شعرفارسی

خوش می روی به تنها تن ها فدای جانت
سعدی

  1. خوش می روی به تنها تن ها فدای جانت

    مدهوش می گذاری یاران مهربانت

    خوب داری تنها می روی (یا: داری بر جانها عبور می کنی)، تن ها به فدای جانت باشد. یاران مهرورز خود را ازخود بیخود می کنی

  2. آیینه ای طلب کن تا روی خود ببینی

    وز حسن خود بماند انگشت در دهانت

    آینه ای بخواه تا صورت خود را در آن ببینی. و از زیبایی خودت، انگشت به دهان شوی

  3. قصد شکار داری یا اتفاق بستان

    عزمی درست باید تا می کشد عنانت

    آیا به منظور شکار داری می روی یا می خواهی به بوستان بروی؟ تا وقتی که می توانی افسار زندگیت را دردست داشته باشی، باید مقصدی مناسب انتخاب کنی (تا زمانی که اختیار زندگی خود را داری، باید تصمیمات درست بگیری)

  4. ای گلبن خرامان با دوستان نگه کن

    تا بگذرد نسیمی بر ما ز بوستانت

    ای بوته گل سرخ که داری با ناز به همراه دوستان راه می روی، توقف کن (یا: ای بوته گل که در حال راه رفتن با ناز هستی! به/با دوستانت نگاه کن) تا نسیمی از بوستان تو به ما برسد.

  5. رخت سرای عقلم تاراج شوق کردی

    ای دزد آشکارا می بینم از نهانت

    لباس خانه عقلم را با شوقی که ایجاد کردی، به یغما بردی. ای دزدی که در جلو چشم دیگران دزدی می کنی، تو را پنهانی می بینم

  6. هر دم کمند زلفت صیدی دگر بگیرد

    پیکان غمزه در دل ز ابروی چون کمانت

    هر لحظه موی چون کمند تو، شکار دیگری می گیرد (با شکار در بیت سوم مقایسه کنید) از ابروی تو که بمانند کمانی است، عشوه ات مانند تیری بر دل می نشیند.

  7. دانی چرا نخفتم تو پادشاه حسنی

    خفتن حرام باشد بر چشم پاسبانت

    می دانی که چرا نخوابیدم؟ تو پادشاه زیبایی هستی. خوابیدن برای چشم نگهبان تو حرام است.

  8. ما را نمی برازد با وصلت آشنایی

    مرغی لبقتر از من باید هم آشیانت

    در حد و اندازه ما نیست که به وصل و آشنایی تو برسیم. باید پرنده ای که از من زیرک تر و چرب زبان تر باشد، هم آشیان تو شود.

  9. من آب زندگانی بعد از تو می نخواهم

    بگذار تا بمیرم بر خاک آستانت

    من بعد از تو، آب زندگانی را نمی خواهم. (بدون تو عمر جاودانه را نمی خواهم) اجازه بده تا بر روی زمین درگاه تو بمیرم

  10. من فتنه زمانم وان دوستان که داری

    بی شک نگاه دارند از فتنه زمانت

    من آشوب زمانه هستم و آن یارانی که در کنارت داری، بی تردید تو را از آشوب زمانه محافظت می کنند.

  11. سعدی چو دوست داری آزاد باش و ایمن

    ور دشمنی بباشد با هر که در جهانت

    ای سعدی، چون که دوست داری (دارای یار هستی/دوستار می باشی) رها باش و آسوده باش. حتی اگر با هر کسی در دنیا دشمنی داشته باشی (می توانی رها و آسوده باشی)

دانلود متن شعر زیبای سعدی

از میان تصاویر زیر، عکس نوشته‌ی این شعر را انتخاب نمایید:

  • پس زمینه کاهی متن نوشته:  مدهوش می گذاری یاران مهربانت
وز حسن خود بماند انگشت در دهانت
عزمی درست باید تا می کشد عنانت
تا بگذرد نسیمی بر ما ز بوستانت
ای دزد آشکارا می بینم از نهانت
پیکان غمزه در دل ز ابروی چون کمانت
خفتن حرام باشد بر چشم پاسبانت
مرغی لبقتر از من باید هم آشیانت
بگذار تا بمیرم بر خاک آستانت
بی شک نگاه دارند از فتنه زمانت
ور دشمنی بباشد با هر که در جهانت خوش می روی به تنها تن ها فدای جانت
آیینه ای طلب کن تا روی خود ببینی
قصد شکار داری یا اتفاق بستان
ای گلبن خرامان با دوستان نگه کن
ر
  • پس زمینه قرمز متن نوشته:  مدهوش می گذاری یاران مهربانت
وز حسن خود بماند انگشت در دهانت
عزمی درست باید تا می کشد عنانت
تا بگذرد نسیمی بر ما ز بوستانت
ای دزد آشکارا می بینم از نهانت
پیکان غمزه در دل ز ابروی چون کمانت
خفتن حرام باشد بر چشم پاسبانت
مرغی لبقتر از من باید هم آشیانت
بگذار تا بمیرم بر خاک آستانت
بی شک نگاه دارند از فتنه زمانت
ور دشمنی بباشد با هر که در جهانت خوش می روی به تنها تن ها فدای جانت
آیینه ای طلب کن تا روی خود ببینی
قصد شکار داری یا اتفاق بستان
ای گلبن خرامان با دوستان نگه کن
ر
  • پس زمینه شب متن نوشته:  مدهوش می گذاری یاران مهربانت
وز حسن خود بماند انگشت در دهانت
عزمی درست باید تا می کشد عنانت
تا بگذرد نسیمی بر ما ز بوستانت
ای دزد آشکارا می بینم از نهانت
پیکان غمزه در دل ز ابروی چون کمانت
خفتن حرام باشد بر چشم پاسبانت
مرغی لبقتر از من باید هم آشیانت
بگذار تا بمیرم بر خاک آستانت
بی شک نگاه دارند از فتنه زمانت
ور دشمنی بباشد با هر که در جهانت خوش می روی به تنها تن ها فدای جانت
آیینه ای طلب کن تا روی خود ببینی
قصد شکار داری یا اتفاق بستان
ای گلبن خرامان با دوستان نگه کن
رخت
  • پس زمینه سفید متن نوشته:  مدهوش می گذاری یاران مهربانت
وز حسن خود بماند انگشت در دهانت
عزمی درست باید تا می کشد عنانت
تا بگذرد نسیمی بر ما ز بوستانت
ای دزد آشکارا می بینم از نهانت
پیکان غمزه در دل ز ابروی چون کمانت
خفتن حرام باشد بر چشم پاسبانت
مرغی لبقتر از من باید هم آشیانت
بگذار تا بمیرم بر خاک آستانت
بی شک نگاه دارند از فتنه زمانت
ور دشمنی بباشد با هر که در جهانت خوش می روی به تنها تن ها فدای جانت
آیینه ای طلب کن تا روی خود ببینی
قصد شکار داری یا اتفاق بستان
ای گلبن خرامان با دوستان نگه کن
ر
  • پس زمینه غروب خورشید متن نوشته:  خوش می روی به تنها تن ها فدای جانت
آیینه ای طلب کن تا روی خود ببینی
قصد شکار داری یا اتفاق بستان
ای گلبن خرامان با دوستان نگه کن
رخت سرای عقلم تاراج شوق کردی
هر دم کمند زلفت صیدی دگر بگیرد
دانی چرا نخفتم تو پادشاه حسنی
ما را نمی برازد با وصلت آشنایی
من آب زندگانی بعد از تو می نخواهم
من فتنه زمانم وان دوستان که داری
سعدی چو دوست داری آزاد باش و ایمن مدهوش می گذاری یاران مهربانت
وز حسن خود بماند انگشت در دهانت
عزمی درست باید تا می کشد عنانت
تا بگذرد نسیمی بر ما ز ب
  • پس زمینه بنفش متن نوشته:  خوش می روی به تنها تن ها فدای جانت
آیینه ای طلب کن تا روی خود ببینی
قصد شکار داری یا اتفاق بستان
ای گلبن خرامان با دوستان نگه کن
رخت سرای عقلم تاراج شوق کردی
هر دم کمند زلفت صیدی دگر بگیرد
دانی چرا نخفتم تو پادشاه حسنی
ما را نمی برازد با وصلت آشنایی
من آب زندگانی بعد از تو می نخواهم
من فتنه زمانم وان دوستان که داری
سعدی چو دوست داری آزاد باش و ایمن مدهوش می گذاری یاران مهربانت
وز حسن خود بماند انگشت در دهانت
عزمی درست باید تا می کشد عنانت
تا بگذرد نسیمی بر ما ز بوستانت
  • پس زمینه سیاه متن نوشته:  خوش می روی به تنها تن ها فدای جانت
آیینه ای طلب کن تا روی خود ببینی
قصد شکار داری یا اتفاق بستان
ای گلبن خرامان با دوستان نگه کن
رخت سرای عقلم تاراج شوق کردی
هر دم کمند زلفت صیدی دگر بگیرد
دانی چرا نخفتم تو پادشاه حسنی
ما را نمی برازد با وصلت آشنایی
من آب زندگانی بعد از تو می نخواهم
من فتنه زمانم وان دوستان که داری
سعدی چو دوست داری آزاد باش و ایمن مدهوش می گذاری یاران مهربانت
وز حسن خود بماند انگشت در دهانت
عزمی درست باید تا می کشد عنانت
تا بگذرد نسیمی بر ما ز بوستانت
  • پس زمینه طبیعت متن نوشته:  خوش می روی به تنها تن ها فدای جانت
آیینه ای طلب کن تا روی خود ببینی
قصد شکار داری یا اتفاق بستان
ای گلبن خرامان با دوستان نگه کن
رخت سرای عقلم تاراج شوق کردی
هر دم کمند زلفت صیدی دگر بگیرد
دانی چرا نخفتم تو پادشاه حسنی
ما را نمی برازد با وصلت آشنایی
من آب زندگانی بعد از تو می نخواهم
من فتنه زمانم وان دوستان که داری
سعدی چو دوست داری آزاد باش و ایمن مدهوش می گذاری یاران مهربانت
وز حسن خود بماند انگشت در دهانت
عزمی درست باید تا می کشد عنانت
تا بگذرد نسیمی بر ما ز بوستانت

    • خرامان

      خرام
      خرامیدن
      خرامان
      چمان
      چمیدن
      راه رفتن و رفتاری که از روی ناز و سرکشی و زیبائی باشد.
      وفای به عهد
      مهمانی و ضیافت
      هرچیز خوش
      نوید و مژدگانی
      هدیه و پیشکش
    • غمزه

      غمزه
      اشاره با چشم و ابرو
      پلک زدن از روی ناز و کرشمه
      در اصطلاح عاشقان، کنایت از عدم التفات است.
      دراصطلاح تصوف، بمعنی فیض و جذبه ٔ باطن است که نسبت به سالک واقع شود.
    • لبقتر

      لبق
      لبقتر
      مرد زیرک
      مرد چرب زبان
    • آب زندگانی

      آب حیات
      آب زندگانی
      آب حیوان
      چشمه حیوان
      گویند چشمه ای است در ظلمات که هر کس از آن بنوشد عمر جاودان پیدا می کند، اسکندر و خضر به دنبال آن رفتند، خضر از آن آب نوشید و عمر جاودان یافت. اما اسکندر از آن ننوشید و در جوانی عمرش را از دست داد
      کنایه از لب و دهان و سخن گفتن معشوق
    • فتنه

      فتنه
      آشوب، ستیزه، عذاب و رنج، شگفتی