در فضیلت قناعت حکایت بیست و ششم
سعدی

  1. قد شابه با لوری حمار

    عجلا جسدا له خوار

    ابلهی را دیدم سمین خلعتی ثمین در برو مرکبی تازی در زیر و قصبی مصری بر سر کسی گفت سعدی چگونه همی بینی این دیبای معلم بر این حیوان لایعلم گفتم خطی زشتست که به آب زر نبشتست

  2. به آدمی نتوان گفت ماند این حیوان

    مگر دراعه و دستار و نقش بیرونش

    یک خلقت زیبا به از هزار خلعت دیبا

  3. بگرد در همه اسباب و ملک و هستی او

    که هیچ چیز نبینی حلال جز خونش

  4. شریف اگر متضعف شود خیال مبند

    که پایگاه بلندش ضعیف خواهد شد

  5. ور آستانه سیمین بمیخ زر بزند

    گمان مبر که یهودی شریف خواهد شد