شعرفارسی

در وصف نیاید که چه شیرین دهنست آن
سعدی

  1. در وصف نیاید که چه شیرین دهنست آن

    اینست که دور از لب و دندان منست آن

    نمی‌توان توصیف کرد که او چقدر شیرین بیان است (یا لبان شیرینی دارد)! به این دلیل است که آن لبان از لب و دندان من جدا افتاده‌اند. (لب و دندان من به لبان او دسترسی ندارند)

  2. عارض نتوان گفت که دور قمرست این

    بالا نتوان خواند که سرو چمنست آن

    نمی‌توان نام گونه‌های او را «گونه» گذاشت چرا که بیشتر شبیه گردی ماه است. قد و بالای او را نمی‌توان قامت نامید که همچون سرو چمنزار (راست و بلند) است.

  3. در سرو رسیدست ولیکن به حقیقت

    از سرو گذشتست که سیمین بدنست آن

    ......ولی در واقع، از سرو هم فراتر رفته است؛ چرا که او بدنی سفید دارد.

  4. هرگز نبود جسم بدین حسن و لطافت

    گویی همه روحست که در پیرهنست آن

    هرگز ماده نمی‌تواند به این زیبایی و لطافت باشد. انگار که او روحی است که داخل پیراهن قرار گرفته است.

  5. خالست بر آن صفحه سیمین بناگوش

    یا نقطه ای از غالیه بر یاسمنست آن

    آن نقطه، آیا خالی است بر سطح سفیدرنگ بناگوش او و یا نقطه‌ای است که از غالیه بروی یاسمن کشیده‌اند؟

  6. فی الجمله قیامت تویی امروز در آفاق

    در چشم تو پیداست که باب فتنست آن

    در گرداگرد دنیا، کلاً تو قیامتی هستی! از چشمان تو اینچنین برمی‌آید که چشمانت سرچشمه فتنه‌ها است.

  7. گفتم که دل از چنبر زلفت برهانم

    ترسم نرهانم که شکن بر شکنست آن

    گفته بودم که دلم را از چنگال زلف تو رها کنم. می‌ترسم که نتوانم دلم را آزاد کنم چرا که موهای تو پر از پیچ و تاب است.

  8. هر کس که به جان آرزوی وصل تو دارد

    دشوار برآید که محقر ثمنست آن

    برای هرکسی مشکل است که بخواهد در ازای بخشیدن جانش، به تو برسد، چرا که جانش (در برابر وصال تو) کالایی کم ارزش است.

  9. مردی که ز شمشیر جفا روی بتابد

    در کوی وفا مرد مخوانش که زنست آن

    مردی که در برابر شمشیر ستم رویش را برگرداند (از جفای یار بگریزد) در محله وفا، او را مرد نمی‌انگارند چرا که این رفتارش، رفتار نامردان است.

  10. گر خسته دلی نعره زند بر سر کویی

    عیبش نتوان گفت که بی خویشتنست آن

    اگر دلشکسته‌ای در سر محله‌ای فریاد زاری سر دهد، نمی‌توان از او خرده گرفت چرا که از خود بی‌خود شده است (یا از خودش جدا شده است)

  11. نزدیک من آنست که هر جرم و خطایی

    کز صاحب وجه حسن آید حسنست آن

    از نظر من، هر جرم و خطایی که از جانب شخص زیبارو سر بزند، آن خطا، کاری نیکو به شمار می‌آید.

  12. سعدی سر سودای تو دارد نه سر خویش

    هر جامه که عیار بپوشد کفنست آن

    سعدی خیال خام رسیدن به تو را در سر می‌پروراند و به فکر خودش نیست. عیار هر جامه‌ای که به تن کند، آن جامه کفن او به شمار می‌آید (عیار همواره آماده مرگ است)

دانلود متن شعر زیبای سعدی

از میان تصاویر زیر، عکس نوشته‌ی این شعر را انتخاب نمایید:

  • پس زمینه کاهی متن نوشته:  اینست که دور از لب و دندان منست آن
بالا نتوان خواند که سرو چمنست آن
از سرو گذشتست که سیمین بدنست آن
گویی همه روحست که در پیرهنست آن
یا نقطه ای از غالیه بر یاسمنست آن
در چشم تو پیداست که باب فتنست آن
ترسم نرهانم که شکن بر شکنست آن
دشوار برآید که محقر ثمنست آن
در کوی وفا مرد مخوانش که زنست آن
عیبش نتوان گفت که بی خویشتنست آن
کز صاحب وجه حسن آید حسنست آن
هر جامه که عیار بپوشد کفنست آن در وصف نیاید که چه شیرین دهنست آن
عارض نتوان گفت که دور قمرست این
در سرو رسیدست ولیکن به
  • پس زمینه قرمز متن نوشته:  اینست که دور از لب و دندان منست آن
بالا نتوان خواند که سرو چمنست آن
از سرو گذشتست که سیمین بدنست آن
گویی همه روحست که در پیرهنست آن
یا نقطه ای از غالیه بر یاسمنست آن
در چشم تو پیداست که باب فتنست آن
ترسم نرهانم که شکن بر شکنست آن
دشوار برآید که محقر ثمنست آن
در کوی وفا مرد مخوانش که زنست آن
عیبش نتوان گفت که بی خویشتنست آن
کز صاحب وجه حسن آید حسنست آن
هر جامه که عیار بپوشد کفنست آن در وصف نیاید که چه شیرین دهنست آن
عارض نتوان گفت که دور قمرست این
در سرو رسیدست ولیکن به
  • پس زمینه شب متن نوشته:  اینست که دور از لب و دندان منست آن
بالا نتوان خواند که سرو چمنست آن
از سرو گذشتست که سیمین بدنست آن
گویی همه روحست که در پیرهنست آن
یا نقطه ای از غالیه بر یاسمنست آن
در چشم تو پیداست که باب فتنست آن
ترسم نرهانم که شکن بر شکنست آن
دشوار برآید که محقر ثمنست آن
در کوی وفا مرد مخوانش که زنست آن
عیبش نتوان گفت که بی خویشتنست آن
کز صاحب وجه حسن آید حسنست آن
هر جامه که عیار بپوشد کفنست آن در وصف نیاید که چه شیرین دهنست آن
عارض نتوان گفت که دور قمرست این
در سرو رسیدست ولیکن به حق
  • پس زمینه سفید متن نوشته:  اینست که دور از لب و دندان منست آن
بالا نتوان خواند که سرو چمنست آن
از سرو گذشتست که سیمین بدنست آن
گویی همه روحست که در پیرهنست آن
یا نقطه ای از غالیه بر یاسمنست آن
در چشم تو پیداست که باب فتنست آن
ترسم نرهانم که شکن بر شکنست آن
دشوار برآید که محقر ثمنست آن
در کوی وفا مرد مخوانش که زنست آن
عیبش نتوان گفت که بی خویشتنست آن
کز صاحب وجه حسن آید حسنست آن
هر جامه که عیار بپوشد کفنست آن در وصف نیاید که چه شیرین دهنست آن
عارض نتوان گفت که دور قمرست این
در سرو رسیدست ولیکن به
  • پس زمینه غروب خورشید متن نوشته:  در وصف نیاید که چه شیرین دهنست آن
عارض نتوان گفت که دور قمرست این
در سرو رسیدست ولیکن به حقیقت
هرگز نبود جسم بدین حسن و لطافت
خالست بر آن صفحه سیمین بناگوش
فی الجمله قیامت تویی امروز در آفاق
گفتم که دل از چنبر زلفت برهانم
هر کس که به جان آرزوی وصل تو دارد
مردی که ز شمشیر جفا روی بتابد
گر خسته دلی نعره زند بر سر کویی
نزدیک من آنست که هر جرم و خطایی
سعدی سر سودای تو دارد نه سر خویش اینست که دور از لب و دندان منست آن
بالا نتوان خواند که سرو چمنست آن
از سرو گذشتست که
  • پس زمینه بنفش متن نوشته:  در وصف نیاید که چه شیرین دهنست آن
عارض نتوان گفت که دور قمرست این
در سرو رسیدست ولیکن به حقیقت
هرگز نبود جسم بدین حسن و لطافت
خالست بر آن صفحه سیمین بناگوش
فی الجمله قیامت تویی امروز در آفاق
گفتم که دل از چنبر زلفت برهانم
هر کس که به جان آرزوی وصل تو دارد
مردی که ز شمشیر جفا روی بتابد
گر خسته دلی نعره زند بر سر کویی
نزدیک من آنست که هر جرم و خطایی
سعدی سر سودای تو دارد نه سر خویش اینست که دور از لب و دندان منست آن
بالا نتوان خواند که سرو چمنست آن
از سرو گذشتست که سیمین
  • پس زمینه سیاه متن نوشته:  در وصف نیاید که چه شیرین دهنست آن
عارض نتوان گفت که دور قمرست این
در سرو رسیدست ولیکن به حقیقت
هرگز نبود جسم بدین حسن و لطافت
خالست بر آن صفحه سیمین بناگوش
فی الجمله قیامت تویی امروز در آفاق
گفتم که دل از چنبر زلفت برهانم
هر کس که به جان آرزوی وصل تو دارد
مردی که ز شمشیر جفا روی بتابد
گر خسته دلی نعره زند بر سر کویی
نزدیک من آنست که هر جرم و خطایی
سعدی سر سودای تو دارد نه سر خویش اینست که دور از لب و دندان منست آن
بالا نتوان خواند که سرو چمنست آن
از سرو گذشتست که سیمین
  • پس زمینه طبیعت متن نوشته:  در وصف نیاید که چه شیرین دهنست آن
عارض نتوان گفت که دور قمرست این
در سرو رسیدست ولیکن به حقیقت
هرگز نبود جسم بدین حسن و لطافت
خالست بر آن صفحه سیمین بناگوش
فی الجمله قیامت تویی امروز در آفاق
گفتم که دل از چنبر زلفت برهانم
هر کس که به جان آرزوی وصل تو دارد
مردی که ز شمشیر جفا روی بتابد
گر خسته دلی نعره زند بر سر کویی
نزدیک من آنست که هر جرم و خطایی
سعدی سر سودای تو دارد نه سر خویش اینست که دور از لب و دندان منست آن
بالا نتوان خواند که سرو چمنست آن
از سرو گذشتست که سیمین

    • سرو

      سرو
      سرو
      سرو
      درختی است همواره سبز که در سه نوع است: سرو ناز که شاخهایش متمایل است ، سرو آزاد که شاخهایش راست رسته باشد و سرو سهی که دو شاخه راست رسته دارد.
    • عارض

      عارض
      عرض کننده، عرض دهنده ٔ لشکر
      شکایت کننده ، شاکی .
      چهره ، رخسار
      پیشامد، حادثه
    • یاسمنست

      یاسمن
      یاسمین
      سمن
      یاس
      یاسمن
      درختچه ای از تیره ٔ زیتونیان که دارای گونه های برافراشته و یا بالارونده است . گلهایش درشت و معطر و به رنگهای سفید یا زرد و یا قرمز میباشد.
    • غالیه

      غالیه
      ماده‌ای خوشبو مرکب از مشک و عنبر و باله به رنگ سیاه که موی را با آن رنگ می‌کرده‌اند
    • فتنست

      فتنه
      آشوب، ستیزه، عذاب و رنج، شگفتی
    • سودای

      سودا
      نام خلطی از اخلاط چهارگانه و به طور مجازی به معنی شیدایی و دیوانگی است چرا که بر طبق طب سنتی، چنانچه مقدار سودا از حد بگذرد، جنون پدید می‌آید.
      خیال خام، خیال باطل
      سیاه
      داد و ستد، معامله، خرید و فروش
    • عیار

      عیار
      ولگرد،تندرو، چالاک، دزد، طرار، جوانمرد