شعرفارسی

خبر از عیش ندارد که ندارد یاری
سعدی

  1. خبر از عیش ندارد که ندارد یاری

    دل نخوانند که صیدش نکند دلداری

    کسی که یاری ندارد، نمی‌داند که خوشی چیست. دلی که اسیر دلداری نشود، دل نیست.

  2. جان به دیدار تو یک روز فدا خواهم کرد

    تا دگر برنکنم دیده به هر دیداری

    روزی جانم را قربانی دیدار تو خواهم کرد تا دیگر به هر دیدنی‌ای نگاه نکنم

  3. یعلم الله که من از دست غمت جان نبرم

    تو به از من بتر از من بکشی بسیاری

    خدا می‌داند که من نخواهم توانست از دست غم تو جان سالم بدر کنم. تو بسیار کسانی که از من بهتر هستند را به گونه‌ای بدتر می‌کشی

  4. غم عشق آمد و غم های دگر پاک ببرد

    سوزنی باید کز پای برآرد خاری

    با آمدن غم عشق، غم‌های دیگر به کلی از خاطرم رفتند؛ برای بیرون آوردن خار از پا، باید سوزنی در پا فرو کرد.

  5. می حرامست ولیکن تو بدین نرگس مست

    نگذاری که ز پیشت برود هشیاری

    می‌خواری حرام است اما تو با این چشم مستی که داری، اجازه نمی‌دهی که کسی از پیش تو به حالت هوشیار برود (تو با چشم خود همه را مست می‌کنی)

  6. می روی خرم و خندان و نگه می نکنی

    که نگه می کند از هر طرفت غمخواری

    خوشحال و خندان داری می‌روی و نگاه نمی‌کنی که از هر طرفت، غمخواران تو دارند به تو نگاه می‌کنند

  7. خبرت هست که خلقی ز غمت بی خبرند

    حال افتاده نداند که نیفتد باری

    آیا می‌دانی که عده‌ای خبر از غمت ندارند؟ کسی که یک بار نیفتاده باشد، حال انسان افتاده را درک نمی‌کند.

  8. سرو آزاد به بالای تو می ماند راست

    لیکنش با تو میسر نشود رفتاری

    سرو آزاد همانند بر و بالای تو راست است. ولی نمی‌تواند رفتاری همانند تو داشته باشد.

  9. می نماید که سر عربده دارد چشمت

    مست خوابش نبرد تا نکند آزاری

    چنین به نظر می‌آید که چشم تو خیال دارد آشوب به پا کند؛ مست تا زمانی که آزاری به کسی نرساند، خوابش نمی‌برد.

  10. سعدیا دوست نبینی و به وصلش نرسی

    مگر آن وقت که خود را ننهی مقداری

    ای سعدی! دوست را نخواهی دید و به وصال او نخواهی رسید، مگر زمانی که خودت را به هیچ بگیری (تنها با افتادگی و فروتنی می‌توانی به وصال یار برسی)

دانلود متن شعر زیبای سعدی

از میان تصاویر زیر، عکس نوشته‌ی این شعر را انتخاب نمایید:

  • پس زمینه کاهی متن نوشته:  دل نخوانند که صیدش نکند دلداری
تا دگر برنکنم دیده به هر دیداری
تو به از من بتر از من بکشی بسیاری
سوزنی باید کز پای برآرد خاری
نگذاری که ز پیشت برود هشیاری
که نگه می کند از هر طرفت غمخواری
حال افتاده نداند که نیفتد باری
لیکنش با تو میسر نشود رفتاری
مست خوابش نبرد تا نکند آزاری
مگر آن وقت که خود را ننهی مقداری خبر از عیش ندارد که ندارد یاری
جان به دیدار تو یک روز فدا خواهم کرد
یعلم الله که من از دست غمت جان نبرم
غم عشق آمد و غم های دگر پاک ببرد
می حرامست ولیکن تو بدین نرگ
  • پس زمینه قرمز متن نوشته:  دل نخوانند که صیدش نکند دلداری
تا دگر برنکنم دیده به هر دیداری
تو به از من بتر از من بکشی بسیاری
سوزنی باید کز پای برآرد خاری
نگذاری که ز پیشت برود هشیاری
که نگه می کند از هر طرفت غمخواری
حال افتاده نداند که نیفتد باری
لیکنش با تو میسر نشود رفتاری
مست خوابش نبرد تا نکند آزاری
مگر آن وقت که خود را ننهی مقداری خبر از عیش ندارد که ندارد یاری
جان به دیدار تو یک روز فدا خواهم کرد
یعلم الله که من از دست غمت جان نبرم
غم عشق آمد و غم های دگر پاک ببرد
می حرامست ولیکن تو بدین نرگ
  • پس زمینه شب متن نوشته:  دل نخوانند که صیدش نکند دلداری
تا دگر برنکنم دیده به هر دیداری
تو به از من بتر از من بکشی بسیاری
سوزنی باید کز پای برآرد خاری
نگذاری که ز پیشت برود هشیاری
که نگه می کند از هر طرفت غمخواری
حال افتاده نداند که نیفتد باری
لیکنش با تو میسر نشود رفتاری
مست خوابش نبرد تا نکند آزاری
مگر آن وقت که خود را ننهی مقداری خبر از عیش ندارد که ندارد یاری
جان به دیدار تو یک روز فدا خواهم کرد
یعلم الله که من از دست غمت جان نبرم
غم عشق آمد و غم های دگر پاک ببرد
می حرامست ولیکن تو بدین نرگس
  • پس زمینه سفید متن نوشته:  دل نخوانند که صیدش نکند دلداری
تا دگر برنکنم دیده به هر دیداری
تو به از من بتر از من بکشی بسیاری
سوزنی باید کز پای برآرد خاری
نگذاری که ز پیشت برود هشیاری
که نگه می کند از هر طرفت غمخواری
حال افتاده نداند که نیفتد باری
لیکنش با تو میسر نشود رفتاری
مست خوابش نبرد تا نکند آزاری
مگر آن وقت که خود را ننهی مقداری خبر از عیش ندارد که ندارد یاری
جان به دیدار تو یک روز فدا خواهم کرد
یعلم الله که من از دست غمت جان نبرم
غم عشق آمد و غم های دگر پاک ببرد
می حرامست ولیکن تو بدین نرگ
  • پس زمینه غروب خورشید متن نوشته:  خبر از عیش ندارد که ندارد یاری
جان به دیدار تو یک روز فدا خواهم کرد
یعلم الله که من از دست غمت جان نبرم
غم عشق آمد و غم های دگر پاک ببرد
می حرامست ولیکن تو بدین نرگس مست
می روی خرم و خندان و نگه می نکنی
خبرت هست که خلقی ز غمت بی خبرند
سرو آزاد به بالای تو می ماند راست
می نماید که سر عربده دارد چشمت
سعدیا دوست نبینی و به وصلش نرسی دل نخوانند که صیدش نکند دلداری
تا دگر برنکنم دیده به هر دیداری
تو به از من بتر از من بکشی بسیاری
سوزنی باید کز پای برآرد خاری
نگذاری که
  • پس زمینه بنفش متن نوشته:  خبر از عیش ندارد که ندارد یاری
جان به دیدار تو یک روز فدا خواهم کرد
یعلم الله که من از دست غمت جان نبرم
غم عشق آمد و غم های دگر پاک ببرد
می حرامست ولیکن تو بدین نرگس مست
می روی خرم و خندان و نگه می نکنی
خبرت هست که خلقی ز غمت بی خبرند
سرو آزاد به بالای تو می ماند راست
می نماید که سر عربده دارد چشمت
سعدیا دوست نبینی و به وصلش نرسی دل نخوانند که صیدش نکند دلداری
تا دگر برنکنم دیده به هر دیداری
تو به از من بتر از من بکشی بسیاری
سوزنی باید کز پای برآرد خاری
نگذاری که ز پیشت
  • پس زمینه سیاه متن نوشته:  خبر از عیش ندارد که ندارد یاری
جان به دیدار تو یک روز فدا خواهم کرد
یعلم الله که من از دست غمت جان نبرم
غم عشق آمد و غم های دگر پاک ببرد
می حرامست ولیکن تو بدین نرگس مست
می روی خرم و خندان و نگه می نکنی
خبرت هست که خلقی ز غمت بی خبرند
سرو آزاد به بالای تو می ماند راست
می نماید که سر عربده دارد چشمت
سعدیا دوست نبینی و به وصلش نرسی دل نخوانند که صیدش نکند دلداری
تا دگر برنکنم دیده به هر دیداری
تو به از من بتر از من بکشی بسیاری
سوزنی باید کز پای برآرد خاری
نگذاری که ز پیشت
  • پس زمینه طبیعت متن نوشته:  خبر از عیش ندارد که ندارد یاری
جان به دیدار تو یک روز فدا خواهم کرد
یعلم الله که من از دست غمت جان نبرم
غم عشق آمد و غم های دگر پاک ببرد
می حرامست ولیکن تو بدین نرگس مست
می روی خرم و خندان و نگه می نکنی
خبرت هست که خلقی ز غمت بی خبرند
سرو آزاد به بالای تو می ماند راست
می نماید که سر عربده دارد چشمت
سعدیا دوست نبینی و به وصلش نرسی دل نخوانند که صیدش نکند دلداری
تا دگر برنکنم دیده به هر دیداری
تو به از من بتر از من بکشی بسیاری
سوزنی باید کز پای برآرد خاری
نگذاری که ز پیش

    • نرگس

      نرگس
      نرگس
      نام گلی است خوشبو که ته و ساقه اش مانند پیاز است و بر سر گلی می آورد زرد یا بنفش
      کنایه از چشم معشوق
    • سرو

      سرو
      سرو
      سرو
      درختی است همواره سبز که در سه نوع است: سرو ناز که شاخهایش متمایل است ، سرو آزاد که شاخهایش راست رسته باشد و سرو سهی که دو شاخه راست رسته دارد.