا فرورفت به گل پای جهان پیمایت
گر تأمل نکند صورت جان آسایت
هم در آیینه توان دید مگر همتایت
خیز تا سرو بماند خجل از بالایت
سعدیا گوش مکن بر سخن اعدایت
که به دنیا و به عقبی نبود پروایت
یا نباید که به شمشیر بگردد رایت سر تسلیم نهادیم به حکم و رایت
تو به هر جا که فرود آمدی و خیمه زدی
همچو مستسقی بر چشمه نوشین زلال
روزگاریس
  • پس زمینه سفید متن نوشته:  تا چه اندیشه کند رای جهان آرایت
کس دیگر نتواند که بگیرد جایت
سیر نتوان شدن از دیدن مهرافزایت
مگرم سر برود تا برود سودایت
که به هر وقت همی بوسه دهد بر پایت
تا فرورفت به گل پای جهان پیمایت
گر تأمل نکند صورت جان آسایت
هم در آیینه توان دید مگر همتایت
خیز تا سرو بماند خجل از بالایت
سعدیا گوش مکن بر سخن اعدایت
که به دنیا و به عقبی نبود پروایت
یا نباید که به شمشیر بگردد رایت سر تسلیم نهادیم به حکم و رایت
تو به هر جا که فرود آمدی و خیمه زدی
همچو مستسقی بر چشمه نوشین زلال
روزگار
  • پس زمینه غروب خورشید متن نوشته:  سر تسلیم نهادیم به حکم و رایت
تو به هر جا که فرود آمدی و خیمه زدی
همچو مستسقی بر چشمه نوشین زلال
روزگاریست که سودای تو در سر دارم
قدر آن خاک ندارم که بر او می گذری
دوستان عیب کنندم که نبودی هشیار
چشم در سر به چه کار آید و جان در تن شخص
دیگری نیست که مهر تو در او شاید بست
روز آنست که مردم ره صحرا گیرند
دوش در واقعه دیدم که نگارین می گفت
عاشق صادق دیدار من آن گه باشی
طالب آنست که از شیر نگرداند روی تا چه اندیشه کند رای جهان آرایت
کس دیگر نتواند که بگیرد جایت
سیر نت
  • پس زمینه بنفش متن نوشته:  سر تسلیم نهادیم به حکم و رایت
تو به هر جا که فرود آمدی و خیمه زدی
همچو مستسقی بر چشمه نوشین زلال
روزگاریست که سودای تو در سر دارم
قدر آن خاک ندارم که بر او می گذری
دوستان عیب کنندم که نبودی هشیار
چشم در سر به چه کار آید و جان در تن شخص
دیگری نیست که مهر تو در او شاید بست
روز آنست که مردم ره صحرا گیرند
دوش در واقعه دیدم که نگارین می گفت
عاشق صادق دیدار من آن گه باشی
طالب آنست که از شیر نگرداند روی تا چه اندیشه کند رای جهان آرایت
کس دیگر نتواند که بگیرد جایت
سیر نتوان شدن
  • پس زمینه سیاه متن نوشته:  سر تسلیم نهادیم به حکم و رایت
تو به هر جا که فرود آمدی و خیمه زدی
همچو مستسقی بر چشمه نوشین زلال
روزگاریست که سودای تو در سر دارم
قدر آن خاک ندارم که بر او می گذری
دوستان عیب کنندم که نبودی هشیار
چشم در سر به چه کار آید و جان در تن شخص
دیگری نیست که مهر تو در او شاید بست
روز آنست که مردم ره صحرا گیرند
دوش در واقعه دیدم که نگارین می گفت
عاشق صادق دیدار من آن گه باشی
طالب آنست که از شیر نگرداند روی تا چه اندیشه کند رای جهان آرایت
کس دیگر نتواند که بگیرد جایت
سیر نتوان شدن
  • پس زمینه طبیعت متن نوشته:  سر تسلیم نهادیم به حکم و رایت
تو به هر جا که فرود آمدی و خیمه زدی
همچو مستسقی بر چشمه نوشین زلال
روزگاریست که سودای تو در سر دارم
قدر آن خاک ندارم که بر او می گذری
دوستان عیب کنندم که نبودی هشیار
چشم در سر به چه کار آید و جان در تن شخص
دیگری نیست که مهر تو در او شاید بست
روز آنست که مردم ره صحرا گیرند
دوش در واقعه دیدم که نگارین می گفت
عاشق صادق دیدار من آن گه باشی
طالب آنست که از شیر نگرداند روی تا چه اندیشه کند رای جهان آرایت
کس دیگر نتواند که بگیرد جایت
سیر نتوان شد